تبليغاتX
کاغذ پاره
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387

در مسیر هر روز صبح من تا سر کار ٫ و یه کوچه مونده به دفتر کارم پیره زنی روی صندلی جمع شو میشینه و آدامسهای خودش رو میریزه تو سبدش و به عابرین میفروشه

بیشتر مشتریهاش ثابت هستن و هر روز جنسشون (آدامس) رو براه میکنه !! من هنوز ازش نخریدم اما اون به هرکسی که ازش رد میشه و میبینه یه صبح بخیر میگه و یه خنده هم تحویل میده بودن هیچ منتی و...

اما امروز نه می خندید و نه صبح بخیر داد و نه اصلا سبدش رو پر کرده بود ! چند نفری که میشناختنش دورش جمع بودن و صحبت میکردن باهاش اما جواب نمی داد ! یهو دختری از ساختمون بغلی پرید بیرون و یه لیوان داد دستش و گفت : لیلی خانوم بخورید ٫ و بی معتلی جریان رو توضیح داد که برای یکی از مشتریهاش اتفاقی افتاده ! و پیره زن اشک در چشمانش جمع شد و گفت : آخه بیچاره جوون بود و دوباره گریه ...گفت : مادر جان تو رو خدا شما ها مواظب باشین آخه این ذلیل مرده ها حالیشون نیست که تو تاریکی شب با یه ماشین تصادف کرده و اون راننده بی وجدان بدون اینکه کمک کنه فرار کرده و این رو گفت و دوباره آهی کشید ... تو رو خدا براش دعا کنید از کما در بیاد زودتر خوب بشه و روی ماهش رو دوباره ببینم ...!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:56  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
چند روز قبل داشتم از سر کارم بر می گشتم خونه که در راه به یاد قولم افتادم که باید آخر هفته بنویسم و برای همین داشتم می فکریدم چی میشه نوشت ؟

به در و دیوار و کفشها نگاه می کردم که نگاهم تو دستهای پسرکی که جلوی من نشسته بود قفل شد ! پسرک روی صندلی اتوبوس نشسته بود و با اینکه ظاهر مرتبی داشت و از همه مهمتر کفشهای خوبی داشت به جون روکش صندلی جلوش افتاده بود داشت حفره ای با انگشتاش درست می کرد نگاهی به صندلی جلو خودم انداختم دسته کمی از اون صندلی نداشت ! انگار عملیات انتهاری در این اتوبوس انتفاق افتاده بود همه پر بودن از سوراخ و یا یادگاری های که اجازه تمیز بودن به صندلی های اتوبوس نداده بودن .

کلی فکر کردم که متوجه بشم چرا باید خود رو باید اینطور به ثبت رساند ؟ چرا اینقدر دوست دارن که در جاهای ممنوع بنویسن ؟ چرا اینقدر بی توجه شدیم ؟ روی درخت روی صندلی و حتی در کوه و روی سنگهای کوه و ...

نمی دونم تخت جمشید رفتین حتی اونجا هم روی دیوارهی که برای سالها قبل بوده و تمدن وفرهنگ ما رو نشون میده نوشته های از اسامی و تاریخ های قدیمی و حتی جدید هستند

البته می دونم که میل به نوشتم حتی در زمان غار نشینی هم وجود داشته اما من به شخصه بسیار شرمنده میشم وقتی یک ایرانی رو باید با یک غار نشین مقایسه کرد ! چرا ما باید از چیزهای که می تونیم لذت ببریم برای یک هوس و یا یک خودخواهی خراب نمائیم ؟

انگار اینجور افراد ضعفی در برقراری ارتباط دارند و یا ضعفی در نوشتن دارند که پناه می ارن به اینجور رفتار... 

می دونم البته گروهائی هستند که بر روی دیوارهای شهر کارهای گرافیکی انجام می دهند اما در نوشته ها و اعمال آنها حداقل یک هنر نهفته هستش اما نمی فهمم چرا باید کسی که درک درستی از هنر و حتی نوشتن ندارن بقیه رو با نوشته خود بیازارن و باعث فرسوده شدن و خراب شدن چیزی بشن که نه برای خودشون بلکه برای همه ملت هستش ...

هر چند که در اون مدت که داخل اتوبوس بودم به اون پسر چیزی نگفتم اما باز هم نتونستم رفارش رو توجیه کنم شاید این رفتار یک حالت عصبی باشه که یک روانشناس باید توجیهش کنه نه من !!!

                

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:37  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387

چند روزي هستش كه واقعا با كارم قاطي شدم و كلا چيزهاي ديگر خيلي وقته يادم رفته البته كه شما دوستان خوب هنوز يادمه اما هر كس كه براي خودش هم حساب كتاب داره مي دونه كه حسابداري  خيلي خستت ميكنه و مغزت رو درگير م  براي همينه كه چند روزي هستش كه چيزي براي نوشتن ندارم آخر هفته چند روزي براي مرتب كردن مطالبم وقت دارم و قول مي دهم بنويسم

فرشته هم كه كار پيدا كرده كاري سخت و با زمان زياد و طاقت فرسا كه خودش ازش راضي هستش اما من ...

بگذريم باز هم خدا رو شكر كه هر دو كاري براي انجام داريم و بيكار نيستيم اينها رو گفتم نه براي نا شكري براي اينكه بدونيم چرا چند روزي هست نمي نويسم ...

به هر حال معذرت و تعطيلات اخر هفته خوب داشته باشيد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:22  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
شنبه دوازدهم مرداد 1387
 می خوام بنویسم از چیزایی که همیشه توی ذهنم پرسه میزنن و هیچ وقت نخواستم بگم. ولی حالا نمیدونم چرا میخوام بگم. شاید میخوام خالی بشم.

تا حالا شده با خودت درگیر باشی. حتما شده. ولی همه آدما بیشتر از این که با خودشون درگیر باشن با دیگران درگیرن. ولی من نه. حس میکنم همه آدمای اطرافم بهترین آدمای دنیا هستن. همه زندگیشون روی حساب و کتابه. به همشون اطمینان دارم. به غیر از خودم! تا حالا در مورد خودم طور دیگه ای فکر میکردم. فکر میکردم که خودم رو میشناسم. فکر میکردم که میدونم در موقعیت های مختلف چه واکنشی نشون میدم. ولی الان میبینم که اصلا خودم رو نمیشناختم. البته این به این معنی نیست که من واقعی بد بوده یا خوب. این یعنی این که من واقعی من با منی که فکر میکردم هستم، خیلی فرق داره. حس بدیه که آدم فکر کنه که همه آدمای اطرافش رو میشناسه به غیر از خودش. به هر کسی که میشناسمش فکر میکنم ، میبینم که زندگیشون یه روالی داره که طبق اون پیش میرن. ولی من گاهی اوقات روال زندگیم به دست خودم به هم میریزه. بدون این که بخوام. البته خودم به این حالتای خودم عادت کردم. ولی گناه بقیه چیه که باید عادت کنن.

این حرفایی که زدم رو بد برداشت نکنین. فکر نکنین چیزی شده یا اتفاقی افتاده که دارم این حرفا رو میزنم.نه. اتفاقا الان دارم بهترین روزای عمرم رو میگذرونم. الان در جایی از زندگی هستم که همیشه آرزوش رو داشتم. اصلا هم حالم بد نیست. حالم خیلی هم خوبه. عالیم. بهتر از این نمیشه. شاید خیلی ها خودشون رو نشناسن. ولی لا اقل من با خودم روراستم ، و با همه .

الان هر چیزی رو که روزی آرزوشو میکردم ، دارم. داشتن کسی که براش مهم باشم و برام مهم باشه. کسی که بهم فکر کنه و بهش فکر کنم. کسی که من رو بهتر از خودم بشناسه و (بقیه اش رو خودش میدونه  )...................

برای همه چیز ممنونتم خدا  و بنده های خدا و از ( تو   )

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:59  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
دوشنبه هفتم مرداد 1387

هميشه برام جمعيت جالب بوده نه براي اينكه درونش باشم و هي از اينور به اونور بكشنم نه براي اينكه ميتونم به صورتشون و از همه مهمتر به كفشهاشون نگاه كنم ! براي من كفش هر آدم خيلي مهم هستش و از روي اون براي خودم در مورشون قضاوت مي كنم قضاوتهاي كه شايددرست نباشه اما من از اينكار خوشم مي آد نمي دونم چرا برام جالبه كه حدس بزنم روحيه و طرز رفتارشون چطوره بي اينكه باهاشون هم صحبت بشم و يا بشناسم !

اما اينكار مواقعي هم نمي شه مثل صبح و عصر در راه سركار تا خونه اينجور موقع ها تو مترو فقط صورت آدمهاست كه مي بينم صورت ها چند نوع هستش كسل و كم تحمل كه احتمالا از كار خسته شدن و يا بي تفاوت كه براشون روزها و شبهاشون يكي شده و براشون انگار فرقي بين شلوغي و تخت خواب و استراحت وجود نداره و ...

اما يه نوع هستن كه خيلي كم هستن كساني كه ميدونن كجا ميرن و چي مي خوان در زندگي و هميشه شاد و سر زنده هستن !! آدمهاي كه خيلي پر انرژي هستن و واقعا ميشه اميد رو در چشمانشون ديد

من هميشه سعي ميكنم كه از اين دسته آدمها باشم البته ميدونم كه نمشه الكي خوش بود اما ميشه يك هدف درست و خوب داشت چيزي كه خودت بدوني ميشه بهش رسيد و البته اگر نرسي هم ناراحت نباشي چون مطمئن هستي كه تا آخرين لحظه نا امید نشدی و توان زيادي براي رسيدن بهش خرج كردي ...

راستش من چند بار كنكور شركت كردم اما موفق نشدم هيچ دليلي نداره كه الان تاسف بخورم چون هدفم عوض شده و  تاسف از این بابت مي خورم چرا همه چيز رو در دانشگاه مي ديدم و الان واقعا ميدونم كه چه اشتباه بزرگي كردم و چقدر وقتم تلف شد ...

نمي خوام شعار بدم اما اگر رتبه كنكورتون خوب نشد نگران نباشين يه نگاه به خودتون بندازين شما هنوز سالم هستين بايد زندگي كنين و اين رمز موفقيت هستش

 

              هميشه شاد و پيروز باشيد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:9  توسط ایمان  | 

~ ~ ~