هر کسی برای خودش یه قصه ای داره. تا حالا به زندگی هایی که دور و برت هست نگاه کردی؟ دوست داشتی بدونی این آدمی که الان روی صندلی کنار تو نشسته و یه مدت خیلی خیلی کوتاه از زندگیتون رو با هم می گذرونین، داستانش چیه؟من که خیلی دوست دارم داستانشون روبدونم. این یه جور فضولیه. میدونم. ولی این فضولی رو خیلی دوست دارم!
البته من چیزی ازشون نمی پرسم فقط حدس می زنم. این باعق میشه که یه جورایی رد پایی از زندگی خودت رو توی زندگی اونا پیدا کنی و یا حداقل خدا رو برای چیزایی که دچارش نشدی و شدی شکر کنی. 
یه دیالوگ یه جایی شنیدم که خیلی دوست دارم بدونم داستانش چیه، این دیالوگ:
لوکیشن: پیاده رو خیابان ... یک خانم چادری به شدت گریان حدود 35 سال و پسر بچه ای حدودا 10 سال که به دنبال زن حرکت میکرد... پسر بچه با تمام قدرت رو به زن فریاد میزد: لاشخور، من و میبری دم در خونمون تحویل میدی، 8 ساله بابام رو ندیدم... و زار زار گریستن زن. یعنی داستانش چیه؟
و یه داستان دیگه: هر روز صبح که با ایمان میرفتیم سر کار، بین راه یه صحنه ای رو میدیدم. یه مرد و یه پسر بچه 7-8 ساله که روی لبه جدول نشستن و مرد داره با بچه دیکته کار میکنه و به درسهاش میرسه . هر روز. فکر میکردم تا سرویس بچه بیاد به درساش میرسه. ولی امروز دیدیم که مرد نون گرفت و همون اطراف بود و همش با گوشیش تماس میگرفت و خبری از پسر بچه نبود. داستانش چی بود؟
و یه عالمه اتفاقات و داستان های کوتاهی که از زندگی ها می بینی.من که گاهی بدجوری توی این قصه ها گیر میکنم و فکرم مشغول میشه. راستش بین این همه قصه، دنبال قصه خودم میگردم. شاید قصه من هم بین قصه این همه آدم گم شده باشه.............
پی نوشت:
این چند روزه حسابی سرمون شلوغ بود. البته تا باشه از این شلوغیها ...
به داداش ایمان و داداش خودم و دوستامون خیلی خیلی تبریک میگم 
خوب و خوش باشین کنار هم دیگه و خدا رو شکر کنین که خانم به این خوبی گیرتون اومده!! 