تبليغاتX
کاغذ پاره
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
واقعا شاید نباید بی تفاوت بود اما من هستم و شاید باید رای داد ولی من رای نمی دم البته بگم من تا الان با خودم قرار گذاشتم که رای ندم نمی دونم بتونم روی قول و قرار خودم بمونم یا نه !!

اما به هر حال بحث داغی شده و من هم آرزو می کنم که رئیس جمهورمون تغییر کنه تا شاید بتونیم جبران کنیم ...


خوب الان هم تایید صلاحیت ها اعلام شدن ...!! امیدوارم که مردم پیروز بشن ...

نمی دونم این شعر رو قبلا براتون نوشتم یا نه :؟

باید ایستاد

 و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد

                                                     که اگــــــــــــــــــــــر بگاه آمده باشی

         دربان به انتظار توست

                                    و اگـــــــــــــــــــــر بیگاه به در کوفتنت پاسخی نمی آید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:26  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

نمیدونم داشت چی می نوشت. ولی خط فوق العاده ای داشت. میانسال بود. با موهای جو گندمی. یه نگاه به خطش کردم و انگشت کوچک ام رو نشونش دادم و گفتم : حاضر بودم این انگشت رو نداشتم ولی خط شما رو داشتم.

یه لبخند بهم زد و رفت تو فکر. بعد از چند دقیقه شروع به صحبت کرد. گفت: کارمند اداره ثبت اسنادم. کارم نوشتنه. اسناد همیشه باید تمیز و مرتب باشه. اینو گفت و بازم به فکر فرو رفت. بعد از چند لحظه یه آهی کشید و گفت : 9 سال پیش برای اینکه یه سندی خط خوردگی نداشته باشه، یه کلمه رو با لاک غلط گیر لاک گرفتم و دوباره نوشتم.

الان بعد از گذشت این همه سال، دولت با قوه قضاییه درگیر شده و هر کدوم دارن سندای اون یکی رو میکشن بیرون.

یه برگه از جیبش در آورد و نشونم داد. یه حکم بود.

گفت: امروز به خاطر اون یه کلمه لاک گیری شده من رو به جرم جعل اسناد دولتی اخراج کردن. اینم حکمم.

اون روز آخرین روز کاریش بود ، بعد از 22 سال کارمند بودن و این دستمزد اون دستایی نبود که از نوشتن صبح تا غروب تاول زده بود.........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:45  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
                         بی بی جان گوهر تسلیت می گم

به یاد او که رفت ...

نمی دانم چرا اما ناراحتی من دو چندان شد وقتی مطلب 

 بی بی رو خوندم من هیچی نمی تونم بگم 

بعد از این همه عروسی و شادی حالم

 واقعا دگرگون شد

عمر بی بی مهربون ما دراز باد ...

برای رفتن به وبلاگ بی بی جان گوهر  اینجا کلیک کنید  

                                                               تا اطلاع ثانوی این وبلاگ مشکی خواهد بود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:7  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

هر کسی برای خودش یه قصه ای داره. تا حالا به زندگی هایی که دور و برت هست نگاه کردی؟ دوست داشتی بدونی این آدمی که الان روی صندلی کنار تو نشسته و یه مدت خیلی خیلی کوتاه از زندگیتون رو با هم می گذرونین، داستانش چیه؟من که خیلی دوست دارم داستانشون روبدونم. این یه جور فضولیه. میدونم. ولی این فضولی رو خیلی دوست دارم! البته من چیزی ازشون نمی پرسم فقط حدس می زنم. این باعق میشه که یه جورایی رد پایی از زندگی خودت رو توی زندگی اونا پیدا کنی و یا حداقل خدا رو برای چیزایی که دچارش نشدی و شدی شکر کنی.

 یه دیالوگ یه جایی شنیدم که خیلی دوست دارم بدونم داستانش چیه، این دیالوگ:

 لوکیشن: پیاده رو خیابان ... یک خانم چادری به شدت گریان حدود 35 سال و پسر بچه ای حدودا 10 سال که به دنبال زن حرکت میکرد... پسر بچه با تمام قدرت رو به زن فریاد میزد: لاشخور، من و میبری دم در خونمون تحویل میدی، 8 ساله بابام رو ندیدم... و زار زار گریستن زن. یعنی داستانش چیه؟

 و یه داستان دیگه: هر روز صبح که با ایمان میرفتیم سر کار، بین راه یه صحنه ای رو میدیدم. یه مرد و یه پسر بچه 7-8 ساله که روی لبه جدول نشستن و مرد داره با بچه دیکته کار میکنه و به درسهاش میرسه . هر روز. فکر میکردم تا سرویس بچه بیاد به درساش میرسه. ولی امروز دیدیم که مرد نون گرفت و همون اطراف بود و همش با گوشیش تماس میگرفت و خبری از پسر بچه نبود. داستانش چی بود؟

 و یه عالمه اتفاقات و داستان های کوتاهی که از زندگی ها می بینی.من که گاهی بدجوری توی این قصه ها گیر میکنم و فکرم مشغول میشه. راستش بین این همه قصه، دنبال قصه خودم میگردم. شاید قصه من هم بین قصه این همه آدم گم شده باشه.............

پی نوشت:

 این چند روزه حسابی سرمون شلوغ بود. البته تا باشه از این شلوغیها ...

به داداش ایمان و داداش خودم و دوستامون خیلی خیلی تبریک میگم

خوب و خوش باشین کنار هم دیگه و خدا رو شکر کنین که خانم به این خوبی گیرتون اومده!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:5  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

همیشه وقتی از پنجره به بیرون نگاه می کردم حالم گرفته می شد از این هوای پر از دود و کثیف تهران حتی وقتهائی که بارون می آمد ...

درختها حتی الان که بهار شده هم پر از گرد و غبار بود حتی زیر بارون سخت هفته قبل باز هم پر از دود بود تا امروز که امدن و شیشه های قدی این پنجره رو تمیز کردن و من فهمیم که این پنجره و شیشه بود که کثیف بود نه هوا !!!

بعضی وقتها لازمه که بهتر ببینم و راحت تر مسائل رو حل کنیم بعضی وقتها لازمه که یه گردگیری کنیم شاید اشتباه دیده باشیم و فکر کرده باشیم

 

همه چیز به اون کثیفی و سختی که فکر می کنیم نیست راحت تر هم می شه حلشون کرد

 

پی نوشت :

 

تبریک ویژه : سحر خانم تولدت مبارک   

 

1. چهارشنبه بلاخره دوربینمون رو خریدیم زیر بارون و البته با یه داستانک جالب که گفتن نداره

 

2.پنجشنبه برادرم بله رو از عروسمون گرفت ... کلی جای همه شما خالی خیلی زیاد خوش گذشت و   همچنین برادر فرشته که عقد کنونش بود ...

 

3.و جمعه هم دوستم که از همه بهم نزدیک تره (   ) بله رو از عروس خانم گرفت و باز هم جاتون خالی  ...

 

4.و من که به فکر رفتم !!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:37  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388

پیرمرد داشت برای نوه نوجونش از زندگی و راه درست عاشق شدن می گفت و پسرک هم از دختری تعریف می کرد که عاشقش شده بود و می خواست باهاش ازدواج کنه پیرمرد گفت اگر باهاش ازدواج کردی و بعد از چند سال باز هم اینطور تعریف کردی انوقت که من باورم میشه ...

 

به نظر شما پیرمرد درباره چی حرف میزنه اینکه تا چند سال دیگه نظراتشون و دیدگاهشون تغییر می کنه  یا اخلاقشون و یا زندگی همه رو عوض میکنه ؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:16  توسط ایمان  | 

~ ~ ~