در مسیر هر روز صبح من تا سر کار ٫ و یه کوچه مونده به دفتر کارم پیره زنی روی صندلی جمع شو میشینه و آدامسهای خودش رو میریزه تو سبدش و به عابرین میفروشه
بیشتر مشتریهاش ثابت هستن و هر روز جنسشون (آدامس) رو براه میکنه !! من هنوز ازش نخریدم اما اون به هرکسی که ازش رد میشه و میبینه یه صبح بخیر میگه و یه خنده هم تحویل میده بودن هیچ منتی و...
اما امروز نه می خندید و نه صبح بخیر داد و نه اصلا سبدش رو پر کرده بود ! چند نفری که میشناختنش دورش جمع بودن و صحبت میکردن باهاش اما جواب نمی داد ! یهو دختری از ساختمون بغلی پرید بیرون و یه لیوان داد دستش و گفت : لیلی خانوم بخورید ٫ و بی معتلی جریان رو توضیح داد که برای یکی از مشتریهاش اتفاقی افتاده ! و پیره زن اشک در چشمانش جمع شد و گفت : آخه بیچاره جوون بود و دوباره گریه ...گفت : مادر جان تو رو خدا شما ها مواظب باشین آخه این ذلیل مرده ها حالیشون نیست که تو تاریکی شب با یه ماشین تصادف کرده و اون راننده بی وجدان بدون اینکه کمک کنه فرار کرده و این رو گفت و دوباره آهی کشید ... تو رو خدا براش دعا کنید از کما در بیاد زودتر خوب بشه و روی ماهش رو دوباره ببینم ...!





