پس نوشت : ۱.می دونم داستانم پر از ایراده اما این داستان رو خیلی دوست دارم و البته می خوام که برام بگین که نظرتون چیه :
۲. لطفا تا آخرش هم بخونین
محله قبلی پسرک پر بود از باغهای پر از میوه و... حالا اما دیگر پدر پولدار شده بود و اونها امده بودن به محله جدید پسرک همیشه در اطاق خواب منتظر دری یا پنجره ای بود تا باز شود و اون بتونه در حیاط خونه جدید کمی بازی کنه ! اما این در مخفی هیچگاه پیدا نشد . مادر می گفت بلاخره دوست پیدا می کنی اما پسرک دوستی نمی دید دوست شده بود کتابهای قدیمی پدر : شاهنامه و حافظ و بوف کور و سارتر و آل احمد و کامو ... مکان مخفی بازی و عشق بازی با این دوست خوبش بالکن خونشون بود . زیر بالکن پر بود از جریان پر خروش مردمی که پسرک نمی دانست کی این زنان و مردان چه کسانی هستن پسرک تمدن ایران و تاریخ می خواند باز هم به زیر پا نگاه می کرد می پنداشت که چه کسانی این صفحات رو رقم زدن آیا این مردم !! روبروی بالکن ساختمان بلندی بود پر از سنگهای گرانیتی خاکستری ... این ساختمان تمام دید پسرک را پر می کرد و دیگر نمی دانست پشت ساختمان چه می گذرد اما دوست داشت بداند هرچند که می دانست عبور از آن خیلی سخت است ساختمان پر شده بود از گلهای نیلوفر که همیشه و همه جا بودن اما بعضی جاها خشک شده بودن
آسمان بیشتر وقتها کمی روشن تر از سنگهای خاکستری ساختمان روبرو بود مگر اینکه اتفاق ناگهانی می افتاد که آسمان آبی شود و اون هم گاه گاه بود
از موقعی که آمده بودن اینجا دیگر مدرسه نمی رفت و مادر برایش معلم خصوصی گرفته بود و این دلیلی بود بر اینکه اصلا با بیرون بیگانه باشد و مادر نیز راضی از اینکه او دیگر با بیگانه برخوردی ندارد و همین که به فامیل پز بدهد که پسرم معلم سر خونه داره و از اینجور حرفها زنانه کلی به خودش و خانواده اش افتخار می کرد
درست روبروی بالکن خونشون در ساختمان بزرگ روبرو پیرمردی بود با دماغی بد ریخت اما خیلی شیک و با لباسهای کاملا رسمی و مرتب که هر روز صبح سر ساعت مشخص قناریش را با آن قفس خوشگلش روی بالکن می گذاشت و این قتاری با چنان سحر و جادوئی می خواند که گوئی ۳۰ پرنده با هم می خوانند قناری سفیدی که زیر تابش خورشید می درخشید و پسرک چنان مجذوب می گردید که از بهترین دوستش هم دست می شست و به قناری خیره می شد . کار پیرمرد بد ریخت همین بود و انگار کار دیگری نداشت و باز روز بعد و روزهای بعد تکرار می شد ...
روزها می گذشت و پسرک بزرگتر می شد . هر روز بیشتر دلداده آن قناری می شد حتی آرزو داشت اگر بشود برای یک بار و یا دقیقه پیشش باشد و با هم کیف کنند و برایش بخواند اما هر روز می گذشت آن روز نمی آمد
چند سالی گذشت و پسرک حالها جوانی بود که ریشی داشت و برای خودش مردی اما باز هم منزوی بود با جهان بیرون ارتباطی نداشت و این مادر را نگران کرده بود و به فکر که چه باید کرد اما پسر از دیدن قناری سفید خوشحال بود و ارزویش مرگ و نیستی پیرمرد بود تا قناری برای او باشد و فقط برای او بخواند !
تا روزی که دیگر پیرمرد بر روی بالکن نیامد پسرک ترسید و اما از سوئی خوشحال بود که پیرمرد دیگر مرد و او به آرزویش خواهد رسید و حتی سایه ای محور هم در خانه پیرمرد دیده نمی شد ترس از فضای خارج نمی گذاشت که پسرک از خونشون بیرون خبری بگیره اما نگران قناری بود دوست داشت ببینش در همون قفس خشگل سبز و قرمز همیشگی اما روی بالکن نبود
ناگهان از جایش برخواست و جسارتش را نشان داد از خونشون بیرون رفت به آپارتمان سیاه روبرو رفت همه درها خاک گرفته بود و فضا سنگین بود زیر لب دعا می خواند به سختی و با شک خودش رو به خونه پیرمرد رسوند تمام بدنش میلرزید در رو باز کرد و قناری رو مرده در قفس پیدا کرد و پیرمردی که دیگر نبود گریه امانش رو برید بی اختیار گریه می کرد و فریاد می زد و قناری رو صدا می کرد اما بدون هچ حرکتی گوشه ای از قفس افتاده بود ...
پسر آنقدر ناراحت قناری بود که به خودش و به اطاق خاک گرفته ای که در اون بود و دیوارهای نم کشیده و پر از کرم و خاک نبود خونه خالی خالی بود و اون بود که در انتهای این گرداب پر از کثافت غلط می خرد و دیگر حتی کرم شدن و غرق شدن هم مهم نبود و شاید هم شده بود ...
پی نوشت : ۱.حتما بگین نظرتون چیه ؟؟؟
۲. کلی نوشتم و عوض کردم تا این شد و البته خیلی هم طول کشید تا بنویسم اما بلاخره تموم شد...