تبليغاتX
کاغذ پاره
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
من شرافت ندارم و شاید تو هم که داری می خونی و می بینی و هیچی نمی گی

کمی فکر کن !!!

دختر هم وطن من رو کنار پدرش با تیری بر قلبش کشتن و اون وقت من الان اینجا نشسته ام و دارم گوش می دهم به شعری از وطنم در رادیو پیام ...

 در بیمارستان لقمان از ۳۵ نفر زخمی دیشب تا بحال ۵ نفر کشته شدن که البته جنازه هاشون هم تحویل گارد ویژه شده و بردن و به خانواده ها تحویل ندادن ...

من شرافت ندارم باید اگر این مطلب رو می خونی بری وسط خیابون ایستاد و مرگ بر خودت رو فریاد بزنی بلند تا همه جهانیان بدونن که ملت ایران با چند هزار سابقه تمدن در اوج تمدن جهان بی شرافت ترین و رذل ترین مردم جهان شده اند ...

مرگ بر من که هنوز پشت میزم دارم به اخبار مضحک و خنده دار این رادیوهای ایران گوش می دم ...

این ابتدای دیکتاتوری در ایران است باید مشکی پوشید و فردا به تشیع جمهوریت رفت ( ... بفذمائید امیدوارم غم اخرتون باشه بفرماید ... از خودتون پذیرائی کنید .... )

راستی الان شنیدم همه کارمندان و افراد در بیمارستانها ترسونده شدن تا آمار دقیق کشته شده ها رو ندهند


پ ن : من روی سخنم با اون ایرانی هستش که از این مزدوران که از سواک وحشی تر و ... هستن حمایت می کنن می خوام بدونم چه کسی هرج و مرج طلبه !! و ایا این دیکتاتوری نیست ...

تو که اسمت رو گذاشتی بسیجی فکر می کنی چند وقت دیگه می تونی عقیده مردم رو سرکوب کنی !!؟؟

خودم خواهم دید اعمال سیاه همتون رو ...

 

روز یکشنبه امد

               جدول نیمه تموم

                                  همه خونه هاش سیاه

                                                  روی خونه جغد شوم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:54  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
شنبه سی ام خرداد 1388
هنوز هستم و نفس می کشم

 

شاید هنوز زوده اما ...

روزی خواهد امد من می خندم و انان که شاد هستن گریان این رو حاضرم قول بدم ...

اون موقع نه گریشون و نه زجه ای که می زنن رو هیچکس گوش نمی ده

شاید خیلی زود بیاد اون روز ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:40  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

انا لله و انا الیه راجعون

 
اشهد و ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علی ولی الله

 دوستان اگر چیزی نوشتم یعنی هستم و اگر ننوشتم این آخرین نظر من هستش

نمی دونم راست یا دروغ امروز همه از انقلاب تا آزادی در کنار مهندس موسوی خواهیم بود و باز هم می گویند که میر حسین موسوی وصیت نامه خود را به مراجع داده است و امروز در صحنه خواهد بود من هم خواهم بود و اگر نیامدم مرا برای همه بدی هایم حلال کنید

و من الله توفیق ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:56  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388
ما به خرداد پر حادثه عادت داریم

 

«ما به خرداد پرحادثه عادت داریم» ،ما  به روزهای پر حادثه عادت کرده ایم، ما به دروغ و تقلب هم عادت کرده ایم، ما به بی تفاوتی و بی خیالی هم داشیم عادت می کردیم ، هفته گذ شته بود که همین شعار را بر دیوارهای شهر نوشتیم و از حادثه های خرداد استقبال کردیم و در ته دلمان به فریب های رنگی دلخوش .

ما به همه چیز داریم عادت می کنیم به ضربه های سنگین  باتوم، به قمه های براق و بلند ، به چماق خوردن و به تماشای کتک خوردن هم نوعمان ، به فرار کردن و آتش زدن هم  .

 گناه ما خواستن ان چیزی است که همه مردم جهان دارند و ما از آن محروم مانده ایم! ما می خواهیم مثل بیشتر انسانها، آزاد زندگی کنیم و بدون فکر کردن و شنیدن داستانهای  سیاسی ، عشق بورزیم، زندگی کنیم و به ایده آلهای معمولی زندگیمان دلخوش باشیم.

 گناه ما نپذیرفتن جبری است که هرروزبه خوردمان  می دهند و ما باید تنها برای فکر و سلیقه چند نفر، آرام و بی صدا زندگی کنیم .

ما در این جهان بزرگ انسانهای تنهایی هستیم ، چون هنوزهم در عصرفناوری ، تلفن های همراهمان ناگهانی قطع می شوند، چون در عصر سرعت ، سرعتهای اینترنت ما  به سرعت نور کاهش می یابند و در جهان دموکرات پرور امروز، صحبت کردن ساده و سر دستی  از دموکراسی جرم بزرگی است.

 ما به راحتی فریب می خوریم و  عروسکهای هیجان انگیزی برای بازی های قدرتمند  دستان پوشیده در پشت خیمه بازی هستیم !و هر بار توبه می کنیم و باز توبه می شکنیم.

این روزها روزهای سخت اما اعجاب آوری است ، روزهایی که در روشن ترین زمان روز به ما شب را تلقین می کنند و ما باید به ستاره های ناپیدا و دروغین ایمان بیاوریم.

 اینجا همه چیز حل شده درتاریخ و با خاطرات تکراریش و« دروغ و خشکسالی »، میراث کهن سرزمین کوروش کبیرشده !ما مجبور به جای نوشتن و گفتگو کردن درقرن تکنولوژی ، به خیابان بریزیم و فریاد بزنیم ، زندانی شویم و بترسیم .

می ترسم از  این که عادت کنیم به  این فریاد ها وترسها، بی اعتنایی ها و بازی های عروسک گردانان فریبکار مان!

ما بازهم فریب خوردیم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:51  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388
چه باید کرد ؟

نمی دانم ؟

...

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم

                                                 خانه اش ویران!!!!!!!!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:6  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
شنبه بیست و سوم خرداد 1388

ننگم باد که هنوز زنده هستم

                     مردم ...!!!!

خدایا اگر حق هستی و سمیع پس حتما فریاد بغضم را تو می شنوی !!!

 

            خدایا حقانیتت را ثابت کن ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:0  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
یکشنبه هفدهم خرداد 1388

از آن اخرین باری که کاغذ سفیدی جلوی خودم گذاشتم و از بغض گلویم نوشتم چندین سال می گذرد آن موقع من نوشتم و اشک ریختم پاره کردم آن وقتها من رای دادم با سر بلندی به اخلاقی ترین مرد سیاست انکه برای قدرت اخلاق را هیچگاه فراموش نکرد

آن موقع گذشت و کاغذهای سفیدم در حیات خلوت خانه سیاه شد از سیاه نوشته های روزگار , اما امروز روزنه ای پیدا کردم ! کاغذی سفید و مچاله شده افتاده از دست مردی محجوب و با ایمان , می خواهم بنویسم از بغض هایم و بی خریدها و دشمنی ها مرد کوتاه مغزی که ندانسته حرف می زنن , می خواهم بنویسم تا کاغذ مچاله شده سفید حداقل همینطور بماند , این اخرین تیر من است بر پیکر ادبیات نا بخرد سیاسی کشورم ایران ...

ولی این بار نوشته هایم را نمی خواهم پاره کنم می خواهم بنویسم تا شاید چند نفری بخونن و بغضشان یادشان برود ...

 

من اعتراض دارم به رنگ ســـــــــــــــرخ که سوزاننده است

 

به آبی که سرد است

 

به زرد که رنگ جدائی است

 

و هر رنگی که روح زندگی در آن نیست

 

به عقیده من جناب رئیس

 

رنگ روح زندگی سبزه فقط سبــــــــــــــــــز ...!!! *  


* سریال خانه سبز دیالوگ دادگاه زنده یاد خسرو شکیبائی

پی نوشت : امیدوارم برای نشان دادن آنکه درستی است بار دیگر به آقای میر حسین موسوی رای بدهید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:9  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
شنبه نهم خرداد 1388

اولین باری که برای سیاست و کلا برای انتخابات وارد بحث جدلی جدی شدم و خودم رو قاطی ماجراهای سیاسی کردم رو خوب یادم هست روزهای گرم اردیبهشت بود و من کلاس آخر راهنمائی ( متوسطه لفظ قلم ) حسین منفرد نامی بود که ۲ و یا ۳ سال از ما بزرگتر بود ، آقا حسین که بخاطر سنش همیشه من اینطور صدایش می کردم یکی از شکل دهنده ترین افراد در شخصیت من بود اون که تا ۹ سالگی به دلیل فقر نتونسته بود درس بخونه از ۱۰ سالگی شروع کرده بود و همه کلاس های درسی رو دو تا یکی امده بود بالا تا با من همکلاس شده بود !! درسش فوق العاده و فوتبالش بهتر از درسش و هوشش بیشتر از سنش بود ... او بود که فاطمه فاطمه را به من نشان داد و من ۸ بار خواندم و گریه کردم ... و هبوط شریعتی که عاشقش هستم

آن سال رقابت من و اون برای شاگرد اولی مدرسه نا برابر بود چون تنها درسی که من می بردم انضباط بود و الباقی همه رو پائین تر از او !! درسها فشرده بود اما برادر بزرگتر من از من یک طرفدار دو آتیشه اصلاح طلب بار آورده بود و این در حالی بود که حسین آقا طرفدار پر و پا قرص ناطق نوری بود ، و من برای اولین بار بر سر مسئله ای با او جدل کردم جدلی که حدود ۲۰ یا ۳۰ نفری رو دورمان جمع کرد و شاید اغراق باشد و  شاید کمتر ...اما بودن کسانی که دوست داشتن بدانن که آخر بحث چه می شود و شاید جالب این بود که از زنگ ورزش و فوتبال که عاشقش بودیم زده بودیم !! بحث ما که تمام شد حسین خندان از در بیرون رفت و دیگر کلامی در مورد انتخابات نگفت چون اطمینان داشت که آقا سید و من شرمنده خواهیم شد شرمنده از کارمان ... خوب یادم هست که در آن چند روز مانده به انتخابات به دستور برادر هر کاری می کردم از چسباندن تراکت تبلیغاتی آقا سید و تا حضور در مسجد پر ازدحام شهر هنگام سخرانی آقا سید و حتی گریه کردن برای مردی سفید پوش و عمامه ای سیاه چیزی که تا بحال از یک طلبه ندیده بودم و این تفاوتش را ادبش را نشان می داد ، حال برای من او یک چهره جدید بود و ناجی نجاتم برای زندگی

چند روز بعد من تا صف انتخابات رفتم و برگشتم رای نتونستم بدهم چون سنم قانونی نبود و نگران از انتخابات و اگر نشود ؟ که شد و ما شدیم ۲۰ میلیون و حسین آقا شد ۷ میلیون !!!

یادم است که حسین آقا هیچ گاه از سیاست با من حرف نزد اما از شریعتی بسیار و از کتابهای سیاسی که خوانده بود و هیچ گاه من نفهمیدم از دستم و یا از حرفی ناراحت شد یا نه ! ولی حس بردن از حسین آقا خیلی خوب بود حسی غیر قابل توصیف ... اما ۸ سال بعد من بودم که فکر می کردم که آیا من برده بودم ؟ آیا حسین که همیشه لباسی کهنه بر تنش بود و با یک دوچرخه کهنه به مدرسه غیر انتفاعی می آمد ( به جائی که همه با سرویس اختصاصی صبح به صبح به مدرسه میامدن و صبحانه و میان وعده مفصلی داشتن ) شکست خورد اینبار من هستم که شاید خندان از درب بیرون می روم ...

حالا بعد از چهار سال دوباره می خواهم لبخند بعضی ها رو که از الان شروع شده رو محو کنم نه برای اینکه طرفدار باشم و نه برای آنکه طرفداری کنم برای اینکه نشان دهم هستم و کلاهی که دوخته اند برای سرم تنگ است ...می خواهم و خواهم توانست نشان دهم جرات اشتباه کردن رو دارم و بلند می گویم من اشتباه می کنم اما رای می دهم ...

سرم درد می کند از محل کارم که می زنم بیرون دختری کم سن و سال می بینم با مچ بند سبز و خنده ای از سر زوق و کمی جلوتر دیوارهای پر از خنده که از در سبز رنگ کنار دیوار دارن بیرون میرن ...

و من که بدنبال مسکنی قوی به داروخانه نزدیک پناهنده می شوم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:7  توسط ایمان  | 

~ ~ ~