تبليغاتX
کاغذ پاره
جمعه بیست و نهم آذر 1387

چشماتو باز میکنی و به اطرافت نگاه میکنی. همه جا سفید. همه جا یکرنگ. به زور زنگ ساعت از جات بلند میشی و خاموشش میکنی. توی تاریکی لباسهات رو میپوشی و خوابالو میزنی بیرون. از در کوچه که بیرون میری سوز سرمای زمستون تو رو به خودت میاره و خواب رو از چشمات بیرون میکنه. به سرعتت اضافه میکنی تا هر چه زودتر به ماشین برسی و بتونی بخوابی. توی ماشین میشینی و آماده میشی برای خواب ولی میبینی که با صدای خر و پف بغل دستیت نمیتونی بخوابی.

 بعد از پنجره بیرون رو نگاه میکنی و به اتفاقات خوبی که برات پیش اومده فکر میکنی. اتفاقاتی که بیش از انتظار تو خوب بودن. برعکس همیشه که همه چیز برعکس خواسته تو بود. یادت میفته که اوضاع چقدر تغییر کرده.یادت میفته که زندگیت رنگی شده. رنگی رنگی. اون وقت یه کم به خودت نگاه میکنی و می بینی که تو هم رنگی شدی، همرنگ دنیات.

کاش میشد دنیا رو متوقف کرد و برای یه مدت توی این حس موند. توی حس خوب زندگی. دستهای زندگی رو توی دست حس کرد و لذت گرمای اون رو چشید. سوز هوا رو بلعید و اون رو با یه بازدم پر از بخار سفید بیرون داد و بهش خندید. همیشه رو توی حال جمع کرد و حال رو برای همیشه نگه داشت.

فقط میشه گفت : خدایا همیشه هوامون رو داشتی، بازم هوامون رو داشته باش. شکرت.

 ایمان ، ممنونتم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:22  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

مي دونين الان كه اينجام مي خواستم بدونم اگر چند سالي از امروز يعني  26 آذر بگذره چي به يادم مياد ؟

شايد از قشنگترينش بايد شروع كنم برفي كه زودتر از خود زمستون باريد ! البته اينجا كه محل كارمه داره می باره و همه درختها سفید پوش شدن  

شايد هم بگم درست در چنين روزي وام ماشينم حاضر شد و حالا بايد برم دنبال خريدش !! از یکطرف خوشحالم و از طرف دیگر نگران که بابت هر دوش از خدا کمک میگیرم

و شايد بگم فرداي همچين روزي عيد غدير بود و درست در روزی که همه خودشون رو برای یکی از بزرگترین عیدهای مسلمون ها آماده می کردن ، فساد رو در زير  پست شهر به چشم ديدم خدايا اگر اينجا يه كشور اسلاميه و هممون خودمون رو مومن ( نه از نظر دين از نظر رفتار )مي دونيم پس چرا الان و اینجا و درست در جلو چشمان من ... راستي من كه پام رو از وطنم بيرونم نذاشتم اما يكي به من بگه واقعا جاهاي ديگه كه مسلمون نيستن هم همينطوره ؟؟

اگر جاهاي ديگه اينطوريه پس من و طرز فكرم مشكل داره

 

نگفتم چی دیدم چون از فکر کردن بهش چشمام سیاهی میره و از گفتنش سرخ و خجل می شم واقعا شرمنده هستم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:48  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
دوشنبه هجدهم آذر 1387
همیشه از اینکه این اتفاق بیفته می ترسیدم !! همیشه می دونستم که خواهد افتاد اما باز هم مثل یک رویا و یا فکری که همیشه به عقب بیندازم خودم رو فریب میدادم

پدرم چهارشنبه هفته قبل راهی ccu شد... مي دونستم كه اين اتفاق خواهد افتاد همنطور كه براي پدر بزرگم چندين بار اتفاق افتاد همنطور كه براي همه سيگاريها خواهد افتاد

خدا رو شكر فقط پدرم يك سكته ناقص داشت و بدون هيچ مشكلي فقط چند روزي تحت مراقبت بود جالب اينكه بجز ناراحتي قلبي كه تازه پيدا كرده هيچ مشكلي نداره نه قند مه فشار خون و نه اوره !!! حالا خدا كنه ديگه نخواد كه سيگار بكشه

به هر حال به خير گذشت و خدا رو شكر امروز فردا مرخص ميشه اما واقعا وقتي متوجه شدم نفس كشيدن هم يادم رت فكر كنين چه حالي داشتم

راستي بگذريم از جريان اينكه براي اينكه مادرم مريض هستش و يه عالمه مريضي داره چطوري بهش گفتيم كه الان كه جريان تموم شد كلي باعث خنده ما شده آخه اون عكس العملش رو كه وقتي بابا رو رو تخت ديد من فيلمبرداري كردم ....

پي نوشت : خدا كنه هميشه سايشون بالا سرمون باشه

مراقب سلامتي خودتون از الان باشين تو رو خدا اگر سيگاري هستين نكشين ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:38  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
یکشنبه سوم آذر 1387

چيزهاي كه من خيلي دوست دارم انجام بدم خيلي زياد نيست و فرشته هم همينطور يكي از اونها راه رفتن زير بارونه كه من و فرشته عاشقشيم

جمعه صبح با هم رفتيم دربند و بر خلاف اينكه فكر ميكرديم كساني كه مثل ما باشن و روز باروني بيان كوه كم هستن اما خيلي خيلي شلوغ بود

اين رو گفتم كه بهتون بگم جاتون خالي و اينكه خيلي خيلي خوش گذشت تا غروب بوديم تا اينكه حدود ساعت سه راه افتاديم چون اگه آفتاب مي رفت حتما هوا سرد مي شد

مي خواستيم از سر مجسمه دربند سوار ماشين بشيم و برسيم به تجريش كه يه ماشين ديدم بسيار جالب و تعجبي !!!

با اينكه چند وقت يكبار اونجا مي ريمو ميايم نديده بوديمش يه تاكسي كه روي داشبرد و ستونهاش پر بود ار انواع و اقسام سكه هاي قديمي كه با چسب چسبيده بودن سكه هاي كه تاريخ هاشون بعضي به چندين دهه مي رسيد خيلي ذوق كرديم و كلي با راننده گپ زديم و البته ناراحت كننده چون نگذاشت عكس بندازيم مي گفت با بلتوز پخش مي شه البته اجازه گرفتم كه تعريفش رو بنويسم كه اگر كسي خواست بره و ببينش ...

سكه هاي قديمي كه اصلا هم تكراري نداشت و راننده خونسردي كه صاحب اين ماشين بود از ثبت ماشين دركتاب ركودها گينس خبر داد كه اميدوارم بتونه اينكار رو انجام بده (البته چون ايران تحريمه امكانش الان نيست اما راننده منتظر هستش تا اينكار رو انجام بده )

البته همه سكه هاي كه داشت همين نبود عكس رو با موبايلش نشون داد كه يه قاب عكس بود كه  سكه هاي خيلي خيلي قديمي رو داخلش مرتب گذاشته بود كه فوق العاده بود و البته توضيح داد كه مجوز داره و ... سكه هاي كه در كتاب تاريخ خونديم و ديديم  

بعد از خداحاظي به اين فكر كردم اگر چيزي رو دوست داري حتي اگر مربوط به شغلي كه داري  نباشه ميتوني به بهترين حالت ممكن انجامش بدی و بهش برسی فقط بايد عاشق باشي ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:37  توسط ایمان  | 

~ ~ ~