تبليغاتX
کاغذ پاره
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388
سلام

بعد از مدتی طولانی ما دوباره اومدیم

به دلایلی نبودیم و به دلایلی شاید باز هم نباشیم

فقط میدونم که روز اول که این وبلاگ رو باز کردیم ، می خواستیم این وبلاگ پر از با هم بودن باشه. البته توی این وبلاگ ، با هم بودن من و ایمان و همه اونهایی که مثل ما هستن

ولی نمیدونم چی شد که....

فقط میتونم بگم که

خدایا خودت هوامونو داشته باش.....................................

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:14  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
شنبه هفدهم مرداد 1388
هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد؛/هم رونق زمان شما نيز بگذرد.

اين بوم محنت از پی آن تا کند خراب،/بر دولت آشيان شما نيز بگذرد.

باد خزان نکبت ايام ناگهان/بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد.

آب اجل - که هست گلوگير خاص و عام -/بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد.

ای تيغ تان چو نيزه برای ستم دراز!/اين تيزی ی سنان شما نيز بگذرد.

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد،/بيداد ظالمان شما نيز بگذرد.

در مملکت، چو غرش شيران گذشت و رفت؛/اين عوعوی سگان شما نيز بگذرد.

آن کس که اسپ داشت، غبارش فرو نشست،/گرد سم خران شما نيز بگذرد.

بادی - که در زمانه بسی شمع ها بکشت -/هم بر چراغدان شما نيز بگذرد.

زين کاروانسرای بسی کاروان گذشت؛/ناچار کاروان شما نيز بگذرد.

ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن!/تاثير اختران شما نيز بگذرد.

اين نوبت از کسان به شما ناکسان رسيد؛/نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد.

بيش از دو روز نبود از آن دگر کسان؛/بعد از دو روز از آن شما نيز بگذرد.

بر تير جورتان ز تحمل سپر کنيم؛/تا سختی ی کمان شما نيز بگذرد.

در باغ دولت دگران بود مدتی/اين گل؛ ز گلستان شما نيز بگذرد.

آبی ست ايستاده در اين خانه مال و جاه؛/اين آفتاب ناروان شما نيز بگذرد.

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طمع!/اين گرگی ی شبان شما نيز بگذرد.

پيل فنا - که شاه بقا مات حکم اوست -/هم بر پياده گان شما نيز بگذرد.

ای دوست! خواهم که به نيکی دعای سيف،/يک روز بر زبان شما نيز بگذرد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:33  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

نمیدونم داشت چی می نوشت. ولی خط فوق العاده ای داشت. میانسال بود. با موهای جو گندمی. یه نگاه به خطش کردم و انگشت کوچک ام رو نشونش دادم و گفتم : حاضر بودم این انگشت رو نداشتم ولی خط شما رو داشتم.

یه لبخند بهم زد و رفت تو فکر. بعد از چند دقیقه شروع به صحبت کرد. گفت: کارمند اداره ثبت اسنادم. کارم نوشتنه. اسناد همیشه باید تمیز و مرتب باشه. اینو گفت و بازم به فکر فرو رفت. بعد از چند لحظه یه آهی کشید و گفت : 9 سال پیش برای اینکه یه سندی خط خوردگی نداشته باشه، یه کلمه رو با لاک غلط گیر لاک گرفتم و دوباره نوشتم.

الان بعد از گذشت این همه سال، دولت با قوه قضاییه درگیر شده و هر کدوم دارن سندای اون یکی رو میکشن بیرون.

یه برگه از جیبش در آورد و نشونم داد. یه حکم بود.

گفت: امروز به خاطر اون یه کلمه لاک گیری شده من رو به جرم جعل اسناد دولتی اخراج کردن. اینم حکمم.

اون روز آخرین روز کاریش بود ، بعد از 22 سال کارمند بودن و این دستمزد اون دستایی نبود که از نوشتن صبح تا غروب تاول زده بود.........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:45  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

هر کسی برای خودش یه قصه ای داره. تا حالا به زندگی هایی که دور و برت هست نگاه کردی؟ دوست داشتی بدونی این آدمی که الان روی صندلی کنار تو نشسته و یه مدت خیلی خیلی کوتاه از زندگیتون رو با هم می گذرونین، داستانش چیه؟من که خیلی دوست دارم داستانشون روبدونم. این یه جور فضولیه. میدونم. ولی این فضولی رو خیلی دوست دارم! البته من چیزی ازشون نمی پرسم فقط حدس می زنم. این باعق میشه که یه جورایی رد پایی از زندگی خودت رو توی زندگی اونا پیدا کنی و یا حداقل خدا رو برای چیزایی که دچارش نشدی و شدی شکر کنی.

 یه دیالوگ یه جایی شنیدم که خیلی دوست دارم بدونم داستانش چیه، این دیالوگ:

 لوکیشن: پیاده رو خیابان ... یک خانم چادری به شدت گریان حدود 35 سال و پسر بچه ای حدودا 10 سال که به دنبال زن حرکت میکرد... پسر بچه با تمام قدرت رو به زن فریاد میزد: لاشخور، من و میبری دم در خونمون تحویل میدی، 8 ساله بابام رو ندیدم... و زار زار گریستن زن. یعنی داستانش چیه؟

 و یه داستان دیگه: هر روز صبح که با ایمان میرفتیم سر کار، بین راه یه صحنه ای رو میدیدم. یه مرد و یه پسر بچه 7-8 ساله که روی لبه جدول نشستن و مرد داره با بچه دیکته کار میکنه و به درسهاش میرسه . هر روز. فکر میکردم تا سرویس بچه بیاد به درساش میرسه. ولی امروز دیدیم که مرد نون گرفت و همون اطراف بود و همش با گوشیش تماس میگرفت و خبری از پسر بچه نبود. داستانش چی بود؟

 و یه عالمه اتفاقات و داستان های کوتاهی که از زندگی ها می بینی.من که گاهی بدجوری توی این قصه ها گیر میکنم و فکرم مشغول میشه. راستش بین این همه قصه، دنبال قصه خودم میگردم. شاید قصه من هم بین قصه این همه آدم گم شده باشه.............

پی نوشت:

 این چند روزه حسابی سرمون شلوغ بود. البته تا باشه از این شلوغیها ...

به داداش ایمان و داداش خودم و دوستامون خیلی خیلی تبریک میگم

خوب و خوش باشین کنار هم دیگه و خدا رو شکر کنین که خانم به این خوبی گیرتون اومده!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:5  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
پنجشنبه ششم فروردین 1388
سلام هر چی فکر کردم حرف دیگه ای به این مخم نرسید

فقط میتونم بگم :

عیدتون مبارک

موفق و شاد و پر از آرزوهای بر آورده شده باشید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:30  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
تولد تولد تولدت مبارک...

امیدوارم که همیشه شاد و سرحال و موفق باشیم!  .......

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:7  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
یکشنبه ششم بهمن 1387

تا حالا شده فکر کنی کلیک روی این موسی که توی دستته ، چقدر توی زندگیت نقش داشته؟ تا حالا شده بتونی ازش خوب استفاده کنی و اونم خوب جوابت رو بده؟

 چند وقتی میشه که این کلیک ها دارن مسیر زندگی رو رفته رفته برام رقم میزنن. کلیک برای دیدن اسمم توی قبولی کنکور، کلیک برای پیدا کردن کارم، کلیک برای ....................

نمیخوام زیاد حرف بزنم. فقط میخوام بگم یه کم فکر کن و چند تا کلیک مهم توی زندگیت پیدا کن. چند تا شد؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:49  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
جمعه چهارم بهمن 1387
سوار بر بادها ، تا به نا کجای هستی، میرانم، و نمیدانم صدای شکستن قایقم گوش دریا را کر کرده است، و نمیدانم صدای فریاد موجهای از هم گسیخته ذهنم فضای ماورا را درنوردیده است. و نمیدانم در پشت کدامین کوه، جزیره ای نهفته و مردابی در ان زندانی است.

بریز، تمام ترشحات نفرت انگیزت را در من بریز اطمینان داشته باش من ان را در اعماق وجودم غرق خواهم کرد . و هیچ نجاتی برای ان نخواهی یافت. آنها در وجود من تبدیل به ذهنیاتی مبهم و درهم گشته اند. کسی چه میداند. شاید این وجود من نیست. شاید این حضور من هاییست بدین گونه کسالت آور و ملال انگیز. چگونه سرود هستی می توان سر داد وقتی دیوار بلند بایدها اطرافت را فرا گرفته؟  هیچ بایدی نیست. بایدها زائیده ذهنیات دهشناک ما هستند  ولی ذهنیاتی درست و قابل تعقل!!  من،  وجودی پر از ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:10  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
جمعه بیست و نهم آذر 1387

چشماتو باز میکنی و به اطرافت نگاه میکنی. همه جا سفید. همه جا یکرنگ. به زور زنگ ساعت از جات بلند میشی و خاموشش میکنی. توی تاریکی لباسهات رو میپوشی و خوابالو میزنی بیرون. از در کوچه که بیرون میری سوز سرمای زمستون تو رو به خودت میاره و خواب رو از چشمات بیرون میکنه. به سرعتت اضافه میکنی تا هر چه زودتر به ماشین برسی و بتونی بخوابی. توی ماشین میشینی و آماده میشی برای خواب ولی میبینی که با صدای خر و پف بغل دستیت نمیتونی بخوابی.

 بعد از پنجره بیرون رو نگاه میکنی و به اتفاقات خوبی که برات پیش اومده فکر میکنی. اتفاقاتی که بیش از انتظار تو خوب بودن. برعکس همیشه که همه چیز برعکس خواسته تو بود. یادت میفته که اوضاع چقدر تغییر کرده.یادت میفته که زندگیت رنگی شده. رنگی رنگی. اون وقت یه کم به خودت نگاه میکنی و می بینی که تو هم رنگی شدی، همرنگ دنیات.

کاش میشد دنیا رو متوقف کرد و برای یه مدت توی این حس موند. توی حس خوب زندگی. دستهای زندگی رو توی دست حس کرد و لذت گرمای اون رو چشید. سوز هوا رو بلعید و اون رو با یه بازدم پر از بخار سفید بیرون داد و بهش خندید. همیشه رو توی حال جمع کرد و حال رو برای همیشه نگه داشت.

فقط میشه گفت : خدایا همیشه هوامون رو داشتی، بازم هوامون رو داشته باش. شکرت.

 ایمان ، ممنونتم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:22  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
 چند دقیقه پیش داشتم با یه دوست صحبت میکردم. راستش بد جوری دلم گرفته بود. تنها بودم و مثل همیشه داشتم ابی گوش می کردم.

نمیدونم چرا بعد از یه مدت طولانی دوباره زده بودم تو فاز دپرسی. زنگ زدم به کسی که راحت بتونم مخش رو سوراخ کنم . بین کلی حرف، یه حرف خیلی به دلم نشست. " مگه قراره چه اتفاق خاصی توی زندگی بیفته که نگرانی"

واقعا! ما نگران چی هستیم. این همه آدم اومدن توی این دنیا و برای خودشون زندگی کردن. شاید عالی نبوده. ولی اصلا همین نگرانی ها و بالا و پایین ها و خوبی و بدی ها یعنی زندگی. حتی اگه توی رفاه کامل باشیم و غذامون رو برامون بیارن و ما رو اسکورت کنن، بازم زندگی خیلی خوب و ایده عالی نیست. زندگی اونیه که مال خودت باشه. حالا هر جور که میخوای سعیت رو میکنی تا بسازیش.

یه حرف دیگه " شاید نباید رک باشی و شاید کسی رو که باید باهاش رک باشی اشتباه گرفتی" . واقعا! من یه مشکلی که دارم اینه که آدم رکی هستم. یعنی فکر میکنم هر مشکلی هست از این جا ناشی میشه که آدمها وقتی میخوان به طرف مقابلشون فحش بدن یا حتی ازش تعریف کنن، این رو به خودش نمیگن. به نظر من این اشتباهه. ولی خب شاید اصلا این نظر منه که اشتباهه!!!!!!

بدی رک بودن اینه که وقتی با آدمها رک هستی ، اونا فکر میکنن که داری دروغ میگی!!!!!!!! یا برداشت های دیگه ای می کنن که اصلا به هیچ وجه درست نیست. این ها باعث میشه که آدم دیگه رک نباشه.( یا فقط با ایمان رک باشه!!!!) شاید درستش همینه!!!!!

و یه حرف دیگه این که "...." آدم که همه چیز رو نمیگه. نباید رک بود!!! بقیه حرفا واسه عبرت خودم باقی می مونه!!!!!!!!!!!

خلاصه کلی متنبه شدم و شدم یه آدم مثبت و مثبت نگر!! جدی میگم. آخه زندگی ارزش منفی بودن و منفی فکر کردن رو نداره. زندگیت رو بکن. این روزایی که الان داری میگذرونی جزء عمر توء. پس خرابش نکن............

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:23  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
جمعه دهم آبان 1387
 

چند وقته که میخوام بنویسم. اما نمیدونم در مورد چی. یعنی هنوزم نمیدونم! یه چند روزی میشه که کارم رو عوض کردم. و به جای این که در گیر کار جدید باشم ، درگیر حواشی ترک کار سابقم! کاش بعضی آدما میدونستن که کسی که براشون کار میکنه ، کارمند اونجاست نه برده اون شخص!! بالاخره از اون جا به سلامت اومدم بیرون( البته امیدوارم که تموم شده باشه).

یه چیز دیگه اینکه آدم وقتی از یه محیط به محیط دیگه میره بیشتر از گذشته فرق بین آدمها و زندگیها رو می بینه. بعضی وقتا میگی کاش جای اونا بودی. ولی بهتر که قکر میکنی میبینی که جایی که خودت قرار داری از جای هر کسی بهتره.حس میکنم زندگی ما گرم تر و صمیمیتر و راست تر از زندگی اوناست!! این رو جدی میگم. آدم باید همیشه قانع باشه چون خدا خودش میدونه جای هر کسی کجاست. این نصیحت نبودها. این یه ایمان بود. من به خیلی چیزا ایمان دارم!!!!!!

یه شعر بی ربط اما قشنگ :

بهر میهمانی دیشب

                                  - دیروز

                                        آخرین مرغ قفس را کشتم

صبح،

               در جایگه خاکه ذغال

                                     تخم مرغی،

                                           به شب مطبخ من میخندید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:20  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
جمعه بیست و نهم شهریور 1387

بالا ، پایین . بالا ، پایین.معلوم نیست کی جاده صاف میشه.همین جوری باید بالا و پایین بری. کاش میشد آدما زندگیشون رو توی مشتشون بگیرن و قلش بدن و باهاش بازی کنن قبل از اینکه کسی دیگه ای زندگیشون رو مشت کنه و مچالش کنه. چرا زندگی بعضیا از همون اولش مچاله شدست؟ چرا بعضیا این قدر انشای زندگیشون بده؟ روز و شب رو میگذرونیم به امید اتفاقای خوب و بعد از رسیدن به اون اتفاقا یادمون میره که منتظر رسیدنشون بودیم. میگن باید خودت زندگیت رو بنویسی. این جوریه؟ پس چرا نمیشه؟ یعنی انشای همه بده؟ خرابه؟

 خیلی هم بد نگاه نکنم. خیلی ها هستن که خودشون هر جوری که میخوان میرن جلو. فقط کافیه بخوای و فکرت مثبت باشه. آره خب سخته. ولی کار نشد نداره. تا حالا شده فکر کنی زندگیت واسه خودت نیست؟ تا حالا شده فکر کنی که این منی که داره زندگی میکنه، اون منی نیست که میخوای باشی؟ یعنی منیت خودت رو تا حالا از دست دادی؟همیشه سعی کن من باشی. همون منی که میخوای . حتی اگه خیلی چیزا مانعت میشه، باز تا اونجایی که می تونی همون باش که دوست داری.یادت نره که زندگیت مال خودته. یکی بهم گفت: هر کسی در وهله اول مسئول چگونگی زندگی خودشه.

این یعنی اینکه زندگیت ربطی به زندگی دیگران نداره؟؟!!!! نمیدونم. اصلا نمیدونم دارم چی مینویسم. دستم رو گذاشتم و دارم می تازونم. حرفهای این موقع شب از این بهتر نمیشه!!!!!!!! راستی این اونی نبود که قرار بود بنویسم! اون لای کتاب موش و گربه جا موند!!!!!

یه چیز دیگه هم بگم و برم. من به این اعتقاد دارم که خدا خودش به موقع همه کارها رو رو براه میکنه و اصلا نیازی نیست که نگران باشیم چون یکی هست که همیشه و همه جا هوامون رو داره.من شدیدا به این موضوع اعتقاد دارم و هیچ گله و شکایتی نباید داشته باشم. حالا گهگاه میزنه به سرم و یادم میره این همه چیزای خوب که خدا بهم داده . خدایا هوامون رو داشته باش و خیلی خیلی شکرت.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:17  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

چی میشه گفت. اتفاقاتی که هیچ وقت دوست نداری که رخ بدن، ولی می بینی رخ دادن اونها رو . آدمایی که دوستشون داری، میرن و دوستشون داری و دوستشون داری و ... یعنی میرن؟ شاید نه!شاید میان! یعنی یه روز پرواز می کنن و میرن بالا، بالا، اون بالاها. جایی که دیگه نرسه دستمون بهشون. جایی که دیگه نبینه چشمامون. جایی که دیگه نگیره دستمون دست اونها رو.

مادربزرگ رفت، رفت، رفت ... دیدمش، ولی ندیدمش. نگاهش کردم، نگاهم نکرد. وقتی همه کمک میکردن ! به رفتنش منم داشتم میدیدم اون رو توی یک صفحه خالی! یک صفحه پر از دیوار و گل. پر از دست و ظرف. پر از حمله آدما. رفتی، دیدی. چند قدم اون طرفتر از همیشه زندگیت نشستی. سلام. شنید. دوباره با هم. شروع.

شدی مثل صورتی حبس در سبز. سبز برگ پر طوطی. توی صداش شنیدمت. توی برق پوست سیاه پیچش دیدمت. توی تلالوی ظهرداغ آب حست کردم. دیدی موجودات متحرک و سخن گویی رو که برای تو، برای تو اومده بودن و به چند فرسخ اون طرفتر نگاه میکردن؟ دیدی آب نمک شور، شور چشم شد؟ دیدی تجمع پستی های پنهان رو؟ دیدی ....؟

همه رفتن. رفتن سر زندگی خودشون. تو هم رفتی سر زندگی خودت. منم رفتم سر گذران خودم. منم رفتم ...

مادربزرگ، مواظب من باش. مادربزرگ ....................................................................................

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:15  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387

صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شو، 10 دقیقه توی جات وول بخور، با بی حالی از جات بلند شو، سریع آماده شو و راه رو تا جایی که سوار ماشین میشی، بدو.  برو سر کار، صبح رو به غروب برسون. برگرد خونه و راهی که صبح دویدی رو با بی حالی و خیلی آروم به طرف خونه بیا.

اینه برنامه هر روزه من و دلیل نبود من. نمیدونم از چی باید بگم. هر چقدر که برخوردت با آدما بیشتر باشه چیزای عجیب و غریب بیشتری میبینی. ار بچه های 6،7 ساله ای بگم که از سر صبح یه گونی می ندازن پشتشون و از اولین سطل زباله شروع می کنن. از وانتهای خربزه کنار جاده بگم که هر روز آقایون پلیس جمعشون می کنن یا با یه مبلغی نادیده می گیرنشون . از ساختمونی که کنارمون داره ساخته میشه و هیچ وقت تموم نمیشه و هفته ای یه آجر بهش اضافه میشه. از پیرمردی که با سن بالای 70 با اون دستای پینه بستش فرمون ماشین رو می گردونه. از پسری که به خاطر یه افتادن از پله  و ایجاد مشکل ذهنی بقیه عمرش باید طور دیگه ای رقم بخوره . از ...

اگه یخوای بگی تلخیهای اطراف خیلی زیادن. ولی چیزای قشنگی هم هستن که بشه گفت. یه چیزیکه من هر روز منتظر دیدنشم  غروب خورشیده. اینجا غروبا خورشید رو میشه کامل و سرخ  و گداخته دید. طوری که احساس می کنی رگه های طلایی و گرم خورشید روی پوستت داره راه میره و پرواز دسته جمعی پرنده هایی که انگار توی آسمون دارن گرگم به هوا بازی می کنن و آدم رو وادار به پریدن می کنن و یه چیز دیگه که خیلی دوستش دارم خواب در ساعت استراحته! خیلی می چسبه  وقتی توی محل کارت یه خواب حسابی داشته باشی. باور کنین از تنبلی نیست. یه حس درونی بهم میگه که این خواب واجبه!!!! و چیزای خیلی قشنگی که وقتی داری کار میکنی دلگرمت میکنه  و خستگی رو از تنت بیرون میاره و بهت میگه زندگی یعنی همه این اتفاقا + این؟؟!!  و قشنگترین و بهترین قسمت زندگی....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:36  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
شنبه دوازدهم مرداد 1387
 می خوام بنویسم از چیزایی که همیشه توی ذهنم پرسه میزنن و هیچ وقت نخواستم بگم. ولی حالا نمیدونم چرا میخوام بگم. شاید میخوام خالی بشم.

تا حالا شده با خودت درگیر باشی. حتما شده. ولی همه آدما بیشتر از این که با خودشون درگیر باشن با دیگران درگیرن. ولی من نه. حس میکنم همه آدمای اطرافم بهترین آدمای دنیا هستن. همه زندگیشون روی حساب و کتابه. به همشون اطمینان دارم. به غیر از خودم! تا حالا در مورد خودم طور دیگه ای فکر میکردم. فکر میکردم که خودم رو میشناسم. فکر میکردم که میدونم در موقعیت های مختلف چه واکنشی نشون میدم. ولی الان میبینم که اصلا خودم رو نمیشناختم. البته این به این معنی نیست که من واقعی بد بوده یا خوب. این یعنی این که من واقعی من با منی که فکر میکردم هستم، خیلی فرق داره. حس بدیه که آدم فکر کنه که همه آدمای اطرافش رو میشناسه به غیر از خودش. به هر کسی که میشناسمش فکر میکنم ، میبینم که زندگیشون یه روالی داره که طبق اون پیش میرن. ولی من گاهی اوقات روال زندگیم به دست خودم به هم میریزه. بدون این که بخوام. البته خودم به این حالتای خودم عادت کردم. ولی گناه بقیه چیه که باید عادت کنن.

این حرفایی که زدم رو بد برداشت نکنین. فکر نکنین چیزی شده یا اتفاقی افتاده که دارم این حرفا رو میزنم.نه. اتفاقا الان دارم بهترین روزای عمرم رو میگذرونم. الان در جایی از زندگی هستم که همیشه آرزوش رو داشتم. اصلا هم حالم بد نیست. حالم خیلی هم خوبه. عالیم. بهتر از این نمیشه. شاید خیلی ها خودشون رو نشناسن. ولی لا اقل من با خودم روراستم ، و با همه .

الان هر چیزی رو که روزی آرزوشو میکردم ، دارم. داشتن کسی که براش مهم باشم و برام مهم باشه. کسی که بهم فکر کنه و بهش فکر کنم. کسی که من رو بهتر از خودم بشناسه و (بقیه اش رو خودش میدونه  )...................

برای همه چیز ممنونتم خدا  و بنده های خدا و از ( تو   )

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:59  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
شنبه بیست و نهم تیر 1387

امروز بعد از ظهر داشتم میوه های درخت رو نظاره میکردم که دیدم یه چیزی روی درخت تکون میخوره. رفتم ببینم چه خبره، دیدم یه بچه گربه ناز و خوشگل روی درخته. به زور خوردنی آوردمش پایین. اصلا غریبی نمیکرد. کلی باهاش بازی کردم. باخودم گفتم اگه مامان بود نمیگذاشت من با گربه این قدر وقت بگذرونم! آخه مامانم از گربه می ترسه. ( مامان چند روزیه رفته مسافرت) یه دفعه یاد یه خاطره افتادم. چرا؟ حالا میگم...

یه بار طبق معمول همیشه توی خوابگاه میخواستیم با بچه های اتاق بیاییم توی حیاط که وقت بگذرونیم. ولی همین که پامون رو از پله های خوابگاه گذاشتیم بیرون یه چیز سیاه با سرعت تمام از آسمون اومد به طرفمون. هممون جیغ کشان رفتیم داخل. دیدیم که یک کلاغ روی بام دانشگاه نشسته و منتظر فرود روی سر بچه هاست.کلی گشتیم دنبال دلیل. یه دفعه دیدیم یه چیز سیاه کوچولو وسط حیاطه. کاشف به عمل آمد که بچه کلاغه وسط حیاطه و والد یا والده محترم هم در حال مراقبت از اون به سر میبره.

یه گربه تپل هم داشتیم که همیشه دم در سلف بود و به هزار خواهش و تمنا و تهدید هم از جاش تکون نمیخورد. داشتیم از پشت پنجره حیاط رو میدیدیم که توسط یک کلاغ از رفتن به اونجا محروم شده بودیم و چند تا از بچه ها هم از نوک زدنای کلاغ زخمی شده بودن. یه دفعه دیدیم گربه تپل قصد جان بچه کلاغ رو کرده. گربه بدبخت تا اومد بره سر طعمه، کلاغ مادر ( شاید هم پدر!) آنچنان ضربتی به سر گربه نواخت که گربه تنبل با تمام قدرت و سرعت حیاط رو دور میزد و کلاغ هم بالای سرش پرواز میکرد و همچنان فرود بود و ضربات سنگین بر سر گربه بی نوا. آخ که از خنده روده بر شدیم.

یادم افتاد که اون کلاغه چقدر مراقب بچه اش بود و دلم تنگ شد واسه مامانم!!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:22  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
جمعه چهاردهم تیر 1387
فقط می تونم بگم ممنون...................

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:25  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
جمعه چهاردهم تیر 1387

سلام. من برگشتم. میخوام از اونجا بگم. ولی نمیدونم چی بگم. همه میدونن که چه حال و هوایی داره اونجا. وقتی گنبد رو میبینی چه حالی بهت دست میده. اصلا مهم نیست که مال کجایی. مذهبی هستی یا نه. اهل نماز و روزه هستی یا نه. وقتی برسی اونجا میشی یه چیز دیگه. یه چیز دیگه که نمیشه گفت. باورم نمیشد که این قدر شلوغ باشه. یه عالمه آدم . انگار همه شهر حتی نصفه شب توی حرم بودن. من تنبل که هیچ وقت از خوابم نمیزنم ساعت 2 نصفه شب بیدار شدم و رفتم اونجا. وای که چه خوب بود. هوا اصلا تاریک نبود!! چون نور چراغای حرم همه جا رو روشن کرده بود. شبای حرم یه چیز دیگست. ایمان گفته بود حافظ رو ببرم و اونجا باهاش حرف بزنم. شاید گوش کنه  و جوابم رو بده. و چه جوابی داد. همین جوری موندم بعد از خوندنش...........

داخل حرم همه با تمام قدرتشون بقیه رو زیر دست و پا له میکردن و میرفتن تا دستشون به ضریح برسه. با خودم فکر میکردم که این زیارت قبوله؟! ولی من چیکاره ام که بخوام نظر بدم.

یه چیزی که هیچ وقت یادم نمیره. یه صحنه ای که همیشه توی ذهنم می مونه. داشتم از در حرم بیرون میرفتم که صدای گریه خیلی شدیدی شنیدم. یه مردی دقیقا همین که از در حرم وارد شده بود، همونجا سجده کرده بود  و  داشت رازو نیاز میکرد . خیلی گریه میکرد. بلند بلند دردودل میکرد. اصلا متوجه اطرافش نبود. البته من نمیفهمیدم چی میگه. چون فکر کنم عرب بود. ولی از ته دل خواستم که هر چی میخواد همون بشه.و به این صافی و پاکی دلش حسودیم شد.

اومدنی که دیگه نگید. خیلی دلم گرفته بود. جای همه خالی ...........

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:42  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
چهارشنبه پنجم تیر 1387
من هیچی نمیگم !! خودتون بگین   

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:37  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
چهارشنبه پنجم تیر 1387

داشتم از خونه مادر بزرگم برمیگشتم . مثل همیشه با همه چیزای تکراری توی راه. دو تا پسر بچه رو دیدم که هر کدوم یه تابلو دستشون بود. بدون هیچ حرکت و حرفی. روی تابلو نوشته شده بود: گوسفند زنده موجود است.

همیشه این تصویر رو میدیدم. ولی نمیدونم چرا این دفعه فکرم مشغول شد. شاید برای اینکه تنها بودم. با خودم گفتم یعنی برای این کار پولی هم به  این بچه ها  میدن؟ آخه اونا نه حرفی میزنن و نه کاری انجام میدن فقط مثل یه پایه اون تابلو رو نگه داشتن. یعنی پولی که به اونا میدادن از پول یه پایه کمتر بود که ترجیح داده بودن از اونا استفاده کنن؟؟!!

یه ذره هم به گوسفندا فکر کردم. بنده خداها نمیتونن هیچ کاری بکنن. باید منتظر باشن که براشون تصمیم گرفته بشه که حالا نوبت کدومشونه که زندگیش تموم بشه. و هر کاری که بقیه بخوان میتونن بکنن و اونا هیچ سهمی توی سرنوشتی که در انتظارشونه ندارن. فقط میتونن نظاره گر سرنوشت امسال خودشون باشن و با این حال سرنوشت هیچ کدوم بهتر از اون یکی نیست.

مثل سرنوشت اون دو تا پسر بچه که به صدها دلیل دست خودشون نیست و نمیتونن اون طور که میخوان زندگی کنن مثل اون ها و صدها و هزاران انسان دیگه....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:56  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
سه شنبه چهارم تیر 1387

مادر جان روزت مبارک

 

هرچی خواستم بگم یا نشد و  یا تکراری بود ترجیح دادم همین رو بگم و بگم مادرم رو چقدر دوست دارم و اینکه حتما هم اینها رو بهش میگم  نه امروز بلکه هر روز ...

 

روز مادر های شما هم مبارک

          

                                              عکس گلهای باغچه خونمون که مادرم هر روز آب میده...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:35  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
جمعه سی و یکم خرداد 1387

لحظه دیدار نزدیک است.

     باز من دیوانه ام ، مستم.

        باز میلرزد،دلم، دستم.

            باز گوئی در جهان دیگری هستم.

 

های،نخراشی به غفلت گونه ام را ،تیغ!

     های،نپریشی صفای زلفکم را، دست!

         و آبرویم را نریزی،دل!

             -ای نخورده مست-

                                           لحظه دیدار نزدیک است.

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:56  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

همین الان یه داستان خوندم. از بورخس. ازکتاب "هزار توهای بورخس" .  داستان کوتاه بود. خیلی کوتاه. همش 7 صفحه!!

ولی نمیدونین تو این 7 صفحه چه دنیایی بود. نمیتونستم باور کنم که با چند تا برگه کاغذ میشه اینچنین داستان واقعا فوق العاده ای نوشت . داستانی به نام " ویرانه های مدور".  واقعا عالی بود. خیلی حرف توش بود. میشه این 7 صفحه رو 70 صفحه نوشت. پیشنهاد میکنم که اگر تونستید ، حتما بخونیدش.

خیلی آدم رو دگرگون میکنه. واقعا خیلی حیفه که این کتابا خونده نشن.

حالا اگه خوشتون نیومد و مطابق سلیقتون نبود دیگه من بی تقصیرم ! ولی فکر نکنم کسی باشه که خوشش نیاد.

این عکسم اصلا ربطی به این کتاب نداره؟!!! ولی قشنگه.

روزاتون سبز و آسمونی؟!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:59  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

تا حالا چند بار به خودت گفتی که امروز بهترین روز زندگیته؟ یه ذره فکر کن؟ من که تا حالا چندین بار این حرف رو به خودم زدم. موقع کارنامه گرفتن وقتی شاگرد اول میشدم  و ... ولی خوب که فکر میکنم میبینم اونا جزو روزای خوب زندگیم بودن ولی بهترین نبودن. شایدم بودن، البته نسبت به زمانشون. آدم وقتی به این روزای (بهترین) فکر میکنه میبینه که چقدر زیادن. اون وقته که می فهمه زندگی خیلی چیزا بهش داده.

تا حالا چند تا روز سخت تو زندگیت داشتی؟ روزای نفس گیر. یه ذره فکر کن؟  اینم خیلی زیاده. فکر کن که چند تا از اون روزات به روزای خوب زندگیت تبدیل شده. روزای سختی که هر ثانیه اش برات مثل یک سال میگذشت.

تا حالا شده وقتی توی ماشین نشستی، مثل بچه ها از شیشه عقب ماشین همه چیز رو نگاه کنی؟ می بینی؟ همه ماشینا، درختا، آدما ... همه چیز رو به سرعت رد میکنی و میری. مثل تمام روزای بهترین و سخت ترین که داشتی.

می خوام یه چیزی بگم که ربطی به این حرفام نداره اما خیلی حرفه!! : " اگه چیزی نداشته باشی که به خاطرش بمیری، چیزی هم نداری که به خاطرش زندگی کنی."

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:26  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

هر جاشو نگاه میکنی یه چیزی رو به یادت میاره. یه خاطره. یه خاطره که خیلی برات عزیز و قشنگه. پات و میزاری جای پای گذشته!  چشماتو میبندی و راه میری. روی همون خاکی که پر از خاطرست.  یادت میاد که تمام زندگیت پر از خاطرست. یاد تمام خاطره های خوب و بد میفتی و تو دلت به همشون میخندی. به این که چقدر گذشتت رو به خاطر هیچ چیز خراب کردی  و به خودت سخت گرفتی. یاد روزایی میفتی که آرزوی این روزا رو داشتی. هیچ وقت فکر نمیکردی که آرزوهات به این زودی  برآورده بشن. خواستم بگم به این زودی و راحتی ، دیدم نه، آرزوها راحت به دست نمیان. باید برای داشتنشون تلاش کرد. ولی این تلاش، لذتی داره که با هیچ چیز نمیشه عوضش کرد. چشماتو باز میکنی و اطرافت رو نگاه میکنی. تمام حرفایی که اون موقع ها با خودت میزدی رو تکرار میکنی و به همه اون سئوالایی  که اون موقع نتونسته بودی جوابشون رو پیدا کنی، جواب میدی. کلی خوش به حالت میشه!!   راستی تا حالا توی یه جاده خاکی خیس از بارون   مستقیم توی چشمای یه بره نگاه کردین ؟؟؟!!  

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:48  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
شنبه یازدهم خرداد 1387

با صدای رعد و برق از خواب بیدار شد. چشماش رو باز کرد و به دور و برش یه نگاه انداخت.همه خواب بودند. یادش اومد که خواب دیده. یادش اومد که چقدر دلتنگ شده و چقدر دلش میخواد با یکی صحبت کنه. خواب از سرش پرید. از جاش بلند شد و لباساشو پوشید. باید باهاش حرف میزد. بارون خیلی شدید بود. ولی اگه دنبال بارونیش میگشت و کمد رو باز میکرد همه بیدار میشدند. ناچار با همون لباس زد بیرون. راه زیادی نبود. زود میرسید. چون زیاد بهش سر نمیزد، دقیقا نمیدونست کجاست. ولی بعد از مدتی گشتن، پیداش کرد. رفت پیشش و سلام کرد. ولی بابابزرگش همیشه ساکت بود و فقط گوش میداد. میدونست که اون توی دلش جواب حرفاش رو میده. واسه همین خوشحال بود.

- سلام بابابزرگ ، نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. میدونم خیلی بی معرفت شدم و کمتر بهت سر میزنم. باید ببخشی. کارم زیاده. سرم بدجوری شلوغه. زندگیه دیگه. خیلی چیزا رو از ذهن آدم بیرون میکنه. فکر کنم خیلی از دستم ناراحتی. آخ بابابزرگ، کاش حرف میزدی. کاش جوابمو میدادی و میگفتی چی کار کنم. نمیدونی چقدر واسه زندگیم برنامه دارم. راستی بابابزرگ میخوام ازدواج کنم. حتما میارمش پیشت تا ببینیش.خیلی خوبه. حتما ازش خوشت میاد. نظرت رو بهم بگیا. هر کاری بگی من همون کارو میکنم.

داشت حرفاش رو میزد که یه دفعه بارون تبدیل به تگرگ شد. کیفش رو گذاشت روی سرش و اطرافش رو نگاه کرد. هیچ کس نبود به جز یه رفتگر که داشت کارش رو انجام میداد. اون موقع صبح با اون بارون و تگرگ کسی اونجا نمی اومد.

به بابابزرگش نگاه کرد. خیس بود. خیس و تمیز. حسودیش شد. به اینکه خدا چقدر بابابزرگش رو دوست داره و خودش خونه اون رو تمیز کرده. قبر بابابزرگش پاک و تمیز بود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:48  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
چهارشنبه هشتم خرداد 1387

همش نشستی داری فکر میکنی. به اینکه چی میشه. به اینکه به کجا میخوای برسی. میخوای کی باشی. می خوای چی باشی. ولی هر چی بیشتر فکر میکنی کمتر راه پیدا میکنی. هر چی فکر می کنی میبینی که راهی براش وجود نداره. از جات بلند میشی تا کاری انجام بدی. ولی فایده نداره.چون نمیدونی چه کاری. همش فکر فکر فکر فکر...

به یه جایی میرسی که میبینی ، نه، نمیشه. می بینی که هیچ چیزی وجود نداره که بخوای به خاطرش تلاش کنی. تمام روزای گذشته و آینده جلوت رژه میرن. دیگه فکر میکنی....

ولی همین که میای نا امید بشی ، یه اتفاقی میفته. یه اتفاق که باعث میشه تمام زندگیت تغییر کنه و تمام برنامه های زندگیت یه نظمی پیدا کنن. تمام کارایی که میکنی برای رسیدن به یک هدف باشه. هدفی که قبلا توی زندگیت نبوده. تازه میفهمی که چقدر تا حالا اشتباه فکر میکردی. چقدر دنبال چیزای بزرگ و اتفاقات نادر بودی. همش فکر میکردی که از جماعت جدایی. فکر میکردی اتفاقاتی که برای اونا میفته و براشون جالبه و به خاطرش تلاش میکنن ، برای تو به وجود نمیان یا اگرم بیان برات مهم نیستن.

ولی میبینی که نه. این اتفاق، حتی از بقیه آدما و اتفاقا برات مهمتر میشه. یه هدف. یه مسیری که باید بگذرونی. و تمام تلاشت رو میکنی تا مسیر رو هر چه بهتر و سریعتر پشت سر بذاری و امیدواری که هدفت درست بوده باشه و تلاشت بی ثمر نمونه.

اونوقته که حس میکنی اطرافت چقدر چیزای جالب و قشنگ بوده و تو تا حالا بهشون نگاه نکردی. دقیق نگاه میکنی میبینی که همه چیز دست به دست هم میدن تا تو بتونی به راهت ادامه بدی.همه راه ها سخته. ولی وقتی سختی بیشتر باشه ، شیرینی رسیدن به هدف هم بیشتر میشه. حس میکنی که انرژی انجامشو داری و میتونی. اون وقت تازه یادت میفته که برای این همه اتفاق خوب و حتی بد(به نظر خودت) باید از یکی تشکر کنی. یکی که می دونستی همیشه داشته نگاهت میکرده ولی تو فراموش کرده بودی. خدایا، ممنونتم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:13  توسط فرشته  | 

~ ~ ~