از بی بی جان گوهرمون انتظار نداشتم
بی بی اگر چند وقتی بود ننوشتم برای همین بود که در این وادی نیفتم شکوت بهترین راه برای روشن شدن اسمانی که الان پر از قباره ...
وای اگر پرچم مشکی حسین پایین بیاید بی بی جان ...
از بی بی جان گوهرمون انتظار نداشتم
بی بی اگر چند وقتی بود ننوشتم برای همین بود که در این وادی نیفتم شکوت بهترین راه برای روشن شدن اسمانی که الان پر از قباره ...
وای اگر پرچم مشکی حسین پایین بیاید بی بی جان ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:47  توسط ایمان
|
شنبه و یک شنبه روز فریاد سکوت مظلومیت هستش حتی نا حق ترین ها هم گریه سر دادن برای مظلومیت سالار مظلومان جهان ...
شاید سکوت از یاد برود اما در عجبم سکوتی که حسین (ع) داشت چرا هیچ گاه از یادها نمی رود ، باید یاد گرفت مانند او سکوت کنیم تا ماندگار شویم ...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:51  توسط ایمان
|

عکس از وبلاگ یک فدائی
شهادت امام حسین (ع) و یاران با وفایش و همچنین در گذشت آیت الله منتظری بر تمام شیعیان و پیروان راه حق و حقیقت تسلیت ....
پی نوشت : اینجا ( تورجان ) را بخوانید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:58  توسط ایمان
|
عارف قزوینی
پی نوشت : می دونم خیلی نامردی کردیم که نبودیم اما باور کنید که نمی شد باشیم
به هر جهت یا اصلا بی هر جهت الان هستیم تا وقتی که ما زنده باشیم و بگذارند اینجا بنویسیم هستیم نمی دونم تصمیمی که الان یهو گرفتم چقدر خوبه و درسته اما باز دوباره می نویسم و اون یکمون هم اگر ... می نویسه
از قرار اینجور وقت ها خیلی چیزها داشتم که بنویسم و گریه کنیم و شاید بنویسم و بخندیم اما ترجیح دادم با این شعر عارف بغضم رو فرو بدم تا برسیم به خنده هامون ....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:22  توسط ایمان
|
چند روزی قبل انفاقات خوبی برام پیش امد خواستم براتون تعریف کنم
اپیزود اول : سر کار با حساب یک شرکت نفتی به مشکل خوردیم و من مامور چک کردن حساب این شرکت به مدت ۳ سال شدم !! باید کلی از سندها رو جابجا می کردم و صورت مغایرت ها رو چک می کردم سختی کار وقتی بود که سندها سالهای قبل کمی مبهم بود و باید تمام صورتحسابها رو جدا می کردیم و هر سال هم چیزی حدود ۸۰ میلیون گردش حساب داشت هر چند برای یک سال زیاد نیست اما به هر حال اگر بخواین این حجم رو برای چند سال چک کنی خیلی سخته ( این رو حسابدار ها می دونن ) به هر حال بعد از اتمام ۳ سال و البته کمک رئیسم به من و راهنمائی در پایان سال ۲۰۰ هزار تومن اختلاف پیدا شد و من گیج و گنگ به دنبال این اختلاف که نتونستم پیداش کنم
اخر سر بی خیال حساب کتاب شدم و اخر وقت بود راه افتادم برم خونه تو راه هم ذهنم مشغول این ماجرا بود تا اینکه از مترو بیرون امدم و به سمت ماشینمون ( پری خانم ) رفتم تا سوار بشم
اپیزود دوم : رفتم که سوار ( پری خانم ) بشم با کمال تعجب دیدم درهای ماشین رو از صبح که رفتم سر کار باز گذاشتم خدا رو شکر کردم که ماشین سر جاش هست رفتم کیفم رو بزارم صندوق عقب و چک کردم دیدم همه چیز در صندوق عقب سر جاشه و بعد که خواستم سوار بشم دیدم زه دور ضبط ماشینم افتاده روی صندلی و البته ضبط هم نیست و پنلش رو هم که داخل داشبورد بود رو هم بردن !!!! در کمال ارامش یه شکر گفتم و ماشین رو بازرسی کردم و دیدم الباقی وسایل سر جاشونه ماشین رو روشن کردم و راه افتادم و در دلم دعا کردم خدایا این ضبط رو برسون به دست اون کسی که احتیاج داره و امیدوار بودم که حتما اون کسی که لازم داشته این ضبط برده و حتما این جور بوده !!!
اپیزود سوم : رسیدم خونه اصلا به کسی در این مورد نگفتم صورتم رو شستم و نزدیک اذان بود که تلویزیون رو روشن کردم و دیدم سعید جان حجاریان این مرد بزرگ روی ویلچر در یک برزخ داره هر چی میگه جزء اعتقادات قلبیش ، او و دیگران چیزهای می گفتن که باور کردنی نبود و نیست
نمی دانم من که یک ضبطم را دزد برد خدا رو شکر کردم ایا تحملش را دارم که اگر فکرم و اعتقاداتم را مرد تجاوز قرار بدهند باز هم با ارامش لبخند بزنم ؟ نمی دانم ایا من می توانم توان تحمل این دزدان ماهر رو داشته باشم ؟! اگر چنین شود مطمئن مانند دزدان کوچک نمی بخشم و رهایشان نخواهم کرد ...
پی نوشت : برای ما هم سر سفره بزرگ افطارتون دعا کنید ، محتاج یادتون هستیم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:10  توسط ایمان
|
از زمان پایان دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی با خود عهدی کردم که ننویسم و نخوانم و نگویم از سیاست مگر در فکر خودم و مگر دل خودم ...
حال چند وقتی هست که عهدم را فراموش کردم چند روزی هست که فاطمه فاطمه است را می خوانم چند وقتی هست که کویر می خوانم و چند وقتی است که به حرفهای شهیدان را حق گوش می دهم
نه هر چه فکر می کنم و مراجعه به تاریخ می کنم می بینم و می فهمم که آنچه انها می خواستند این نبود ، آنها که زیر خروارها خاک خوابیده اند و خونشان را در راه انقلاب داده اند
سکوت نمی کنم انچه شما می خواهید را نمی گویم و نا امید هم نمی شوم هر کاری و هر حرفی میخواهید بزنید و بگوید چه با دهان خود و یا از دهان بنده های بیچاره ای که توان شکنجه های شما را نداشته اند و می گویندانچه نکرده اند
خیلی وقت است وقتی از خانه خود بیرون می زنم شهادتین را زمزمه میکنم و شاد می شم از انکه یک روز به انتهای این ظلمت نزدیک تر شده ام
به امید پیروزی
پی نوشت : از قول مهندس موسوی : (رئیس جمهور ایران عزیز ) 
وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ
و اگر خداوند مردم را به [سزاى] ستمشان مؤاخذه مىکرد جنبندهاى بر روى زمین باقى نمىگذاشت لیکن [کیفر] آنان را تا وقتى معین بازپس مىاندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتى آن را پس و پیش نمىتوانند افکنند
پیام مهندس و رئیس جمهور ایران را اینجا بخوانید
و دیگر آنکه : ( از قول دکتر بازرگان ) مهندس مهدی بازرگان، رئیس دولت موقت ایران که سابقه نمایندگی مردم دراولین دوره مجلس شورای اسلامی را در کارنامه خود داشت، در آخرین روزهای پایان این مجلس به بیان مطالبی در خصوص پخش اعترافات احتمالی از خود پرداخت.
به گزارش پایگاه خبری فراکسیون خط امام(ره)مجلس«پارلماننیوز»، متن این سخنان که روزنامه جمهوری اسلامی در تاریخ 10اردیبهشت 1363 منتشر کرده، بدین شرح است: «... تا دو روز دیگر عمر نخستین مجلس شورای اسلامی که اینجانب عضو آن بودم و از مزایای این عضویّت، از جمله مصونیّت پارلمانی برخوردار بودم به پایان میرسد. از پسفردا من نیز مانند بقیّه موکّلینم قابل تعقیب و بازداشت و تأدیب هستم. به همین دلیل نیز با استفاده از فرصتی که رئیس مجلس در اختیار بنده گذاشتهاند میخواهم به اطّلاع برسانم که اگر در روزهای بعد شاهد گردیدید که بنده را بازداشت کردند و بعد با تبلیغات و سر و صدا اعلام نمودند که بنده جهت بعضی توضیحات و روشن نمودن حقایق در تلویزیون ظاهر خواهم شد و در صورتی که دیدید آن شخص حرفهایی غیر از سخنان دیروز و امروز میزند و مثل طوطی مطالبی را تکرار میکند، بدانید و آگاه باشید که آن فرد مهدی بازرگان نیست.»
و کلام اخر : من کودتا گر نه از نوع مخملیش و نه از هیچ نوع پارچه دیگر ( کتون و فاستونی و ... ) نیستم من طرفدار ولایت هستم اما ان ولایتی که در قانون اساسی امده است و بماند ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:52  توسط ایمان
|
من اصلا بلد نیستم چیزی بگم برای همین برین به لینک های زیر براتون جالبه :
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:55  توسط ایمان
|
خوب بسیار خوب من برایت می گویم هر هفت بند را و این برای اخرین بار است که با شما دوست عزیز سر چیزهائی به این روشنی صحبت می کنم عزیز دلم
1 - از چند صندوقی گفتی که تقلبی در انها صورت نگرفته من هم از چند صنوق می گویم که در انها تقلب شده و از شورای نگهبانی که طرف دار یک نفر خاص بودن اینها قابل انکار نیست مگر انکه مرا کپک بدانی یا مردم را ... از رایانه های شمارش ارا که ناگهان قطع شده اند و سیستم ان اف شده و بعد از وصل شدن ناگهان چند میلیون شخص خاصی جلو افتاده اینها را از یک بچه مومن نقل می کنم که پدرش نماینده مجلس است و روحانی هم هست اینها همه نقل است و بس نه خیال پردازی ...
از شمارش میلونی ارا می گویم در چند ساعت از ۱۲ میلیون در ۲ ساعت و شاید هم بیشتر
از فرض 3 میلیون رای تقلب گفتی ببینم تا بحال امتحان مدرسه یا دانشگاه داده ای و یا کنکور اگر تقلب کنی بقیه سوالاتت رو صحیح می کنن و یا کلا به اون امتحانت صفر می دهند ؟ اگر الباقی سوالاتت رو استاد صحیح کنه یعنی به تو لطف کرده و حق دیگران رو ضایع و حال انکه تو می گوئی از ابتدا این دیوار کج بالا رفته پس باید یک جا صافش کرد نه ؟ نگذارید این دیوار کج فرو بریزد
2 – در مورد ولایت گفتی این استدلالت که چون رهبری نداریم به ناچار باید از آیت الله سید علی خامنه ای پیروی کرد را قبول ندارم چون که وی ولی فقیه است ارجاعت می دهم به جواب ایت الله منتظری به سخنان آیت الله کدیور ... فکر نمی کنم اگر کسی معصوم نباشد من و یا هرکسی دیگری می تواند بگوید می توان وباید تا اخر عمر از او پیروی کرد
چنین کاری اشتباه محض است زیرا شاید قدرت بر او قلبه کرده و جاه طلب شود هر چند که من برای این حرفهایم جواب شخصی مرجعم را برای خود دارم و هیچ گاه حرف مرجع خودم را اینجا نمی زنم ولی بدان که چون ولی فقیه معصوم نیست نمی توان و نباید همیشه حرفش مراد باشد
3 – ایا تاوان دروغگوئی انهم رئیس جمهور استغفار است ؟ ایا نباید رئیس جمهور راستگو باشد نباید حقیقت را بگوید ؟ ایا این سلب اطمینان از مردم نمی کند ؟
هر چند که شما دوست عزیزم نگفتید که در مورد هاشمی چه کسی اشتباه کرده است اقای احمدی نژاد و یا آیت الله خامنه ای ؟ و در هر صورت اشتبا هی به حتم رخ داده است که این هم جواب باید داده شود از طرف این دو عزیز ...
4 _ فکر می کنم بد نیست روزنامه اطلاعات شب قبل از شمارش ارا را بخوانی و یا سخنان خانم اقای الهام چند ماه قبل از رای گیری و یا بدانی بر سر کسی که از وزارت کشور به آقای موسوی زنگ زد و تبریک گفت چه آمد همان هنگام که شما می گوید که آقای موسوی گفت من پیروز هستم !! شما ایا می دانید ان شخص چند روز بعد در تصافی مشکوک فوت شد ؟ ایا تهمت زدن دروغگوئی نیست ؟ ایا احساس حاله نور کردن و گفتن ان دروغ نیست ؟ ایا گفتن دروغ در مورد قیمتها و تورم دروغ نیست ؟ ایا عوام فریبی نیست ؟
ایا من دروغ می گویم که کناریم باتوم خورد و یا دیدم که چطور از بالای دیوار به مردمی که سکوت کرده بودن تیراندازی کردن ؟ ایا این چیزها دروغ است ایا گرفتن ساستمداران مخالف دروغ است ؟ ایا ارعاب و لباس شخصی دروغ است ؟ ایا این فضای ترس دروغ است ؟ ایا این الله اکبر های شبانه دروغ است ؟ ایا من که دارم می نویسم دروغ هستم ؟
ایا می توان به صرف انکه کسی مرجع است قانون را عوض کرد ؟ اینکه قانون صریحا اعلام می کند باید طی 10 روز انتخابات نتایجش از سوی شورای نگهبان تایید شود و الا ان انتخابات باطل است را می توان تغییر داد شما که دارینن از قانون حرف می زنید این هم قانون است البته این قانون واقعی است نه جعلی ...
ایا این حرف برادر اقای رضائی ؛ قای امیدوار رضائی که مدرک دکترا دارد و گفته هفتاد درصد رای های شواری نگهبان که شمارش شده با یک خط و خودکار بوده است دروغ است ؟
ایا دروغ گو را می توانی تشخیص بدهی وقتی بر سر راستگو باتوم گذاشته اند و را وادار به دروغ می کنن ؟
5 _ شرایط رهبر و ولی فقیه را باید مجلس خبرگان اعلام کند نه من اما می توانم از مرجعم در مورد درستی ان سوال کنم یادت باشد با شورای نگهبانی این چنینی که خبرگان را انتخاب می کند نمی توان انتظار داشت که همه چیز درست باشد همه این دار و دسته دست در دست هم دارند ... . الباقی هم از فضای ارعاب می ترسند از ...
چرا تا بحال انگشت شمار مراجع به رئیس جمهور تبریک گفته اند ؟ یادت هست انتخابات قبلی را ؟
6 _ طبق قانون اساسی تجمع و اعتراض مردم قانونی است قانون اجازه می دهد که اعتراض شنیده شود این سگان حکومت هستن که نمی گذارند این مردم اعتراضشان شنیده شود
7 _ من خیلی وقت است که غسل شهادت داده ام و هر بار هم می دهم من را از مردن نترسان که برای زندگی در بین این تعفن سخت است ؛ من برای رسیدن به انجا که سعادت می خواهد اماده ام
و در مقابل زورگوئیهای قدرت طلبان و شیطانهای عوام فریب خیلی زودتر از اینها اماده شده ام ...
بله هر کسی می توان خودت را به ائمه و امامان متصل کند اما این تاریخ است که می گوید که چه کسی کاری زینبی کرده است ...
مگر انکه به تاریخ هم دروغ بگویند ..!!!!
جوابت را دادم برای اخرین بار ... شاید که موثر باشد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:52  توسط ایمان
|
استدلال من برای تخلف انتخابات یک صندوق نبود برادر من که شما برای من جواب فقط یک صندوق دیگر رو شاهد اورده اید ، فکر می کنم برای اثبات تقلب لازم نیست بگوئیم 999 صندوق سالم بود و فقط یک صندوق تقلب بوده که اگر این طور هم باشد تقلب صورت گرفته و متقلبین باید به اشد مجازات محکوم به دلیل همان خیانت در امانت !! هر چند که خود سخنگوی شورای نگهبان از تقلب 3 میلیونی سخن می گوید و با وقاحت تمام می گوید که این تقلب در روند انتخابات تاثیری ندارد ...
در کل شما دوست عزیز جوابی در مورد تقلبها و سئوالات من ندادین که من بخواهم جوابی بدهم اما در مورد ان واقعه تاریخی که نام بردین از طلحه و زبیر و دیگرانی که بر روی امم علی (ع) شمشیر کشیدن برای قدرت !! این میان من کسی در حد عدالت ، راستگوئی و شخصیت و علم امام علی (ع) نمی بینم تا برای آن مصداقی از طلحه و زبیر پیدا کنم ... شما خیلی صریح صحبت کردین اما من سر بسته گفتم !!!
نگذارید برای بحث با شما دینم را مورد تردید قرار دهم شما دارین با مذهب و اعتقادات مردم بازی می کنید شما امام را در حد یک دروغگو پائین میاورید و بعد می گوئید با استغفر الله گفتن تمام خواهد شد
نه برادر من من روشنفکر دینی نیستم من انچه را که دینم و اساتیدم به من در حد خودم بهم اموخته اند را خوب یاد گرفته ام و یاد گرفتم وقتی اسم حضرت فاطمه (س) را می شنوم بغضم را فرو دهم و بجایش به یاد بیارم مقاوممت او فرزندانش را در مقابل انحراف دین ... بیاد بیارم که نباید هر چیز و نجاستی را با آب کشدن پاک کرد
بعضی چیزها طبعشان و زندگیشان نجس است دروغگو یکی از انهاست اگر یک بار از دروغگوئی حمایت کنی وا مصیبتا در روز قیامت از عذابت
برادر جان ما زیاد هم از هم بیگانه نیستیم من و تو تقریبا از یک خاکیم از خاک دکتر شریعتی ها و کافی ها ... دائی جان من گلوله نخورد که من اینجا اینجور بی غیرتی کنم
و در اخر از ولایت فقیه صحبت کردی و اینکه من و هم فکرانمان در مقابلش ایستاده ایم ؟ چند سوال دارم از تو برادرم شرط های ولایت چیست ؟ اعمال واجب ولایت فقیه چیست ؟ من به شخصه ولایت را خوب درک کرده ام اما دیگرانی هستن که خوب درک نکرده اند و کسانی که از روی منفعت سخنی نمی گویند ... و کسانی که شیفته قدرت هستند و نمی خواهند بر ملا شوند ...
تو می دانی از چه و چه کسی دفاع می کنی تو میدانی که چند نفر در این تهران کشته شده اند ؟ تو حتما اخبار تلویزیون را می بینی اما من به چشمم می بینم
کجا هستن آن عالمانی که روشنفکر تر از ما هستن تا فریاد بزنند نکش نکش نکش
و یا نزنن ان پیره زن و یا دختر بی حجاب را کجا هستن تا ازاد کنن روزنامه نگار حامله را و معلول و ناتوان جسمی را ؟ تا کی باید دروغ بشنویم اینها را من کتمان نمی توانم کنم و تو هم نمی توانی چون من با چشمان خود دیدم
نه برادر عزیز کشتار مردم و خون مردم با یک استغفر الله تمام و پاک نخواهد شد
چند وقتی هست که به خواجه ربیع نرفتم اگر رفتی دائی شهیدم انجاست سلام من را به او برسان و برای من هم دعا کن و برایش فاتحه بفرست
امروز صبح 18 تیر است اگر ظهر رفتم و دیگر نیامدم حلالم کنید ...
و من الله توفیق ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:28  توسط ایمان
|
حرف اول :
چه بر سر ما امده است در حالی که اگر روزگاری ساختمانی بزرگ در شهر پیدا می شود حتما انجا مکان مقدس و مسجدی برای عبادت بود اما حالا با این همه ساختمان بزرگ در شهر هامون می خواهیم هر جور شده تقدس و محل عبادت مردم رو گم کنیم گوئی می خواهیم فکرها رو تغییر بدهیم ...
این روزها از ترس فکرهائی که در خیا بون هستش دوست دارم فرار کنم و چه جائی بهتر از مسجدها و امامزاده اما حیف ، حیف از این مکانها که مطهر و پاک نیستن دلم می خواد فریاد بزنم فریادی از غم و اندوه ... راستی چه بر سر ما امده است !!!
حرف دوم :
اشک در چشمانم جمع شده ... نمی توانم و شاید دستانم می لرزد چون این تیکه رو کات کردم
شاید روزی از سیاست بی ترس تر بشه حرف زد ...
اما من ترجیح می دهم در ۱۸ خردادی دیگر دستانم و بدنم قرمز شود تا اینکه ...
حرف سوم :
هفته قبل و بعد از یک هفته از سیاست حرف زدن خواستیم چند ساعت و فقط چند
ساعت در بیخیالی و بی فکر از اینکه در ایران چه می گذره یک فیلم ببینیم البته که ما در شش ماه گذشته منتظر دیدن این فیلم بودیم ولی خوب جریانات اکران عید و همینطور اکران بی موقع و هنگام انتخاباتش باعث شد دیر بشه ...
فیلم درباره الی شاهکاری از تعلیق ، بی وزنی ، و حضور بیننده در کنار عوامل فیلم هستش ... فیلم اصغر فرهادی چنان بی اشکال هستش که در تمام فیلم می تونی خودت رو مقصر قضایا ببینی و در اخر احساس گناه کنی ، چند وقت پیش و قبل از دیدن این فیلم فرشته به من گفت که باید بعد از این فیلم راه رفت و شاید چند ساعت و من الان متوجه می شوم چرا !!! چون واقعا باید راه رفت تا شاید این احساس گناه کمتر بشه !!! به هر حال باید گفت اقای فرهادی ممنون
ولی ایا این انسانها که در این فیلم هستن و همه در میانسالی عمر خود و نه سنین بالا همان هائی هستن که ارتفاع ساختمانهایشان از مساجدشان بالاتر رفته است !!!
پی نوشت : ۱ـ ( مربوط به حرف دوم ) حالا اگر با تمام الستدلال من مخالفی و جوابی داری من خیلی خوشحال میشم جواب بدی و من رو از این سر در گمی نجات بدی
۲ـ شاید اگر من بجای سپیده (گلشیته فراهانی ) بودم حتما فریاد می زدم
۳ـ گلویم درد می کند ...
۴ـ اون که مٌرد. دیگه ابرو می خواد چیکار؟!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:12  توسط ایمان
|

«به طلاب و فضلای حوزه پیشنهاد دارم که به مردم ایران فرصت بدهید تا آگاهانه و آزادانه خود را بر مبنای معیارهای اسلامی بسازند و این خودسازی را بر مردم ما تحمیل نکنید. به مردم ما کمک کنید، آگاهی بدهید، ولی بر مردم هیچ چیز را تحمیل نکنید.انسان بالفطره خواهان آزادی است. می خواهد خودسازی داشته باشد، اما خودش، خودش را بسازد. بر خلاف دستور قرآن، مبادا مسلمان بودن و مسلمان زیستن را بخواهید بر مردم تحمیل کنید، که اگر تحمیل کردید آنها علیه این تحمیل، طغیان خواهند کرد. بگذارید مردم، همانطور که با آزادی به راه اسلام آمدند و رهبری اسلام را پذیرفتند، در تداوم انقلاب هم، آزادانه راه اسلام را انتخاب کنند.»
بخشی از سخنرانی دکتر بهشتی در مسجد اعظم قم، ص5روزنامه اطلاعات،15اسفند57 و ص6 کیهان همان روز
اما دیدم واقعا مطلب جالب و بجائی بود
اگر مطالب درست و دقیق می خواهید به این وبلاگ سری بزنید ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:48  توسط ایمان
|
سالهای سال بعد؛کودکم تنها شما رااز کتابهای تاریخ مدرسه اش خواهد شناخت وفکرکن که حس اش نسبت به شما چگونه است وقتی دارد به تمام سوالهای سخت امتحانی اش پاسخ می دهد:
تفاوت بین انتخابات وانتصابات چیست؟
منظور از این سخن امام(ره)که"سیاست باید عین دیانت ما باشد"را توضیح دهید.
خوشحالم که شما راتنها درمیان کتابهای درسی اش خواهد شناخت وپیچیدگی های ذهنی امروزمرا هیچ گاه درک نخواهد کرد که چطور می شود همزمان که در خیابان روبروی محل کارت شعار "نصر من ا... وفتح القریب/مرگ بر این..."سر داده اند از تلویزیون آهنگهای شاد وطن دوستانه پخش می شود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:37  توسط ایمان
|
کمی فکر کن !!!
دختر هم وطن من رو کنار پدرش با تیری بر قلبش کشتن و اون وقت من الان اینجا نشسته ام و دارم گوش می دهم به شعری از وطنم در رادیو پیام ...
در بیمارستان لقمان از ۳۵ نفر زخمی دیشب تا بحال ۵ نفر کشته شدن که البته جنازه هاشون هم تحویل گارد ویژه شده و بردن و به خانواده ها تحویل ندادن ...
من شرافت ندارم باید اگر این مطلب رو می خونی بری وسط خیابون ایستاد و مرگ بر خودت رو فریاد بزنی بلند تا همه جهانیان بدونن که ملت ایران با چند هزار سابقه تمدن در اوج تمدن جهان بی شرافت ترین و رذل ترین مردم جهان شده اند ...
مرگ بر من که هنوز پشت میزم دارم به اخبار مضحک و خنده دار این رادیوهای ایران گوش می دم ...
این ابتدای دیکتاتوری در ایران است باید مشکی پوشید و فردا به تشیع جمهوریت رفت ( ... بفذمائید امیدوارم غم اخرتون باشه بفرماید ... از خودتون پذیرائی کنید .... )
راستی الان شنیدم همه کارمندان و افراد در بیمارستانها ترسونده شدن تا آمار دقیق کشته شده ها رو ندهند
پ ن : من روی سخنم با اون ایرانی هستش که از این مزدوران که از سواک وحشی تر و ... هستن حمایت می کنن می خوام بدونم چه کسی هرج و مرج طلبه !! و ایا این دیکتاتوری نیست ...
تو که اسمت رو گذاشتی بسیجی فکر می کنی چند وقت دیگه می تونی عقیده مردم رو سرکوب کنی !!؟؟
خودم خواهم دید اعمال سیاه همتون رو ...
روز یکشنبه امد
جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شوم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:54  توسط ایمان
|
شاید هنوز زوده اما ...
روزی خواهد امد من می خندم و انان که شاد هستن گریان این رو حاضرم قول بدم ...
اون موقع نه گریشون و نه زجه ای که می زنن رو هیچکس گوش نمی ده
شاید خیلی زود بیاد اون روز ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:40  توسط ایمان
|
انا لله و انا الیه راجعون
اشهد و ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علی ولی الله
دوستان اگر چیزی نوشتم یعنی هستم و اگر ننوشتم این آخرین نظر من هستش
نمی دونم راست یا دروغ امروز همه از انقلاب تا آزادی در کنار مهندس موسوی خواهیم بود و باز هم می گویند که میر حسین موسوی وصیت نامه خود را به مراجع داده است و امروز در صحنه خواهد بود من هم خواهم بود و اگر نیامدم مرا برای همه بدی هایم حلال کنید
و من الله توفیق ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:56  توسط ایمان
|
«ما به خرداد پرحادثه عادت داریم» ،ما به روزهای پر حادثه عادت کرده ایم، ما به دروغ و تقلب هم عادت کرده ایم، ما به بی تفاوتی و بی خیالی هم داشیم عادت می کردیم ، هفته گذ شته بود که همین شعار را بر دیوارهای شهر نوشتیم و از حادثه های خرداد استقبال کردیم و در ته دلمان به فریب های رنگی دلخوش .
ما به همه چیز داریم عادت می کنیم به ضربه های سنگین باتوم، به قمه های براق و بلند ، به چماق خوردن و به تماشای کتک خوردن هم نوعمان ، به فرار کردن و آتش زدن هم .
گناه ما خواستن ان چیزی است که همه مردم جهان دارند و ما از آن محروم مانده ایم! ما می خواهیم مثل بیشتر انسانها، آزاد زندگی کنیم و بدون فکر کردن و شنیدن داستانهای سیاسی ، عشق بورزیم، زندگی کنیم و به ایده آلهای معمولی زندگیمان دلخوش باشیم.
گناه ما نپذیرفتن جبری است که هرروزبه خوردمان می دهند و ما باید تنها برای فکر و سلیقه چند نفر، آرام و بی صدا زندگی کنیم .
ما در این جهان بزرگ انسانهای تنهایی هستیم ، چون هنوزهم در عصرفناوری ، تلفن های همراهمان ناگهانی قطع می شوند، چون در عصر سرعت ، سرعتهای اینترنت ما به سرعت نور کاهش می یابند و در جهان دموکرات پرور امروز، صحبت کردن ساده و سر دستی از دموکراسی جرم بزرگی است.
ما به راحتی فریب می خوریم و عروسکهای هیجان انگیزی برای بازی های قدرتمند دستان پوشیده در پشت خیمه بازی هستیم !و هر بار توبه می کنیم و باز توبه می شکنیم.
این روزها روزهای سخت اما اعجاب آوری است ، روزهایی که در روشن ترین زمان روز به ما شب را تلقین می کنند و ما باید به ستاره های ناپیدا و دروغین ایمان بیاوریم.
اینجا همه چیز حل شده درتاریخ و با خاطرات تکراریش و« دروغ و خشکسالی »، میراث کهن سرزمین کوروش کبیرشده !ما مجبور به جای نوشتن و گفتگو کردن درقرن تکنولوژی ، به خیابان بریزیم و فریاد بزنیم ، زندانی شویم و بترسیم .
می ترسم از این که عادت کنیم به این فریاد ها وترسها، بی اعتنایی ها و بازی های عروسک گردانان فریبکار مان!
ما بازهم فریب خوردیم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:51  توسط ایمان
|
نمی دانم ؟
...
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران!!!!!!!!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:6  توسط ایمان
|
ننگم باد که هنوز زنده هستم
مردم ...!!!!
خدایا اگر حق هستی و سمیع پس حتما فریاد بغضم را تو می شنوی !!!
خدایا حقانیتت را ثابت کن ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:0  توسط ایمان
|
از آن اخرین باری که کاغذ سفیدی جلوی خودم گذاشتم و از بغض گلویم نوشتم چندین سال می گذرد آن موقع من نوشتم و اشک ریختم پاره کردم آن وقتها من رای دادم با سر بلندی به اخلاقی ترین مرد سیاست انکه برای قدرت اخلاق را هیچگاه فراموش نکرد
آن موقع گذشت و کاغذهای سفیدم در حیات خلوت خانه سیاه شد از سیاه نوشته های روزگار , اما امروز روزنه ای پیدا کردم ! کاغذی سفید و مچاله شده افتاده از دست مردی محجوب و با ایمان , می خواهم بنویسم از بغض هایم و بی خریدها و دشمنی ها مرد کوتاه مغزی که ندانسته حرف می زنن , می خواهم بنویسم تا کاغذ مچاله شده سفید حداقل همینطور بماند , این اخرین تیر من است بر پیکر ادبیات نا بخرد سیاسی کشورم ایران ...
ولی این بار نوشته هایم را نمی خواهم پاره کنم می خواهم بنویسم تا شاید چند نفری بخونن و بغضشان یادشان برود ...
من اعتراض دارم به رنگ ســـــــــــــــرخ که سوزاننده است
به آبی که سرد است
به زرد که رنگ جدائی است
و هر رنگی که روح زندگی در آن نیست
به عقیده من جناب رئیس
رنگ روح زندگی سبزه فقط سبــــــــــــــــــز ...!!! *
* سریال خانه سبز دیالوگ دادگاه زنده یاد خسرو شکیبائی
پی نوشت : امیدوارم برای نشان دادن آنکه درستی است بار دیگر به آقای میر حسین موسوی رای بدهید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:9  توسط ایمان
|
اولین باری که برای سیاست و کلا برای انتخابات وارد بحث جدلی جدی شدم و خودم رو قاطی ماجراهای سیاسی کردم رو خوب یادم هست روزهای گرم اردیبهشت بود و من کلاس آخر راهنمائی ( متوسطه لفظ قلم ) حسین منفرد نامی بود که ۲ و یا ۳ سال از ما بزرگتر بود ، آقا حسین که بخاطر سنش همیشه من اینطور صدایش می کردم یکی از شکل دهنده ترین افراد در شخصیت من بود اون که تا ۹ سالگی به دلیل فقر نتونسته بود درس بخونه از ۱۰ سالگی شروع کرده بود و همه کلاس های درسی رو دو تا یکی امده بود بالا تا با من همکلاس شده بود !! درسش فوق العاده و فوتبالش بهتر از درسش و هوشش بیشتر از سنش بود ... او بود که فاطمه فاطمه را به من نشان داد و من ۸ بار خواندم و گریه کردم ... و هبوط شریعتی که عاشقش هستم
آن سال رقابت من و اون برای شاگرد اولی مدرسه نا برابر بود چون تنها درسی که من می بردم انضباط بود و الباقی همه رو پائین تر از او !! درسها فشرده بود اما برادر بزرگتر من از من یک طرفدار دو آتیشه اصلاح طلب بار آورده بود و این در حالی بود که حسین آقا طرفدار پر و پا قرص ناطق نوری بود ، و من برای اولین بار بر سر مسئله ای با او جدل کردم جدلی که حدود ۲۰ یا ۳۰ نفری رو دورمان جمع کرد و شاید اغراق باشد و شاید کمتر ...اما بودن کسانی که دوست داشتن بدانن که آخر بحث چه می شود و شاید جالب این بود که از زنگ ورزش و فوتبال که عاشقش بودیم زده بودیم !! بحث ما که تمام شد حسین خندان از در بیرون رفت و دیگر کلامی در مورد انتخابات نگفت چون اطمینان داشت که آقا سید و من شرمنده خواهیم شد شرمنده از کارمان ... خوب یادم هست که در آن چند روز مانده به انتخابات به دستور برادر هر کاری می کردم از چسباندن تراکت تبلیغاتی آقا سید و تا حضور در مسجد پر ازدحام شهر هنگام سخرانی آقا سید و حتی گریه کردن برای مردی سفید پوش و عمامه ای سیاه چیزی که تا بحال از یک طلبه ندیده بودم و این تفاوتش را ادبش را نشان می داد ، حال برای من او یک چهره جدید بود و ناجی نجاتم برای زندگی
چند روز بعد من تا صف انتخابات رفتم و برگشتم رای نتونستم بدهم چون سنم قانونی نبود و نگران از انتخابات و اگر نشود ؟ که شد و ما شدیم ۲۰ میلیون و حسین آقا شد ۷ میلیون !!!
یادم است که حسین آقا هیچ گاه از سیاست با من حرف نزد اما از شریعتی بسیار و از کتابهای سیاسی که خوانده بود و هیچ گاه من نفهمیدم از دستم و یا از حرفی ناراحت شد یا نه ! ولی حس بردن از حسین آقا خیلی خوب بود حسی غیر قابل توصیف ... اما ۸ سال بعد من بودم که فکر می کردم که آیا من برده بودم ؟ آیا حسین که همیشه لباسی کهنه بر تنش بود و با یک دوچرخه کهنه به مدرسه غیر انتفاعی می آمد ( به جائی که همه با سرویس اختصاصی صبح به صبح به مدرسه میامدن و صبحانه و میان وعده مفصلی داشتن ) شکست خورد اینبار من هستم که شاید خندان از درب بیرون می روم ...
حالا بعد از چهار سال دوباره می خواهم لبخند بعضی ها رو که از الان شروع شده رو محو کنم نه برای اینکه طرفدار باشم و نه برای آنکه طرفداری کنم برای اینکه نشان دهم هستم و کلاهی که دوخته اند برای سرم تنگ است ...می خواهم و خواهم توانست نشان دهم جرات اشتباه کردن رو دارم و بلند می گویم من اشتباه می کنم اما رای می دهم ...
سرم درد می کند از محل کارم که می زنم بیرون دختری کم سن و سال می بینم با مچ بند سبز و خنده ای از سر زوق و کمی جلوتر دیوارهای پر از خنده که از در سبز رنگ کنار دیوار دارن بیرون میرن ...
و من که بدنبال مسکنی قوی به داروخانه نزدیک پناهنده می شوم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:7  توسط ایمان
|
اما به هر حال بحث داغی شده و من هم آرزو می کنم که رئیس جمهورمون تغییر کنه تا شاید بتونیم جبران کنیم ...

خوب الان هم تایید صلاحیت ها اعلام شدن ...!! امیدوارم که مردم پیروز بشن ...
نمی دونم این شعر رو قبلا براتون نوشتم یا نه :؟
باید ایستاد
و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد
که اگــــــــــــــــــــــر بگاه آمده باشی
دربان به انتظار توست
و اگـــــــــــــــــــــر بیگاه به در کوفتنت پاسخی نمی آید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:26  توسط ایمان
|
به یاد او که رفت ...
نمی دانم چرا اما ناراحتی من دو چندان شد وقتی مطلب
بی بی رو خوندم من هیچی نمی تونم بگم
بعد از این همه عروسی و شادی حالم
واقعا دگرگون شد
عمر بی بی مهربون ما دراز باد ...
برای رفتن به وبلاگ بی بی جان گوهر اینجا کلیک کنید
تا اطلاع ثانوی این وبلاگ مشکی خواهد بود ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:7  توسط ایمان
|
همیشه وقتی از پنجره به بیرون نگاه می کردم حالم گرفته می شد از این هوای پر از دود و کثیف تهران حتی وقتهائی که بارون می آمد ...
درختها حتی الان که بهار شده هم پر از گرد و غبار بود حتی زیر بارون سخت هفته قبل باز هم پر از دود بود تا امروز که امدن و شیشه های قدی این پنجره رو تمیز کردن و من فهمیم که این پنجره و شیشه بود که کثیف بود نه هوا !!!
بعضی وقتها لازمه که بهتر ببینم و راحت تر مسائل رو حل کنیم بعضی وقتها لازمه که یه گردگیری کنیم شاید اشتباه دیده باشیم و فکر کرده باشیم
همه چیز به اون کثیفی و سختی که فکر می کنیم نیست راحت تر هم می شه حلشون کرد
پی نوشت :
تبریک ویژه : سحر خانم تولدت مبارک ![]()
![]()
![]()
1. چهارشنبه بلاخره دوربینمون رو خریدیم زیر بارون و البته با یه داستانک جالب که گفتن نداره
2.پنجشنبه برادرم بله رو از عروسمون گرفت ... کلی جای همه شما خالی خیلی زیاد خوش گذشت و همچنین برادر فرشته که عقد کنونش بود ...
3.و جمعه هم دوستم که از همه بهم نزدیک تره (
) بله رو از عروس خانم گرفت و باز هم جاتون خالی ...
4.و من که به فکر رفتم !!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:37  توسط ایمان
|
پیرمرد داشت برای نوه نوجونش از زندگی و راه درست عاشق شدن می گفت و پسرک هم از دختری تعریف می کرد که عاشقش شده بود و می خواست باهاش ازدواج کنه پیرمرد گفت اگر باهاش ازدواج کردی و بعد از چند سال باز هم اینطور تعریف کردی انوقت که من باورم میشه ...
به نظر شما پیرمرد درباره چی حرف میزنه اینکه تا چند سال دیگه نظراتشون و دیدگاهشون تغییر می کنه یا اخلاقشون و یا زندگی همه رو عوض میکنه ؟؟؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:16  توسط ایمان
|
بعضی وقتها فکر می کنم زندگی داره می بلعم ...!!
چند وقتی داریم دنبال دوربین دیجیتال (slr) از اون حرفه ای هاش می گردیم تا بخریم
آرزوی هر دوتامون بود که یه دوربین خوب داشته باشیم که بشه عکاسی کرد و حالا داریم پول رو هم میزاریم تا بشه یه دوربین متوسط خرید
اما من می ترسم که بخرم نتونم عکس بگیریم یعنی دیگه وقت نداشته باشیم که بریم عکاسی !!!
پی نوشت :لطفا اگر در مورد دوربین اطلاعات دقیقی دارین به من و فرشته هم کمک کنین هر چند که ما تقریبا تحقیق کاملی کردیم اما هیچ وقت برای پرسیدن دیر نیست
اگر خریدم به امید خدا حتما میگم که به گالری عکسمون سر بزنید چون می دونم سلیقه فرشته در عکاسی عالیه ![]()

عکس از digikala
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:7  توسط ایمان
|
اما بعد وقتی یه کارگر رو می بینم که با این چکشهای بادی با اون صدای نا هنجار داره اسفالتهای قدیمی خیابون رو از جا در میاره و یا جدولهای کهنه ... و یا یه جوشکار که داره روی دهمین طبقه یه برج کار می کنه و یا یه کارگر که داره شیشه های یه برج رو تمیز میکنه و ... کلی شغل سخت و توان فرسا که دور و بر همه ما هست به این نتیجه می رسم :
نا شکر هستم خیلی هم زیاد برای چیزهای که دارم و قدرش رو نمی دونم برای چیزهای که آرزوی داشتنش رو داشتم و حالا که دارم نق و نوق می کنم و سر خدا رو درد میارم که چرا بیشتر نمی دی ؟!!!
فکر کنم اگر کمی صادق باشم و باشیم الان پشت میز کارم خیلی هم بهم سخت نمی گذره حداقلش اینه که مجبور نیستم زیر این بارون تند بهاری برای یه لقمه نون هزار کار نکرده رو تجربه کنم ...
شاید روزی برسه که بدونیم چطور قدر داشته هامون رو بدونیم و سپاس گذار باشیم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:9  توسط ایمان
|
عید مسافرت رفتیم ، مقصد شمال کشور بود ( منطقه خوش آب و هوای نمک آبرود ) چند سالی بود که خانوادگی به اون سمت نرفته بودیم حدودا پنج سال ، سالهای قبل ما هر سال یکی دوباری می رفتیم ولی حالا کمتر مسافرت خانوادگی میریم و همه گرفتار کارهای خودمون هستیم و اینکه حتی شبها با هم باشیم هم سخت شده البته که همیشه هم با هم بودن ها خوش بودن نداره و خیلی وقتها دعوا و ناراحتی هم هست اما باز هم خدا رو شکر که هنوز همه هستیم
جاتون خالی خیلی خوش گذشت و البته جای فرشته خیلی خیلی خالی بود
دوست دارم ببینم شما تعطیلات کجا رفتین ؟ و یا چه کاری کردین ؟ ...
چند تا عکس براتون اینجا گذاشتم (وبلاگ عکسهای خودمون ) از هفت سین خونه خودمون و دو عکس هم از سفرمون
سال خوبی داشته باشید و در پناه حق موفق باشید
پی نوشت : خدا رو شکر که یک سال دیگه هم با فرشته هستم
خدا رو شکر که پدرم سلامتیش رو بدست آورد
خدا رو شکر که سلامتیم و این بهترین هدیه خداست به ما...
خدا رو شکر که هوای من و فرشته رو داره همه جوره ممنونشیم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:31  توسط ایمان
|
می دونیم که انقلاب در جهان خیلی کم اتفاق افتاده و انقلاب ایران یکی از بهترینها و حتی حماسی ترین ها هستش با علم بر اینکه جامعه ایران برای برون رفت از این وضعیت چاره اش انقلاب نیست و حتی چاره نظامی دوست دارم بدون که مشکل جامعه ایران در راه پیشرفت چیست ؟
ایا می توان با یک تیم کار امد که می تواند بدون هیچ گونه کارشکنی و بدون هیچ چشم داشت در راس قدرت به یک جامعه ارامانی و یا نزدیک به ارمان رسید ؟ تیم و گروهی که همه یک صدا هستن و می توانند جامعه را با خود همراه کنند ؟ ( حتی اگر شده باشد با اعمال زور و قدرتی که مردم خود به انها داده است !! )
و یا جامعه باید خود را اصلاح کند و به بیان دیگر هر نفر باید به این نتیجه برسد که باید شروع کند و خود را اصلاح کند و اینگونه قدرت را هم با خود همراه کند ؟
لطفا بحث را به حاشیه نبرید و صراحت هم داشته باشید البته اگر خواستین نظری بدهید
این بحث را در روزهای که به انتخابات نزدیک می شویم به راه می اندازم و دوست دارم با شما دوستان به نتیجه برسم
ممنون
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:0  توسط ایمان
|
یا مثلا کاری رو که من انجام می دم بقیه چطور انجام می دن ؟ و یا چطور از پسش بر میان !!؟ اینکه وقتی من دارم به کفشهای مردم در یه مسیر پر رفت و آمد نگاه می کنم صاحب کفش به چی فکر می کنه ؟ به مشکلاتش به خوشاش و یا بدون هیچ فکری به مقصد و یا بی مقصد و بی فکر ...
دو روز دارم به این فکر میکنم هیچی به هیچی ...
پی نوشت :
بد بیاری های یک هفته ای من : با ماشینم تصادف کردم خدا رو شکر خصارت جانی نبود ، و در یک هفته بدون هیچ دلیلی ۳ بار جریمه شدم ، همشون هم خیلی الکی و مسخره
مراقب باشین زیر فکرائی که دارین گم و گور نشین
جای امیدواری : من خیلی خوش شانسم برای همین اصلا ناراحت نیستم
هر روز هم خدا رو شکر می کنم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:55  توسط ایمان
|
معلم پای تخته داد می زد 
صورتش از خشم گلگون بود
پنهان بود ....
........ ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
وان یک ... گوشه ای دیگر
? جوانان ? را ورق می زد .......
برای آنکه بیخود ...های و هو
می کرد و ..... با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می
داد ......
با خطی خوانا به روی تخته ای کز
ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
? یک با یک برابر هست ...?
از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفرباید بپاخیزد
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...
معلم
مات بر جا ماند .
و او پرسید :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود ....
آیا باز ......... یک با یک برابر
بود ؟
سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!
معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود .
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود ...
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود ... !؟؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،
چون قرص مه می داشت
بالا بود ....
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ... !؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
این تساوی زیر و رو می شد !!!
حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود ...
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا
می کرد ........؟
یک اگر با یک برابر بود ...!
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود .....
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش
بنویسید :
یک با یک برابر ....
نیست .........
و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
تلخ ماندم ، تلخ
مثل زهری كه چكیده از شب ظظلمانی شهر 
مثل اندوه تو
مثل گل سرخ
كه به دست طوفان
پرپر شد
تلخ ماندم ، تلخ
مثل عصری غمگین
كه تو را بر حاشیه اش پیدا كردم
و زمین را
توپ گردان
پرت كردم به دل ظلمت
تلخ ماندم ، تلخ
دیوار از پنجره سر بیرون كرد
از دهانش
بوی خون می آمد
استاد شهید خسرو گلسرخی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:19  توسط ایمان
|
من و خوابهای پر از وحشت نزدیک صبح ...
راستی کی میرسم به دنیا که اینقدر بی جوراب دارم دنبالش می گردم ...
کی می رسیم؟
چندوقتی هست که کمی داغونم ، شما هم اگر مثل من قول می دادین یعنی قول که مهم نبود باید می دادم اما اینکه درست و به موقع بهش عمل کنی و تمام فکرت این باشه که دیر نشه یا نباشه خوب دیگه ...
راستی ...
می دونم سخته اما همین هم قشنگه به خدا قشنگه
پی نوشت : با فرشته رفتیم موزه سینما ( باغ فردوس ) در حد المپیک با حال بود و جالب و دیدنی با بلیط بازدید ۵۰۰ تومان واقعا فوق العاده است و می ارزه ... اگر این خانوم خانوما همت کند قرار یه چند تا عکسی که با دوربین گرفتن رو بزارن در وبلاگ البته اگر همتی باشه
من مثل غروب عصرهای پنجشنبه پر از کسالت و تردیدم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:26  توسط ایمان
|
اسامی برندگان هشتاد و یکمین دوره جوایز سالانه آکادمی هنر آمریکا - اسکار
اسکار بهترین فیلم سال :
برنده : سگ کثیف میلیونر
*
اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد سال :
برنده : شان پن (شیر)
*
اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن سال :
کیت وینسلت (خواننده)
*
اسکار بهترین بازیگر مرد نقش مکمل سال :
هیث لیجر (شوالیه تاریکی)
*
اسکار بهترین بازیگر زن نقش مکمل سال :
پنه لوپه کروز (ویکی کریستینا بارسلونا)
*
اسکار بهترین کارگردان سال :
دنی بویل (سگ کثیف میلیونر)
*
اسکار بهترین فیلمنامه اورژینال سال :
شیر (میلک)
*
اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی سال :
سگ کثیف میلیونر
*
اسکار بهترین فیلمبرداری سال :
سگ کثیف میلیونر
*
اسکار بهترین تدوین سال :
سگ کثیف میلیونر
*
اسکار بهترین طراحی هنری (دکور) سال :
وضعیت نادر بنجامین باتون
*
اسکار بهترین طراحی لباس سال :
دوشس
*
اسکار بهترین گریم سال:
وضعیت نادر بنجامین باتون
*
اسکار بهترین موسیقی متن اورژینال سال :
سگ کثیف میلیونر
*
اسکار بهترین ترانه اورژینال سال :
سگ کثیف میلیونر
*
اسکار بهترین صداگذاری سال :
سگ کثیف میلیونر
*
اسکار بهترین تدوین (میکس) صدا سال :
شوالیه تاریکی
*
اسکار بهترین جلوه های ویژه سال :
وضعیت نادر بنجامین باتون
*
اسکار بهترین انیمیشن بلند سینمایی سال :
وال-ای
*
اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان سال :
خروجی (ژاپن)
*
اسکار بهترین فیلم مستند سال :
مرد روی سیم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:28  توسط ایمان
خوابهای شما چه رنگیه ؟؟ خواباتون سیاه سفیده یا رنگی ؟
خوب می شه اگه جوابم رو بدین ... ممنون ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:36  توسط ایمان
|
از صمیم قلب برای رسیدن به این موفقیت خوشحالم
آقای فرهادی موفق شد خرس نقره ای جشنواره برلین رو بگیرد ... بازهم تبریک برای فیلمی جریان ساز در تاریخ ایران
دستها زیر چونه برای اکران فیلم آقای فرهادی ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:48  توسط ایمان
چند وقتیه که روزهای خوب من خیلی زیاد شدن جوری که باید روی برگهای تقویم بنویسم تا یادم نره اما فردا روز دیگه ای هستش یکی از معدود روزههای که احتیاج به تقویم نداره روز که اندازه یکسال بزرگ می شم ، فردا من نزدیکیهای طلوع آفتاب به دنیا می آم
تشکرات یکساله :
از خدا برای آفریدنم و برای اجازه ای که بهم داد که درک کنم شادی و غم و گریه و خنده و درد و رنج و راحتی و خوشی و خیلی چیزهای خوب دیگه ...ممنونم
از فرشته برای همه چیز ...
از پدر و ماردم که خیلی دوستشون دارم
پی نوشت های یکساله :
ممنون از همه دوستانم که اینجا با هم بودیم ...
ممنون از اونهائی که سر می زنن بهمون ...
ممنون از این کشور که روز تولدم رو تعطیل کردن
"و یک پیام برای سحر ( پیام ، سحر !!! چه اسم ها به هم میاد ) : سحر خانم چرا ما نمی تونیم برای نوشته های شما نظر بزاریم ؟؟ "
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:54  توسط ایمان
|
زندگی پر هستش از چیزهای که ما قبلا می خواستیم بهش برسیم و حالا رسیدم فقط این وسط یادمون باشه چیزهای که داریم و شاید خیلی کوچیک یا خیلی بزرگ ، یک روزی و یه ساعتی دلمون می خواسته که برای ما باشه و حالا بدون اینکه قدر دان خدا باشیم لذت اون رو می بریم
خدا کنه هیچ وقت از یاد خدا غافل نشیم
پ.ن: ممنون از خدا و ممنون از پدر و مادر گل و مهربونم که همیشه به یادم هستن و همیشه هوام رو دارن
پ.ن : ممنون از خدا و ممنون از فرشته خانم که باعث شد ...
پ.ن : کاشکی الان دیروز بود آخه دیروز مرخصی بودم و با فرشته یه جای خیلی توپ و با حال بودیم جاتون خالی ...![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:55  توسط ایمان
|
براتون یکی از نقاشیهای که کشیدم رو گذاشتم اگر خواستین الباقیش ببینید روی لینک کلیک کنید اما اگر دیدید نظر یادتون نره ...

اگر دوست داشتین اینجا الباقی نقاشیهامو ببینید نقاشی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:53  توسط ایمان
|
یه عکس هم از موزه ملی گذاشته که چند وقت پیش با هم رفتیم قیمت بلیط موزه که خیلی کم بود وقتی رفتیم و دیدیم که تعداد بیننده های خارجی از ایرانی بیشتره شرمنده شدیم اگر خواستین برین ابتدای خیبان ۳۰ تیر هم آدرسش هستش حتما اگر یکم دوست دارین با تمدن و گذشته ای که دارین آشنا بشین برین
راستی از همه دوستان خواهش می کنم اگر دوست دارین فتو وبلاگمون رو هم به لیست دوستانتون اضافه کنید ... ممنون ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:0  توسط ایمان
|
محرم براي من يك جورائي فرق مي كنه شايد هم براي خانواده ما ...
سالهاي زيادي است كه درست از روز تاسوعا شروع به درست كردن حليم نذري مي كنيم نذري كه اوتقدر سخته كه هر سال به خودمون ميگيم كه سال ديگه نمي ديم و چيز ديگه اي مي ديم اما الان شايد ۲۲ يا ۲۳ ساله داريم همين نذري رو مي ديم شايد براي سخت بودنشه كه باز هم براي سال بعد دوباره دست به كار ميشيم و همين نذري رو مي دهيم
همسايه ها ، فاميلامون ، دوستان پدرم و برادرام و حتي دوستان خودم همه جمع ميشم و اگر هم براي كمك نتونستن بيان براي صبح عاشورا در خونمون هستن تا براي گرفتن نذري و خوردن حليم براي صبحانه جا نمونن و جالب اينكه من و خانواده من هر كس كه از صميم قلب چيزي خواسته بهش داده
اونقدر حليممون معرفه و ... كه از محله هاي مختلف ميان كساني كه اصلا نمي شناسيم و جالب اينكه اصلا اين حليم تا بحال كم نيامده با اينكه هميشه جمعيت زيادي پشت در هستن ...
در اين چند سال خيليها بودن كه سال بعد نتونسن بيان و يا شايد سال بعد اصلا نبودن كه بيان هر سال يادي ازشون ميشه... شايد اين تنها بهانه اي باشه كه هر سال همه آشنايان ما رو دور هم جمع مي كنه و تا خود صبح هر كس يه جور راز و نياز ميكنه و تا خود صبح بي خوابي مي كشيم امسال اما با اينكه پدرم يه سكته رد كرده بود ،قربونش برم امام حسين كمك كرد به راحتي نذرمون رو داديم و امسال اولين سالي بود بعد از چند سال وقتي نذرمون تموم شد با تمام خستگيمون گفتيم ان شالله سال ديگه هم مي دهيم به قول پدرم : خدا چراغ اين نذري رو خاموش نكنه ...
راستي اينكه چطوري درست ميشه حليم هم خودش داستاني داره كه شايد براي آشپز باشيها خوبه ...
اميدوارم در اين شبهاي خوب كه گذشت كمي به خدا نزديك تر شده باشيد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:47  توسط ایمان
|
چند روز پیش مترو خراب شده بود این اول یک صبح پر از درد سر و ناامیدانه بود
خوب اولین کاری که باید کرد خندیدن به این افتضاح مسخره هستش ، نمی دونی چه باید کرد چون اونقدر با مترو به محل کار رفتی که دیگه نمی دونی چطور و با چه وسیله ای به سر کار بررسی !!
پس منتظر می مونی تا درست بشه ...
ازدحام جمعیت به حدی میرسه که درهای ورودی مترو بسته میشه و اینطوری شلوغی و سر در گمی بیشتر میشه از اینکه مسول مترو فقط میگه تا دقایق دیگر درست خواهد شد و بعد میگه از مسافرین درخواست می شود ایستگاه را ترک کنید لجت میگیره ...
از اینکه چند آدم لباس شخصی با بی سیم میان روی سکو تا نکنه مردم بجز شعار مرگ بر اسرائیل و امریکا چیز دیگری به ذهنشون برسه لجت می گیره از اینکه کسی نیست در مورد این وضعیت نابسامان معذرت بخواهد لجت می گیره از اینکه سربازهای نیرو انتظامی نمی گذارن از جمعیت عکس بگیرین لجت می گیره از اینکه مردم جرات اعتراض ندارن لجت می گیره
...
اینطوری میشه که یه آه از ته دل می کشی و برای اینکه راضی بشی میگی اینجا ایرانه و شونه هات رو بالا می ندازی !!! و با اتوبوس به محل کار میری و بلاجبار یک ساعت تاخیر می خوری
من می خوام بدونم تا کی به این گذشته به این ۲۵۰۰ سال که از بچگی های من تا بحال هنوز همون ۲۵۰۰ سال مونده و حداقل الان باید باشه ۲۵۲۷ سال باید افتخار کرد البته که جای افتخار داره اما نه به اندازه ای که چشمهای خودمون رو به حال ببندیم و نبینم این همه ... درسته از الکل گرفته تا هزار چیز رو ما درست کردیم اما ایا الان ما حرف اول رو می زنیم ؟ چرا باید ...تا کی باید منتظر روز های خوب باشیم کی باید خودمون رو بشناسیم ؟ آیا مشکل یک مملکت دولت هستش ؟ آیا رئیس جمهوره ؟ آیا قوانینه ؟
نمی دونم با این همه نظریه پرداز که حتی روی صندلی مترو از خودشون نظریه میدن برای بهبود کشور و از زمین و زمان انتقاد می کنن ، چرا باید ما هنوز روی یک دایره باطل دور خودمون دور بزنیم ... نمی دونم این جمله رو شنیدین " بهترین حرف عمل هر کسی هستش"
کی و چه کسی باید بهترین کار رو انجام بده آیا فقط دیگران ؟
پی نوشت : عکسهای یواشکی از ازدحام جمعیت مترو گرفتم که دست فرشته جونه گذاشتم فتو وبلاگ خبرش رو می دم بهتون ....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:56  توسط ایمان
|
مي دونين الان كه اينجام مي خواستم بدونم اگر چند سالي از امروز يعني 26 آذر بگذره چي به يادم مياد ؟
شايد از قشنگترينش بايد شروع كنم برفي كه زودتر از خود زمستون باريد ! البته اينجا كه محل كارمه داره می باره و همه درختها سفید پوش شدن
شايد هم بگم درست در چنين روزي وام ماشينم حاضر شد و حالا بايد برم دنبال خريدش !! از یکطرف خوشحالم و از طرف دیگر نگران که بابت هر دوش از خدا کمک میگیرم
و شايد بگم فرداي همچين روزي عيد غدير بود و درست در روزی که همه خودشون رو برای یکی از بزرگترین عیدهای مسلمون ها آماده می کردن ، فساد رو در زير پست شهر به چشم ديدم خدايا اگر اينجا يه كشور اسلاميه و هممون خودمون رو مومن ( نه از نظر دين از نظر رفتار )مي دونيم پس چرا الان و اینجا و درست در جلو چشمان من ... راستي من كه پام رو از وطنم بيرونم نذاشتم اما يكي به من بگه واقعا جاهاي ديگه كه مسلمون نيستن هم همينطوره ؟؟
اگر جاهاي ديگه اينطوريه پس من و طرز فكرم مشكل داره
نگفتم چی دیدم چون از فکر کردن بهش چشمام سیاهی میره و از گفتنش سرخ و خجل می شم واقعا شرمنده هستم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:48  توسط ایمان
|
پدرم چهارشنبه هفته قبل راهی ccu شد... مي دونستم كه اين اتفاق خواهد افتاد همنطور كه براي پدر بزرگم چندين بار اتفاق افتاد همنطور كه براي همه سيگاريها خواهد افتاد
خدا رو شكر فقط پدرم يك سكته ناقص داشت و بدون هيچ مشكلي فقط چند روزي تحت مراقبت بود جالب اينكه بجز ناراحتي قلبي كه تازه پيدا كرده هيچ مشكلي نداره نه قند مه فشار خون و نه اوره !!! حالا خدا كنه ديگه نخواد كه سيگار بكشه
به هر حال به خير گذشت و خدا رو شكر امروز فردا مرخص ميشه اما واقعا وقتي متوجه شدم نفس كشيدن هم يادم رت فكر كنين چه حالي داشتم
راستي بگذريم از جريان اينكه براي اينكه مادرم مريض هستش و يه عالمه مريضي داره چطوري بهش گفتيم كه الان كه جريان تموم شد كلي باعث خنده ما شده آخه اون عكس العملش رو كه وقتي بابا رو رو تخت ديد من فيلمبرداري كردم ....
پي نوشت : خدا كنه هميشه سايشون بالا سرمون باشه
مراقب سلامتي خودتون از الان باشين تو رو خدا اگر سيگاري هستين نكشين ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:38  توسط ایمان
|
چيزهاي كه من خيلي دوست دارم انجام بدم خيلي زياد نيست و فرشته هم همينطور يكي از اونها راه رفتن زير بارونه كه من و فرشته عاشقشيم
جمعه صبح با هم رفتيم دربند و بر خلاف اينكه فكر ميكرديم كساني كه مثل ما باشن و روز باروني بيان كوه كم هستن اما خيلي خيلي شلوغ بود
اين رو گفتم كه بهتون بگم جاتون خالي و اينكه خيلي خيلي خوش گذشت تا غروب بوديم تا اينكه حدود ساعت سه راه افتاديم چون اگه آفتاب مي رفت حتما هوا سرد مي شد
مي خواستيم از سر مجسمه دربند سوار ماشين بشيم و برسيم به تجريش كه يه ماشين ديدم بسيار جالب و تعجبي !!!
با اينكه چند وقت يكبار اونجا مي ريمو ميايم نديده بوديمش يه تاكسي كه روي داشبرد و ستونهاش پر بود ار انواع و اقسام سكه هاي قديمي كه با چسب چسبيده بودن سكه هاي كه تاريخ هاشون بعضي به چندين دهه مي رسيد خيلي ذوق كرديم و كلي با راننده گپ زديم و البته ناراحت كننده چون نگذاشت عكس بندازيم مي گفت با بلتوز پخش مي شه البته اجازه گرفتم كه تعريفش رو بنويسم كه اگر كسي خواست بره و ببينش ...
سكه هاي قديمي كه اصلا هم تكراري نداشت و راننده خونسردي كه صاحب اين ماشين بود از ثبت ماشين دركتاب ركودها گينس خبر داد كه اميدوارم بتونه اينكار رو انجام بده (البته چون ايران تحريمه امكانش الان نيست اما راننده منتظر هستش تا اينكار رو انجام بده )
البته همه سكه هاي كه داشت همين نبود عكس رو با موبايلش نشون داد كه يه قاب عكس بود كه سكه هاي خيلي خيلي قديمي رو داخلش مرتب گذاشته بود كه فوق العاده بود و البته توضيح داد كه مجوز داره و ... سكه هاي كه در كتاب تاريخ خونديم و ديديم
بعد از خداحاظي به اين فكر كردم اگر چيزي رو دوست داري حتي اگر مربوط به شغلي كه داري نباشه ميتوني به بهترين حالت ممكن انجامش بدی و بهش برسی فقط بايد عاشق باشي ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:37  توسط ایمان
|
تا بحال شده كه تولد چند دوست در يك روز باشه ؟
شايد اولش فكر كنيد در دسره كه براي همه بايد در يك روز كادو بگيرين و يا جشن و يا ....
اما براي من خيلي خوب و قشنگه و دوست دارم
تولد من و پسر خالم در يك روزه و جالبتر اينكه من فقط و فقط يك ساعت از اون بزرگترم !
اما يه چيز جالب تر اينكه تولد فرشته ( كه خيلي دوستش دارم ) هم با يكي از بهترين دوستام كه از دوره دبيرستان با هم هستيم در يك روزه البته اينار فرشته دوسالي اختلاف داره !
فردا روز تولد فرشته و دوستمه
تولدتــــــــــون مبارك
پي نوشت : ۱. كيك دست پخت خودمه
۲. شايد بايد بجاي مطالب بالا به يكي از دوست هام تسليت مي گفتم اما نخواستم يك روز قبل از تولد دوستام در اين مورد پست بزارم ... به هر حال خدا پدرش رو بيامرزه
۳. كاشكي به ياد بياريم محبت ديگران رو قبل از اينكه دير بشه و ازشون تشكر كنيم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:19  توسط ایمان
|
پس نوشت : ۱.می دونم داستانم پر از ایراده اما این داستان رو خیلی دوست دارم و البته می خوام که برام بگین که نظرتون چیه :
۲. لطفا تا آخرش هم بخونین
محله قبلی پسرک پر بود از باغهای پر از میوه و... حالا اما دیگر پدر پولدار شده بود و اونها امده بودن به محله جدید پسرک همیشه در اطاق خواب منتظر دری یا پنجره ای بود تا باز شود و اون بتونه در حیاط خونه جدید کمی بازی کنه ! اما این در مخفی هیچگاه پیدا نشد . مادر می گفت بلاخره دوست پیدا می کنی اما پسرک دوستی نمی دید دوست شده بود کتابهای قدیمی پدر : شاهنامه و حافظ و بوف کور و سارتر و آل احمد و کامو ... مکان مخفی بازی و عشق بازی با این دوست خوبش بالکن خونشون بود . زیر بالکن پر بود از جریان پر خروش مردمی که پسرک نمی دانست کی این زنان و مردان چه کسانی هستن پسرک تمدن ایران و تاریخ می خواند باز هم به زیر پا نگاه می کرد می پنداشت که چه کسانی این صفحات رو رقم زدن آیا این مردم !! روبروی بالکن ساختمان بلندی بود پر از سنگهای گرانیتی خاکستری ... این ساختمان تمام دید پسرک را پر می کرد و دیگر نمی دانست پشت ساختمان چه می گذرد اما دوست داشت بداند هرچند که می دانست عبور از آن خیلی سخت است ساختمان پر شده بود از گلهای نیلوفر که همیشه و همه جا بودن اما بعضی جاها خشک شده بودن
آسمان بیشتر وقتها کمی روشن تر از سنگهای خاکستری ساختمان روبرو بود مگر اینکه اتفاق ناگهانی می افتاد که آسمان آبی شود و اون هم گاه گاه بود
از موقعی که آمده بودن اینجا دیگر مدرسه نمی رفت و مادر برایش معلم خصوصی گرفته بود و این دلیلی بود بر اینکه اصلا با بیرون بیگانه باشد و مادر نیز راضی از اینکه او دیگر با بیگانه برخوردی ندارد و همین که به فامیل پز بدهد که پسرم معلم سر خونه داره و از اینجور حرفها زنانه کلی به خودش و خانواده اش افتخار می کرد
درست روبروی بالکن خونشون در ساختمان بزرگ روبرو پیرمردی بود با دماغی بد ریخت اما خیلی شیک و با لباسهای کاملا رسمی و مرتب که هر روز صبح سر ساعت مشخص قناریش را با آن قفس خوشگلش روی بالکن می گذاشت و این قتاری با چنان سحر و جادوئی می خواند که گوئی ۳۰ پرنده با هم می خوانند قناری سفیدی که زیر تابش خورشید می درخشید و پسرک چنان مجذوب می گردید که از بهترین دوستش هم دست می شست و به قناری خیره می شد . کار پیرمرد بد ریخت همین بود و انگار کار دیگری نداشت و باز روز بعد و روزهای بعد تکرار می شد ...
روزها می گذشت و پسرک بزرگتر می شد . هر روز بیشتر دلداده آن قناری می شد حتی آرزو داشت اگر بشود برای یک بار و یا دقیقه پیشش باشد و با هم کیف کنند و برایش بخواند اما هر روز می گذشت آن روز نمی آمد
چند سالی گذشت و پسرک حالها جوانی بود که ریشی داشت و برای خودش مردی اما باز هم منزوی بود با جهان بیرون ارتباطی نداشت و این مادر را نگران کرده بود و به فکر که چه باید کرد اما پسر از دیدن قناری سفید خوشحال بود و ارزویش مرگ و نیستی پیرمرد بود تا قناری برای او باشد و فقط برای او بخواند !
تا روزی که دیگر پیرمرد بر روی بالکن نیامد پسرک ترسید و اما از سوئی خوشحال بود که پیرمرد دیگر مرد و او به آرزویش خواهد رسید و حتی سایه ای محور هم در خانه پیرمرد دیده نمی شد ترس از فضای خارج نمی گذاشت که پسرک از خونشون بیرون خبری بگیره اما نگران قناری بود دوست داشت ببینش در همون قفس خشگل سبز و قرمز همیشگی اما روی بالکن نبود
ناگهان از جایش برخواست و جسارتش را نشان داد از خونشون بیرون رفت به آپارتمان سیاه روبرو رفت همه درها خاک گرفته بود و فضا سنگین بود زیر لب دعا می خواند به سختی و با شک خودش رو به خونه پیرمرد رسوند تمام بدنش میلرزید در رو باز کرد و قناری رو مرده در قفس پیدا کرد و پیرمردی که دیگر نبود گریه امانش رو برید بی اختیار گریه می کرد و فریاد می زد و قناری رو صدا می کرد اما بدون هچ حرکتی گوشه ای از قفس افتاده بود ...
پسر آنقدر ناراحت قناری بود که به خودش و به اطاق خاک گرفته ای که در اون بود و دیوارهای نم کشیده و پر از کرم و خاک نبود خونه خالی خالی بود و اون بود که در انتهای این گرداب پر از کثافت غلط می خرد و دیگر حتی کرم شدن و غرق شدن هم مهم نبود و شاید هم شده بود ...
پی نوشت : ۱.حتما بگین نظرتون چیه ؟؟؟
۲. کلی نوشتم و عوض کردم تا این شد و البته خیلی هم طول کشید تا بنویسم اما بلاخره تموم شد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:15  توسط ایمان
|
اينجا محل كار منه اگه نمي دونيد خوب الان مي دونيد
اينجا بجز من و رئيسم و خانم همكارم سه ميز بزرگ هم هست با يك رديف بر افراشته از قفسه هاي بلند ، اينجا محل كارم منه اگه نمي دونيد خب الان مي دونيد
اينجا يه اطاق تقريبا نه متريه و يك درب تمام قد كه كل خروجي به بالكن رو گرفته خوب حتما فهميدين من چند طبقه اي به آسمان نزديكم خوب ، اينجا محل كار منه اگه نمي دونيد خوب الان مي دونيد
شيشه پر از دوده و لكهاي بعد بارونه روبروي ما پر شده از برجهاي كه از ما و قد ما بلندتره و همه هم به شکلی می خوان بگن من خوشگلترم اما اصلا نیستن ! آخه اينجا محل كار منه اگه نمي دونيد خوب الان مي دونيد
اينجا روي قفسه ها پر از خاك اما از همه قشنگتر صداي بال پرنده هاست صداي مستانه بلبل روي درخت كاج روبرو و از همه خشگلتر سبزي و تراوت درختهای کاج ربرو پنجره هستش و قشنگتر از همه رنگ آسمونه كه پشت همه اين ساختمونهاي دود گرفته داره به من مي خنده و بهم انرژي ميده ، کاشکی این برجها هم دونن قشنگی یعنی این ...
اينجا محل كار منه اگه نمي دونيد خوب الان همه مي دونيد ...
۲- این دیگری بسیار بی ربط است من عکسهای دوست داشتنیم را در وبلاگ گالری دو قطره می گذرام هر چند که الان زود است (http://galeri-2ghatreh.blogfa.com/) اگر خواستین در پیوندهای خود بیفزایدش ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:27  توسط ایمان
|
در این هفته کلی برای نوشتن مطلب بود اما خیلی خودم رو نگه داشتم که ننویسم ! چند سالی هست که قول دادم از سیاست دور باشم و در مورد چیزی که تاثیر نداره حرف نزنم برای چیزی باید تلاش کرد که فایده داشته باشه اما خانه از پایبست ویران است این رو همه اون کسانی که خارج و داخل گود هستن می دونن ...
آخر هفته پیش یک انسان صادق که عمرا بتونین نمونش رو در ایران پیدا کنید در نامه ای همزمان با مشخص شدن تحقیق مجلس به رئیس جمهور اعلام کردن که من دکترا ندارم و این یعنی احسنت به آقای کردان که در کمال صداقت پس از یک ماهی که حاشا فرمودن و فکر می کردن چون در مجلس همه خودی هستن کسی این حقیقت را افشا نخواهد کرد بلاخره پس از اینکه سه نفر از نمایندگان یک ماه وقتشون رو برای این آقا تلف کردن تازه یادشون اماده که اعتراف کنن و تازه موسسه ای رو پیدا کردن و همه اشتباهات خود رو به گردن اون موسسه انداختن این در حالی است که ایشون حتی لیسانس و فوق لیسانسی رو که داره هم مورد تائید دانشگاه آزاد قرار نگرفته ...
بگذریم که این آقای کردان همون آدمی است در جریان قرارداد کرسنت دست داره و بگذریم از اینکه این طرح اقتصادی و بر داشتن یارانه اول بار از دهان مبارک ایشون در آمده !! واقعا که ایشون با مدرک فوق دیپلم می توند مدیر موفقی باشد !!!
وسط این هفته هم برج میلاد این کوه سیاه برفراشته بر تهران نیز بلاخره بد از ۴ شهردار و ۱۱ سال انتظار افتتاح گردید البته فاز اولش ...! نمی دونم الان باید افتخار کنم یا از اینکه دیگر در دنیا ساخت برجی به این بزرگی برای استفاده مخابراتی منسوخ شده خوشحال باشم ! که اگر نشده بود الان ما جزء ۲۰ هم نبودیم چه برسه به این ! دنیا دیگه به برج فکر نمی کنه اونها ماهواره به فضا پرتاب می کنن و شاید برای همین باشه که شاید تا سالیلنی دراز ما جزئ برتریها باشیم ...
اما این مسئله باعث نمیشه ما احساس افتخار نکنیم و به دنیا فخر نفروشیم چون ما همیشه انسانهای قانعی بودیم
و این اخر هفته هم که آقای رئیس جمهور که در تلویزیون مصاحبه خوبی فرمود و به همه قول پول نقد داد بر چه اساس و چه حساب کتابی نمی دونم خوب شاید اینجوری بشه رای آورد . در رمانی به این می گن اشباک !! البته این فرق داره این رو از خود مردم می گیرن یعنی می کشن روی قیمت برق و آب و هزار چیز دیگر و بعد به خودشون پس می دن این در حالی هستش که دولت در ردیف بوجه هر سال سهم زیادی از بودجه رو به برای تولید همین چیزها اختصاص می ده هر حسابدار و اقتصاد دانی می دونه این یعنی دو بار گرفتن یه بار از بودجه و باری دیگر از مردم اون هم از مردمی که نون ندارن شب بخورن و بعد با اکراه و منت مقداری پول بهشون بدیم و هزار لیچار بارشون کنیم ...
الان درک می کنم چرا افشین قطبی می گه شما از حیوون هم بدتر هستین ...
نمی دونم در مورد مالیات بر ارزش افزوده هم حرف بزنم چیزی که در ایران اصلا جواب نمی دهد و همین الان هم خیلی از بازار ها در تهران برای همین مسئله تعطیل کردن و خوب احتمالا با یک فرصت به کسبه فعلا رفع رجوع می شه و شاید تا انتخابات و سال بعد ...
خوب الان یکم و فقط یکم سبک شدم هر چند که می دونم اگر همه اینها رو فریاد هم بزنیم چیزی درست نخواهد شد و حتی بدتر هم می شود ، واقعا ما مردم چقدر قانع هستیم ... با این همه مشکلات باز هم فقط یک آه میکشیم و زندگی خودمون رو ادامه می دیم و افتخار می کنیم به دولت و برجمون و ....
انگار واقعا نمیشه جلوی خودم رو بگیرم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:16  توسط ایمان
|
در تاريكي شب قطار به جلو مي رفت آن هم باسختي و معلوم بود راه سر بالائي است ! بيرون دشتي بود خشك هيچ چيزي ديده نمي شد مگر چند متري كه نوري كه از پنجره ها به بيرون پرتاب مي شد روشنش مي كرد و اين چيزي بود كه از آن مي دانستي : بياباني با شنهاي زياد و بته هاي خار و سكوتي وصف ناپذير كه قطار بر همش مي زد
من ناگهان به فكر رفتم اگر در اين بيابان اين قطار دوران شاه مرحوم خراب شود ما را چه مي شود ؟ و البته مثل هميشه واكنش الباقي مسافرين چه خواهد بود ؟ يحتمل بعضي ها خواهند ترسيد كه اينجا ديگر كجاست و از اين حرفها و عده اي هم تلاش مي كنن اگر كمكي مي شود انجام دهند و بعضي هم به استراحت ادامه خواهند داد و مثل سيب زميني به صندلي خود خواهند چسبيد ! و جوانترها هم از فرصت استفاده كرده براي مخ تركاندن يشتر و احتمالا با اين وقتي كه پيش خواهد آمد حتما موفق خواهند شد
اما من به فكر سكوت اين دشت خواهم بود به فكر اين دانه هاي شن كه ما خواب آنها را بر هم خواهيم زد من بفكر ستاره هاي اسمان هستم كه هم صحبت بيابان هستن و ما برايشان مزاحمت ايجاد مي كنيم
يك بار هم براي بهانه ديدن اين همه زيبائي بزنيد به دشت نه براي بر هم زدن صحبت بلكه براي حرف زدن با اين همه زيبائي و...
پشيمون نخواهيد شد

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:53  توسط ایمان
|
نمی دونم چند سال میگذره اما یادمه که همیشه دوست داشتم اینجائی باشم که الان هستم اما الان باز هم تاسف میخورم نه اینکه بد گذرونده باشم اما دوست داشتم یه باره دیگه تکرار بشه روز اول مدرسه که گریه کردم ! روزی که پدرم سال اول دبستان برام مرخصی گرفت از ناظم و ما رفتیم شمال !! اولین باری که به یاد میارم که دریا رو دیدم و کلی شگفت زده شدم از آسمونی که به زمین چسبیده و مادرم که با صبر و حوصله بهم یاد داد که اینجا دریاست نه آسمون ...
نمی دونم چند سال میگذره که من از درس قرآن سال ۳ راهنمائی ثلث اول نمره ۹ گرفتم ! و این آخرینش هم بود و گریه ای که جلوی پدرم کردم و قولی که به پدر دادم و بهش عمل کردم ...
و مسیر دبیرستان تا خونه ... ! راهی با یه عالمه خاطره خاطره های فراموش نشدنی و شور جونی ...
هیچی هیچی نمی تونه جای اون روزها رو بگیره با تمام اشکاش و شادیاش ...
امروز وقتی بچه مدرسه ای ها رو دیدم یاد اون وقتها افتادم و وقتی چشمام رو بستم همش همین ها بود جلو چشمم می آمد !! نمی دونم تا به حال برای خاطراتتون گریه کردین ؟ من امروز بغض کردم اما روم نشد جلو این مردم گریه کنم کاشکی هنوز محصل بودم ...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:24  توسط ایمان
|
نمی دونم تا به حال یک آشنا یه دوست یا ... از دست دادین ؟ کسی که از دست دادنش براتون سخت باشه !
دیروز فرشته مادر بزرگش رو از دست داد
و امروز مراسم خاک سپاری بود
خیلی سخته لحظه خداحافظی ، همه خاطرات خوب جلو چشمات مرور میشه و اونجاست که تمام فکرت از کار میفته و گریه امانت رو میبره و ...
روحش شاد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:35  توسط ایمان
|