تبليغاتX
کاغذ پاره
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
تا بحال شده تولد خودتون با يه دوست و يا فاميل يكي باشه ؟

تا بحال شده كه تولد چند دوست در يك روز باشه ؟

شايد اولش فكر كنيد در دسره كه براي همه بايد در يك روز كادو بگيرين و يا جشن و يا ....

اما براي من خيلي خوب و قشنگه و دوست دارم

تولد من و پسر خالم در يك روزه و جالبتر اينكه من فقط و فقط يك ساعت از اون بزرگترم !

اما يه چيز جالب تر اينكه تولد فرشته ( كه خيلي دوستش دارم ) هم با يكي از بهترين دوستام كه از دوره دبيرستان با هم هستيم در يك روزه البته اينار فرشته دوسالي اختلاف داره !

فردا روز تولد فرشته و دوستمه

                               

        تولدتــــــــــون مبارك     

   

    پي نوشت  : ۱. كيك دست پخت خودمه

۲. شايد بايد بجاي مطالب بالا به يكي از دوست هام تسليت مي گفتم  اما نخواستم يك روز قبل از تولد دوستام در اين مورد پست بزارم ... به هر حال خدا پدرش رو بيامرزه

۳. كاشكي به ياد بياريم محبت ديگران رو قبل از اينكه دير بشه و ازشون تشكر كنيم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:19  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
 چند دقیقه پیش داشتم با یه دوست صحبت میکردم. راستش بد جوری دلم گرفته بود. تنها بودم و مثل همیشه داشتم ابی گوش می کردم.

نمیدونم چرا بعد از یه مدت طولانی دوباره زده بودم تو فاز دپرسی. زنگ زدم به کسی که راحت بتونم مخش رو سوراخ کنم . بین کلی حرف، یه حرف خیلی به دلم نشست. " مگه قراره چه اتفاق خاصی توی زندگی بیفته که نگرانی"

واقعا! ما نگران چی هستیم. این همه آدم اومدن توی این دنیا و برای خودشون زندگی کردن. شاید عالی نبوده. ولی اصلا همین نگرانی ها و بالا و پایین ها و خوبی و بدی ها یعنی زندگی. حتی اگه توی رفاه کامل باشیم و غذامون رو برامون بیارن و ما رو اسکورت کنن، بازم زندگی خیلی خوب و ایده عالی نیست. زندگی اونیه که مال خودت باشه. حالا هر جور که میخوای سعیت رو میکنی تا بسازیش.

یه حرف دیگه " شاید نباید رک باشی و شاید کسی رو که باید باهاش رک باشی اشتباه گرفتی" . واقعا! من یه مشکلی که دارم اینه که آدم رکی هستم. یعنی فکر میکنم هر مشکلی هست از این جا ناشی میشه که آدمها وقتی میخوان به طرف مقابلشون فحش بدن یا حتی ازش تعریف کنن، این رو به خودش نمیگن. به نظر من این اشتباهه. ولی خب شاید اصلا این نظر منه که اشتباهه!!!!!!

بدی رک بودن اینه که وقتی با آدمها رک هستی ، اونا فکر میکنن که داری دروغ میگی!!!!!!!! یا برداشت های دیگه ای می کنن که اصلا به هیچ وجه درست نیست. این ها باعث میشه که آدم دیگه رک نباشه.( یا فقط با ایمان رک باشه!!!!) شاید درستش همینه!!!!!

و یه حرف دیگه این که "...." آدم که همه چیز رو نمیگه. نباید رک بود!!! بقیه حرفا واسه عبرت خودم باقی می مونه!!!!!!!!!!!

خلاصه کلی متنبه شدم و شدم یه آدم مثبت و مثبت نگر!! جدی میگم. آخه زندگی ارزش منفی بودن و منفی فکر کردن رو نداره. زندگیت رو بکن. این روزایی که الان داری میگذرونی جزء عمر توء. پس خرابش نکن............

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:23  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
جمعه دهم آبان 1387
 

چند وقته که میخوام بنویسم. اما نمیدونم در مورد چی. یعنی هنوزم نمیدونم! یه چند روزی میشه که کارم رو عوض کردم. و به جای این که در گیر کار جدید باشم ، درگیر حواشی ترک کار سابقم! کاش بعضی آدما میدونستن که کسی که براشون کار میکنه ، کارمند اونجاست نه برده اون شخص!! بالاخره از اون جا به سلامت اومدم بیرون( البته امیدوارم که تموم شده باشه).

یه چیز دیگه اینکه آدم وقتی از یه محیط به محیط دیگه میره بیشتر از گذشته فرق بین آدمها و زندگیها رو می بینه. بعضی وقتا میگی کاش جای اونا بودی. ولی بهتر که قکر میکنی میبینی که جایی که خودت قرار داری از جای هر کسی بهتره.حس میکنم زندگی ما گرم تر و صمیمیتر و راست تر از زندگی اوناست!! این رو جدی میگم. آدم باید همیشه قانع باشه چون خدا خودش میدونه جای هر کسی کجاست. این نصیحت نبودها. این یه ایمان بود. من به خیلی چیزا ایمان دارم!!!!!!

یه شعر بی ربط اما قشنگ :

بهر میهمانی دیشب

                                  - دیروز

                                        آخرین مرغ قفس را کشتم

صبح،

               در جایگه خاکه ذغال

                                     تخم مرغی،

                                           به شب مطبخ من میخندید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:20  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
چهارشنبه هشتم آبان 1387

پس نوشت : ۱.می دونم داستانم پر از ایراده اما این داستان رو خیلی دوست دارم و البته می خوام که برام بگین که نظرتون چیه :

۲. لطفا تا آخرش هم بخونین  

محله قبلی پسرک پر بود از باغهای پر از میوه و... حالا اما دیگر پدر پولدار شده بود و اونها امده بودن به محله جدید پسرک همیشه در اطاق خواب منتظر دری یا پنجره ای بود تا باز شود و اون بتونه در حیاط خونه جدید کمی بازی کنه ! اما این در مخفی هیچگاه پیدا نشد . مادر می گفت بلاخره دوست پیدا می کنی اما پسرک دوستی نمی دید دوست شده بود کتابهای قدیمی پدر : شاهنامه و حافظ و بوف کور و سارتر و آل احمد و کامو ... مکان مخفی بازی و عشق بازی با این دوست خوبش بالکن خونشون بود . زیر بالکن پر بود از جریان پر خروش مردمی که پسرک نمی دانست کی این زنان و مردان چه کسانی هستن پسرک تمدن ایران و تاریخ می خواند باز هم به زیر پا نگاه می کرد می پنداشت که چه کسانی این صفحات رو رقم زدن آیا این مردم !! روبروی بالکن ساختمان بلندی بود پر از سنگهای گرانیتی خاکستری ... این ساختمان تمام دید پسرک را پر می کرد و دیگر نمی دانست پشت  ساختمان چه می گذرد اما دوست داشت بداند هرچند که می دانست عبور از آن خیلی سخت است ساختمان پر شده بود از گلهای نیلوفر که همیشه و همه جا بودن اما بعضی جاها خشک شده بودن

آسمان بیشتر وقتها کمی روشن تر از سنگهای خاکستری ساختمان روبرو بود مگر اینکه اتفاق ناگهانی می افتاد که آسمان آبی شود و اون هم گاه گاه بود

از موقعی که آمده بودن اینجا دیگر مدرسه نمی رفت و مادر برایش معلم خصوصی گرفته بود و این دلیلی بود بر اینکه اصلا با بیرون بیگانه باشد و مادر نیز راضی از اینکه او دیگر با بیگانه برخوردی ندارد و همین که به فامیل پز بدهد که پسرم معلم سر خونه داره و از اینجور حرفها زنانه کلی به خودش و خانواده اش افتخار می کرد

درست روبروی بالکن خونشون در ساختمان بزرگ روبرو پیرمردی بود با دماغی بد ریخت اما خیلی شیک و با لباسهای کاملا رسمی و مرتب که هر روز صبح سر ساعت مشخص قناریش را با آن قفس خوشگلش روی بالکن می گذاشت و این قتاری با چنان سحر و جادوئی می خواند که گوئی ۳۰ پرنده با هم می خوانند قناری سفیدی که زیر تابش خورشید می درخشید  و پسرک چنان مجذوب می گردید که از بهترین دوستش هم دست می شست و به قناری خیره می شد . کار پیرمرد بد ریخت همین بود و انگار کار دیگری نداشت و باز روز بعد و روزهای بعد تکرار می شد ...

روزها می گذشت و پسرک بزرگتر می شد . هر روز بیشتر دلداده آن قناری می شد حتی آرزو داشت اگر بشود برای یک بار و یا دقیقه پیشش باشد و با هم کیف کنند و برایش بخواند اما هر روز می گذشت آن روز نمی آمد

چند سالی گذشت و پسرک حالها جوانی بود که ریشی داشت و برای خودش مردی اما باز هم منزوی بود با جهان بیرون ارتباطی نداشت و این مادر را نگران کرده بود و به فکر که چه باید کرد اما پسر از دیدن قناری سفید خوشحال بود و ارزویش مرگ و نیستی پیرمرد بود تا قناری برای او باشد و فقط برای او بخواند !

تا روزی که دیگر پیرمرد بر روی بالکن نیامد پسرک ترسید و اما از سوئی خوشحال بود که پیرمرد دیگر مرد و او به آرزویش خواهد رسید و حتی سایه ای محور هم در خانه پیرمرد دیده نمی شد ترس از فضای خارج نمی گذاشت که پسرک از خونشون بیرون خبری بگیره اما نگران قناری بود دوست داشت ببینش در همون قفس خشگل سبز و قرمز همیشگی اما روی بالکن نبود

ناگهان از جایش برخواست و جسارتش را نشان داد از خونشون بیرون رفت به آپارتمان سیاه روبرو رفت همه درها خاک گرفته بود و فضا سنگین بود زیر لب دعا می خواند به سختی و با شک خودش رو به خونه پیرمرد رسوند تمام بدنش میلرزید در رو باز کرد و قناری رو مرده در قفس پیدا کرد و پیرمردی که دیگر نبود گریه امانش رو برید بی اختیار گریه می کرد و فریاد می زد و قناری رو صدا می کرد اما بدون هچ حرکتی گوشه ای از قفس افتاده بود ...

پسر آنقدر ناراحت قناری بود که به خودش و به اطاق خاک گرفته ای که در اون بود و دیوارهای نم کشیده و پر از کرم و خاک نبود خونه خالی خالی بود و اون بود که در انتهای این گرداب پر از کثافت غلط می خرد و دیگر حتی کرم شدن و غرق شدن هم مهم نبود و شاید هم شده بود ...

 

پی نوشت : ۱.حتما بگین نظرتون چیه ؟؟؟

۲. کلی نوشتم و عوض کردم تا این شد و البته خیلی هم طول کشید تا بنویسم اما بلاخره تموم شد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:15  توسط ایمان  | 

~ ~ ~