چشماتو باز میکنی و به اطرافت نگاه میکنی. همه جا سفید. همه جا یکرنگ. به زور زنگ ساعت از جات بلند میشی و خاموشش میکنی. توی تاریکی لباسهات رو میپوشی و خوابالو میزنی بیرون. از در کوچه که بیرون میری سوز سرمای زمستون تو رو به خودت میاره و خواب رو از چشمات بیرون میکنه. به سرعتت اضافه میکنی تا هر چه زودتر به ماشین برسی و بتونی بخوابی. توی ماشین میشینی و آماده میشی برای خواب ولی میبینی که با صدای خر و پف بغل دستیت نمیتونی بخوابی.![]()
بعد از پنجره بیرون رو نگاه میکنی و به اتفاقات خوبی که برات پیش اومده فکر میکنی. اتفاقاتی که بیش از انتظار تو خوب بودن. برعکس همیشه که همه چیز برعکس خواسته تو بود. یادت میفته که اوضاع چقدر تغییر کرده.یادت میفته که زندگیت رنگی شده. رنگی رنگی. اون وقت یه کم به خودت نگاه میکنی و می بینی که تو هم رنگی شدی، همرنگ دنیات.![]()
کاش میشد دنیا رو متوقف کرد و برای یه مدت توی این حس موند. توی حس خوب زندگی. دستهای زندگی رو توی دست حس کرد و لذت گرمای اون رو چشید. سوز هوا رو بلعید و اون رو با یه بازدم پر از بخار سفید بیرون داد و بهش خندید. همیشه رو توی حال جمع کرد و حال رو برای همیشه نگه داشت.
فقط میشه گفت : خدایا همیشه هوامون رو داشتی، بازم هوامون رو داشته باش. شکرت. ![]()
ایمان ، ممنونتم ![]()
.jpg)

