تبليغاتX
کاغذ پاره
جمعه سی و یکم خرداد 1387

لحظه دیدار نزدیک است.

     باز من دیوانه ام ، مستم.

        باز میلرزد،دلم، دستم.

            باز گوئی در جهان دیگری هستم.

 

های،نخراشی به غفلت گونه ام را ،تیغ!

     های،نپریشی صفای زلفکم را، دست!

         و آبرویم را نریزی،دل!

             -ای نخورده مست-

                                           لحظه دیدار نزدیک است.

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:56  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
جمعه سی و یکم خرداد 1387

مرد روزهای سخت مردی پر از استعداد و چه حیف شد که عمرش در جنگ رفت ...

 

اگر بود چه می کرد با این همه تزویر و دروغ ...

 

چه خوب شد که رفت ...

             

 

و این هم کار دستی مردی که تفنگ در دست می گرفت !!!!

برای دیدن الباقی عکسها ادامه مطلب را ببینید


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:38  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

                           

خدایا , به روشنفکران ما ایمان و به مومنان ما روشنائی , به علمای ما مسؤولیت و به عوام ما علم و به متعصبین ما فهم و فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت ... ببخش

 

                             "  دکتر شهید علی شریعتی مزینانی        

                                               

امروز روز فوت دکتر شهید علی شریعتی است استادی که به من آموخت بوئیدن کویر را , به من طریقت تشیع و تصوف را آموخت , به من آموخت چگونه دیدن را , شناساند فاطمه و علی و سلمان و ابوذر و حمزه را , به من نیایش را آموخت , به من زندگی داد , به من شعر خواندن آموخت ....                                                      

دکتر شریعتی کسی است که مانند نی مولوی هر کس را از منظری یار خود نموده و من را اینطور , باید نوشید از این چشمه تا درک نمود که چقدر گوارا و شیرین است ...                                                                     

 

             

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:31  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387

چند دقیقه پیش اسقلال رده سیزدهمی جدول در کمال مزخرفی و ... قهرمان جام حذفی شد هر چه تلاش می کنم که بپذیرم که این قهرمانی هم مثل الباقی قهرمانی هاست نمی تونم !!! از یک طرف مربی این آقای امیر قعله نوئی است که الکی بزرگ می شود بدون آنکه کاری کرده باشد و از طرفی دیگر قهرمانی پرسپولیس و آن حماسه طرفداران و بازیکنان کجا ... ( حتی ورزشگاه را پر نکرده بودن این اسقلالیها ! حالا یا نگذاشته اند یا اینقدر طرفدار دارد که فکر کنم دومیش درست تر باشد !! )

از آنجا که حالم گرفته است ( همینطور الکی و بی معنی با اینکه برای من هیچ ارزشی این قهرمانی ندارد ) با این حال برای تجدید خاطره برایتان مطلبی می گذارم که درست 30 روز از نوشتنش می گذرد و  هشت ساعت قبل از برگزاری بازی فینال لیگ برتر نوشتم :

 

 

           

 

 

 

تا به حال شده به آهنگی گوش بدین و به یاد روز خوب یا بدی بیفتین ؟تا به حال شده که در تاریخی خواص در جای باشین و بعدابرای شما به خاطره بشه هر چند که شاید خودت در بتن و دل اون ماجرا نباشی !! شاید اصلا برای دیگران هم جذاب نباشه اما برای خودت خیلی شیرینه طوری که لحظه لحظه با تمام جزئیاتش فراموشش نمیکنی!! و این لحظات تا آخر عمر برای خودت تکرار نمیشه هیچ وقت !! لحظات خوب بودن لحظات خوب زندگی کردن
امروز برای من یکی از اون روزاهای به یاد ماندنی , نه برای جای خواصی که قرار برم یا هستم و نه برای نقش داشتن در کاری  که بعدها میشه تاریخ و نه برای هر چه که شما خواهید گفت ... امروز برای من فراموش نشدنی ,امروز من زنده هستم و این خود برای من خاطره خواهد شد , خاطره ای خوب خاطره ای برای قهرمانی خاطره ای برای پیروزی تیمی که برای من هویته و جزئی از زندگی!!هر چند که من در این تیم نقشی ندارم هر چند که در ورزشگاه نیستم و فقط نزاره گر بچه های خوبی هستم که به ورزشگاه میرن هرچند که حتی توپ جمع کن داخل استادیوم هم منو نمیشناسه , اما من افتخار می کنم به بودنم و شاهد بودن چیزی که برای من افتخار , افتخار بودن , افتخار زندگی کردن و افتخار قرمز بودن و از همه مهمتر پرسپولیسی بودن

 

چقدر زود دیر می شود ... ( قیصر امین پور ) همین دیروز بود انگار که صبح رفتیم به همین سادگی را دیدیم و کلی راحت به قهرمانی می اندیشیدم و ... و غروب بعد از بازی و آن همه انرژی و شادی ...

 

 

 

تماشاچی رو ...

خود بخوان این حدیث مفصل

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:23  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

همین الان یه داستان خوندم. از بورخس. ازکتاب "هزار توهای بورخس" .  داستان کوتاه بود. خیلی کوتاه. همش 7 صفحه!!

ولی نمیدونین تو این 7 صفحه چه دنیایی بود. نمیتونستم باور کنم که با چند تا برگه کاغذ میشه اینچنین داستان واقعا فوق العاده ای نوشت . داستانی به نام " ویرانه های مدور".  واقعا عالی بود. خیلی حرف توش بود. میشه این 7 صفحه رو 70 صفحه نوشت. پیشنهاد میکنم که اگر تونستید ، حتما بخونیدش.

خیلی آدم رو دگرگون میکنه. واقعا خیلی حیفه که این کتابا خونده نشن.

حالا اگه خوشتون نیومد و مطابق سلیقتون نبود دیگه من بی تقصیرم ! ولی فکر نکنم کسی باشه که خوشش نیاد.

این عکسم اصلا ربطی به این کتاب نداره؟!!! ولی قشنگه.

روزاتون سبز و آسمونی؟!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:59  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

تا حالا چند بار به خودت گفتی که امروز بهترین روز زندگیته؟ یه ذره فکر کن؟ من که تا حالا چندین بار این حرف رو به خودم زدم. موقع کارنامه گرفتن وقتی شاگرد اول میشدم  و ... ولی خوب که فکر میکنم میبینم اونا جزو روزای خوب زندگیم بودن ولی بهترین نبودن. شایدم بودن، البته نسبت به زمانشون. آدم وقتی به این روزای (بهترین) فکر میکنه میبینه که چقدر زیادن. اون وقته که می فهمه زندگی خیلی چیزا بهش داده.

تا حالا چند تا روز سخت تو زندگیت داشتی؟ روزای نفس گیر. یه ذره فکر کن؟  اینم خیلی زیاده. فکر کن که چند تا از اون روزات به روزای خوب زندگیت تبدیل شده. روزای سختی که هر ثانیه اش برات مثل یک سال میگذشت.

تا حالا شده وقتی توی ماشین نشستی، مثل بچه ها از شیشه عقب ماشین همه چیز رو نگاه کنی؟ می بینی؟ همه ماشینا، درختا، آدما ... همه چیز رو به سرعت رد میکنی و میری. مثل تمام روزای بهترین و سخت ترین که داشتی.

می خوام یه چیزی بگم که ربطی به این حرفام نداره اما خیلی حرفه!! : " اگه چیزی نداشته باشی که به خاطرش بمیری، چیزی هم نداری که به خاطرش زندگی کنی."

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:26  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

مادرم میگه که بخدا لوت می دم الان زنگ می زنم به همون صد و نمی دونم چند تا بیان ببرنت , آدمت کنن !!! پسر مگه دیوانه شدی چرا کشتی ! این آلات قتاله را دستت گرفته ای و داری همینطور می کشی گریه می کند و من هم ناراحت از کار خودم اما دیگر کاری است که شده نمی دانم چه شد ناگهان کنترلم را از دست دادم باور کنید من تا به حال به مورچه هم آزار نرسانده بودم . مادرم هنوز گریه می کند چشمانش سرخ شده و من هم شرمم می آید در چشمانش نگاه کنم . تند نروید به خدا من هم دوست دارم خنده در آن چشمان خشگل ببینم و البته این آرزوی هر فرزندی ست اما نمی شود برای من تقدیر این گونه بوده و الان باید اینجا بودم و می کردم این عین عدالت خداست

فایده ندارد دارم خودم را توجیح می کنم مگه نه !!

مغزه دارد می ترکد از گرما برقها مثل هر روز نزدیک ظهر می رود ( جیره بندی اعلام نشده برق ) و انگار به امر خدا درست سر اذان ظهر پیدایش می شود ( خدا کند غزرائیل این چنین مانند برق خوش قول نباشد و گرنه ... ) مادر در آشپزخانه است و دارد پیاز خورد می کند و همچنان گریه می کند و من بر روی کاناپه لم داده ام و دارم با این مگس کش خوش دست بر فرق مگسان می زنم !! و کتابم را می خوانم عجب نثری دارد این سالمردگی , اصغر الهی ...

عرق روی پیشانی را پاک می کنم و میروم کمک مادرم در راه یه چند فقره قتل دیگر هم اتفاق می افتد واقعا آن دنیا چه کسی جواب خدا را می دهد من یا آن کسی که مال مردم را خورده و بجایش الان نه آب داریم و نه برق ! چه می دانم شاید گناه من بیشتر باشد خدا بر سیرت هر کس از خودش آگاه تر است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:53  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

من که اصولا از رمان و داستانهای که نویسنده هایشان مرده اند و فقط برای آنکه خیلی ها خوانده اند معروف شده اند و برای زمان پدر بزرگهایمان است متنفر هستم ! مثلا همین جنگ و صلح !! اگر از هر کس بپرسی می داند که داستانش چیست ...رمانهائی که همه تاریخ نگاری وزمان بندی آن در زمانی انتفاق می افتد که من و تو اصلا در آن نبودیم و اگر کمی از تاریخ سر رشته نداشته باشی و پیش زمینه مطمئنن چیز زیادی دستگیرت نمی شود مگر اینکه رمان اصلا به این چیزها بستگی نداشته باشددر آن صورت می توان یکبار و آن هم برای شیوه و طرز نوشته آنرا خواند مثلا بوف کور هدایت ...

چند وقت پیش برادرم کتابی ازیکی از دوستانش گرفته بود .رمانی بود آنچنان که بر روی جلدش نوشته شده بود از ادبیات امروز و نویسنده ای ایرانی که تا بحال من از او چیزی نشنیده بودم

برای آنکه زنده بود شروع کردم به خوانندنش و واقعا من رو قافل گیر کرد ... رمان بسیار امروزی و خوب نوشته شده و آنقدر کنایه های جالبی دارد که باور کردنی نیست

رمان "پاگرد" اثر "محمد حسین شهسواری" انتشارات "نشر افق" چند وقتی توقیف بوده و نثر سیاسی دارد و اگر اهل سیاست هستین و کوی دانشگاه علاقه دارید ( که رمان از آن اتفاق تلخ که هم اکنون به سالگردش نزدیک می شویم ) بد نیست این کتاب را بخوانید در لحن نویسنده نوعی دل زدگی و نا امیدی از اوضاع سیاسی به چشم می خرد , باید گفت که او از نویسندگانی مطبوعاتی است که به دوم خردادی معروف هستن و از حوزه مطبوعات به نویسندگی روی آورده نوع نوشته نیز این را کاملا مشخص می کند

 

امیدوارم از این کتاب لذت ببرید

                                        

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:52  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387



 

 

 

گفته بودم قدمِ زندگی ...

 

گفته بودم قدم زندگی شومه پسرم

خواب به چشمای قشنگتو حرومه پسرم

پدرت تا شده اُفتاده کنارِ رختِ خواب

نفسش در نمیاد کارش تموم پسرم

بعد آفتاب بیا تا همسایه ها ندونن

شبا نون آور خونه مون کدومه پسرم

کاشکی مثلِ آخرت دنیا حساب کتابی داشت

خیلیا نونِ حلالشون حرومه پسرم

این نفس کشیدنا تو آتیش جهنه

تو داری می سوزی زندگی کدومه پسرم

همه اسباب بازیاتُ لای بقچه پیچیدم

روزای قشنگِ بچگی تمومه پسرم

 

 

   ترانه های عبدالجبار کاکائی " هر چه هستم از تو هستم "







 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:48  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیستم خرداد 1387

بعد از پنج روز تعطیلی وکلی خستگی دراین مدت سعی می کنم از خونه در این گرمای طاقت فرسا بیرون بزنم و یه هوائی عوض کنم و یه کم راه بروم

روزنامه می خواهم و تیترها رو می خوانم از صفحه اول همشهری : نرخ تورم 19.8 درصد و روزنامه اعتماد از جوابیه دفتر ریاست جمهوری مبنی بر موفقیت دیدار احمدی نژاد از ایتالیا ! خسته می شوم و دوباره راه می افتم در خیابان در ماشین و در راه صف های طولانی می بینم در جلوی سوپر مارکت برای خرید شیر , شیری که بعد از 3 ساعت یا بیشتر شاید 2 عدد به هر کس برسد !

سعی می کنم فرار کنم می روم دیدن یه دوست حرفهایمان گل می اندازد و او از بی پولی و مشکل سربازیش می نالد و کم آورده است سعی می کنم آرامش کنم اما جلوی من با یه حساب سر انگشتی تعریف می کند که اگر بخواهد یه خونه در پائین شهر با این قیمتها بخرد (با فرض ثبات قیمت مسکن) 10 سال طول می کشد و من تنها سوتی میزنم و مخم سوت می کشد تازه با حقوقی رویائی که خیلی بالاست !

حالم خوب نیست نمی دانم از گرما یا از این حالت مردم بر می گردم و در راه راننده سعی می کند که کمی محافظه کارانه انتقاد کند و همسفر کنار من زیر لب ناسزا می دهد و من می خندم و دیگر هیچ ...

می رسم خونه و صدای امریکا را می گیرم از فساد می گوید و از مقامی مسئول که نمی دانم اسمش چیست و چه کاره است و بعد از این همه خوردن و چریدن در منجلاب فساد فریاد زده از دزدی و کشتن و بخور بخوری و فساد که در ارکان و رئیسان و بنیادهای جمهوری اسلامی بیداد می کند

گزارشی که انگار باور نکردنی است آنقدر  که حتی مجری هم باورش نمی شود .

فکر می کنم که این مقام مسول دیوانه شده ! و یا اینها از خودشان در آورده اند !

من نمی دانم چه کسی بر حق است و آیا حق هنوز هست ؟ و یا کسی هست که حق بگوید ؟

دعا کنید برای همه ملت ایران که اگر ما زنندگیمان خراب شد حداقل فرزندانمان بتوانند که زنندگی آرامی داشته باشن زندگی بدون دغدقه و این همه درد , دردی که نباید حتی زمزمه کرد دردی که همه ما رو دارد از بین می برد و آنکس که پول دارد پول دار تر و آنکه ندارد خارو ذلیل تر می کند ...

خدا یار و نگهدار مستمندان است...


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:29  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
خوب امروز مطلبی ندارم برای نوشتن برای همین یک سرقت عکس از یک وبلاگ دیگه رو که خیلی وقت پیش انجام دادم رو براتون میزارم کی به کیه اینجا که کپی رایت نداریم ...

اینا چند مارک معروف در دنیا هستن که با طنز طرز درست شدنشون رو نمایش دادن !!!






لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:2  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
شنبه هجدهم خرداد 1387

مغزم تیر می کشد هر بار که به یادش می افتم .

در آن مسجد مرد خادم بدجوری داشت با پیرمرد حرف می زد!

مسجدی کوچک با دیوارهای ساده و فرشهای تقریبا کهنه و بوی پا و جوراب که فقط همون لحظه های اول اذیتت می کرد و بعد عادی می شد .

هم داشتند به آنها نگاه می کردند پیرمرد سرش پاوئین بود و خیلی خونسر برعکس مرد خادم که داشت از عصبانیت می ترکید !

مسجد سر راه مسافران بود و در شهری بسیار کوچک که اگر همین مسافرین نبودن شهری هم احتمالا نبود! مردم می آمدن و نماز می خواندن و می رفتن بدون آنکه بشناسند یکدیگر رو اما اونا یکجا جمع میشدن برای خوندن نماز و این همه رو با هم آشنا و قابل اعتماد می کرد

خادم از پیرمرد جوانتر بود فریاد می زد پدر جان شما چرا شما که سنی ازتون گذشته شما چرا !

دور تا دور مسجد پشتی گذاشته بودن که البته وضعشون بهتر از فرشها نبود! مردم به پشتیها تکیه داده بودن و یا پاهاشون رو دراز کرده بودن و یا در خواب وبدن و یا برای فرار از گرمای تابستان به آنجا فرار کرده بودن و یا شارژ موبایلشون تمام شده بود و از روی نا چاری به مسجد آمده بودند

پیرمرد که از صورت آفتاب سوخته و دستهای پینه بسته اش معلوم بود روستائی هستش با کلاهی نمدی بر سر به چشمان خادم می نگریسن ومن  زالالی چشمانش را می توانستم  ببینم!

مسجد پر بود از مسافران در راه مانده مردمانی با چهرها و زبانهای مختلف حتی با مذهبهای مختلف بعضی ها هنگام نماز دستها را به هم روی شکم میچسباندند و یا هنگام صحبت ته لحجه خود را نشان می دان و اینکه از کدام منطقه هستند

در آن گرما پیرمرد آمده بود برای خوردن غذا در آن مکان و خادم فریاد می زد گناه است مرد در مسجد نباید بساطت غذا پهن کرد نگاه کن همه جا را کثیف کردی می خواهی روحانی بیاورم که بگویدگناه دارد ! مرد خادم که خیلی عصبانی بود فریاد زد به آن چند نفر خواب که  شما هم که خواب هستین پاشید مگر نمی دانید که گناه دارد که در مسجد بخوابید ! مگر نمی دانید که خواب برادر مرگ است !پیرمرد همچنان خونسرد و شمرده غذا می خورد و این خادم رو کفریتر می کرد

اگر من بودم درباره دینی که نمی گذارد در زیر سایه اش دمی آسایش داشت و یا لقمه نانی در دهان گذاشت تجدید نظر می کردم

باز هم یاد شعری افتادم شعر موسی و شبان !!چقدر دنیا کوچک است که زندگی همینطور تکرار می شود ...

 

خدایا به خادم بگو زودتر برود به دنبال آن پیرمرد روستائی می ترسم در این بیابان پر از آدم دیگر نتوان پیدایش کند !!!

             

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:37  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
 

تصویر داخل کعبه

تا حالا بارها تصویر کعبه (خانه خدا) را دیده اید و شاید اصلا از نزدیک هم کعبه را مشاهده کرده اید. اما خیلی از ماها تصویری از داخل کعبه را ندیده ایم و اصلا بهتره بگم شاید شما هم مثل خودم هیچ تصوری از داخل کعبه در ذهن خود نداشته باشید.
حال من شما رو به دیدن تصویر داخل کعبه دعوت میکنم:

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:46  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
  1_از پس فردا پنج روز تعطیل رسمی است و من به دلیل جلسه ای که خیلی ضروری بود به شهرستان باید می رفتم و خود رو شبانه به آنجا می رساندم . از همون ابتدا بیخیال شرکت تعاونی شده بودم رفتم به سه راه افسریه تا اتوبوسی پیدا کنم و صندلی ردیف کنم برای رفتن !!!به افسریه که رسیدم یاد قیامت و محشر افتادم و فقط اینجا پدر و فرزند همدیگر را می شناختن ! از خیر سواری که گذاشتم حدودا چهار برابر روزهای عادی حساب می کردند و اتوبوس درجه سه و چهار ترمینال هم خالی می آمدن و کرایه ای در حدود سه برابر طلب می کردند و مردمی که از ترس ماندن در راه قبول می کردن و خیلی خوشحال سوار می شدند و حتی از دور به راننده اشاره می کردند که بیشتر می دهند تا جای برای خود رزرو کنند و مردمی که در این ازدحام همدیگر را فشار می دادن تا زودتر به اتوبوس کذائی برسند در حالی که با پولی که آنها پرداخت می کردن می توانستی سوار یک سواری ( از نوع سمند کولز دار ) در روز عادی بشوی اما این مردم شاد انگار دوست داشتن ...

من هم بعد از کمی صبر ( حدود 45دقیقه ) سوار اتوبوس خوبی می شوم و البته بودن پرداخت یه ریال اضافه و ...

2_جلسه بی محتوا و مزخرف تمام می گردد و من که از صبح به فکر برگشتم یک بلیط کنسلی جور می کنم و تصمیم می گیرم با قطار برگردم . ایستگاه راه آهن حسابی شلوغ است من سوار می شوم و البته خیلی ها بدون بلیط سوار می شوند !! ایستگاه بعد اوضاع خرابتر می گردد و مردمی که همینطور سوار می شوند بودن اینکه جائی برای نشستن داشته باشد دانشچویان وضعیت را بدتر می کنند و روال خنده مردم ادامه دارد انگار که نه انگار که پولی که پرداخت می شود و خدمات صفر است !

به این فکر می کنم که شاید بهتر باشد هیچ وقت پنج روز تعطیل نکنیم و یا اینکه من هم به قناعت و تو سری خوردن این ملت و کلاه سر هم گذاشتن عادت کنم و یا راه حل بخواهی از مسئولان ( کو البته جواب)تا حل شود مشکلات

از همه مهتر تعجب می کنم که چرا این ملت هنوز می خندد و یاد این sms می افتم که : کسی که گریه می کند یک مشکل دارد اما کسی که می خندد هزار و یک مشکل

به مقصد می رسم با حدود یک ساعت تاخیر در رسیدن و می خندم و از مامورین تشکر می کنم و پیاده می شوم

می خندم به سادگی و قناعت و صبر خودم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:13  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

هر جاشو نگاه میکنی یه چیزی رو به یادت میاره. یه خاطره. یه خاطره که خیلی برات عزیز و قشنگه. پات و میزاری جای پای گذشته!  چشماتو میبندی و راه میری. روی همون خاکی که پر از خاطرست.  یادت میاد که تمام زندگیت پر از خاطرست. یاد تمام خاطره های خوب و بد میفتی و تو دلت به همشون میخندی. به این که چقدر گذشتت رو به خاطر هیچ چیز خراب کردی  و به خودت سخت گرفتی. یاد روزایی میفتی که آرزوی این روزا رو داشتی. هیچ وقت فکر نمیکردی که آرزوهات به این زودی  برآورده بشن. خواستم بگم به این زودی و راحتی ، دیدم نه، آرزوها راحت به دست نمیان. باید برای داشتنشون تلاش کرد. ولی این تلاش، لذتی داره که با هیچ چیز نمیشه عوضش کرد. چشماتو باز میکنی و اطرافت رو نگاه میکنی. تمام حرفایی که اون موقع ها با خودت میزدی رو تکرار میکنی و به همه اون سئوالایی  که اون موقع نتونسته بودی جوابشون رو پیدا کنی، جواب میدی. کلی خوش به حالت میشه!!   راستی تا حالا توی یه جاده خاکی خیس از بارون   مستقیم توی چشمای یه بره نگاه کردین ؟؟؟!!  

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:48  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
شنبه یازدهم خرداد 1387


با دوستم عقب تاکسی نشسته بودیم بعد از یک هفته که خودش رو توی خانه حبس کرده بود , آورده بودمش بیرون تا مثلا هوایی بخورد و مثلا باهاش حرف بزنم تا مثلا آرام تر شود . ولی نمی دانستم چه بگویم و هر دو ساکت بودیم .نگاهش کردم دوستم بیرون را نگاه میکرد , بعد از راننده پرسید:"می شه تو ماشین سیگار کشید ؟" راننده گفت:"نه"دوباره سکوت شد . راننده گفت:"سیگار نکش من یه موقعی زیاد میکشیدم , الان نصف ریه ام نیست"دوستم گفت:"من نصف خودم نیست , نصف قلبم"هیچ وقت ندیده بودم اینجوری حرف بزند , فکر کردم شوخی می کند و خنده ام گرفت ولی قیلفه اش جدی بود و نخندیدم. گفتم:"ناراحت نباش"دوستم گفت:"باشه" و دوباره بیرون را نگاه کرد و دوباره سکوت شد . گفتم:"اینقدر ناراحت نباش" گفت:"می خوام نباشم اما نمی شه...دست خودم نیست" بعد پرسید:"دستمال داری" هیچ وقت ندیده بودم گریه کند اونم جلوی جمع . گفتم:"نه" راننده بسته دستمال کاغذی را از جلو داشبرد برداشت و طرف ما گرفت . "خیلی ممنون" دوستم یک دستمال کاغذی برداشت , گردنش را پاک کرد و پرسید:"گرمه یا من گرممه؟" گفتم:"گرمه." می دانستم دوستم دوست ندارد توضیح بدهد از اون آدمهای بود که بحث نمی کنن و بیشتر روزنامه ها رو میخونن ( جویدن ) و برای خودشون عالمی دارن. دوستم گفت:"اه" گفتم:" گرما اذیتت می کنه" گفت:"نه" راننده در آینه نگاهی کرد و پرسید:"چته؟" می دانستم چیزی نمی گوید گفتم:"چیزی نیست" راننده گفت:"عشقه" دوستم گفت:"اره" یهو ترکید:"شنیدی جای متهم با شاکی کوی دانشگاه عوض شده؟ شنیدی که چقدر مردم از نداری نون میخورن؟ صفای نون دیدی چقدر بزرگ شده؟ شنیدی چقدر خونه گران شده؟ شنیدی سعید امامی دیگه مجرم نیست؟ شنیدن هیچکس نمی دونه چه بلائی سر ایران میاد ... نشنیدین !! راننده آهی کشید بعد سر شیشه را پائین داد و گفت:"سیگارتو بکش.


*برگرفته از داستانهای سروش صحت آخرین صفحه ویژه نامه روزنامه اعتماد 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:0  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
شنبه یازدهم خرداد 1387

با صدای رعد و برق از خواب بیدار شد. چشماش رو باز کرد و به دور و برش یه نگاه انداخت.همه خواب بودند. یادش اومد که خواب دیده. یادش اومد که چقدر دلتنگ شده و چقدر دلش میخواد با یکی صحبت کنه. خواب از سرش پرید. از جاش بلند شد و لباساشو پوشید. باید باهاش حرف میزد. بارون خیلی شدید بود. ولی اگه دنبال بارونیش میگشت و کمد رو باز میکرد همه بیدار میشدند. ناچار با همون لباس زد بیرون. راه زیادی نبود. زود میرسید. چون زیاد بهش سر نمیزد، دقیقا نمیدونست کجاست. ولی بعد از مدتی گشتن، پیداش کرد. رفت پیشش و سلام کرد. ولی بابابزرگش همیشه ساکت بود و فقط گوش میداد. میدونست که اون توی دلش جواب حرفاش رو میده. واسه همین خوشحال بود.

- سلام بابابزرگ ، نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. میدونم خیلی بی معرفت شدم و کمتر بهت سر میزنم. باید ببخشی. کارم زیاده. سرم بدجوری شلوغه. زندگیه دیگه. خیلی چیزا رو از ذهن آدم بیرون میکنه. فکر کنم خیلی از دستم ناراحتی. آخ بابابزرگ، کاش حرف میزدی. کاش جوابمو میدادی و میگفتی چی کار کنم. نمیدونی چقدر واسه زندگیم برنامه دارم. راستی بابابزرگ میخوام ازدواج کنم. حتما میارمش پیشت تا ببینیش.خیلی خوبه. حتما ازش خوشت میاد. نظرت رو بهم بگیا. هر کاری بگی من همون کارو میکنم.

داشت حرفاش رو میزد که یه دفعه بارون تبدیل به تگرگ شد. کیفش رو گذاشت روی سرش و اطرافش رو نگاه کرد. هیچ کس نبود به جز یه رفتگر که داشت کارش رو انجام میداد. اون موقع صبح با اون بارون و تگرگ کسی اونجا نمی اومد.

به بابابزرگش نگاه کرد. خیس بود. خیس و تمیز. حسودیش شد. به اینکه خدا چقدر بابابزرگش رو دوست داره و خودش خونه اون رو تمیز کرده. قبر بابابزرگش پاک و تمیز بود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:48  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
پنجشنبه نهم خرداد 1387

چند وقته هستش که پای ثابت قطار شدم (اونم از نوع درجه دو اتوبوسی) , چند وقت پیش مثل همشه سوار یکی از این قطارها شدم , از اینجور سفرها خوشم میاد چون خیلی کوتاه با چند نفر همسفر آشنا میشی اینجور هم سفر زودتر میگذره هم هنگام مصاحبت چهره فرد رو میبینی و خیلی راحتر هستی

همسفرهای من اما اینبار به نظر پایه های خوبی نبودند دوتاشون که یک زوج پیر بودن و یک دانشجو که کنار من نشسته بود و هنوز هیچی نشده شروع کرد به گوش دادن پلیرش و من هم که وضعیت رو اینطور دیدم سرگرم مجلم شدم

پیرمرد خیلی تنومند و قوی به نظر میرسید اما صورت مهربون و تو دل بروی و آفتاب سوخته ای داشت و خیلی شاد به نظر میرسید و لباسی که کاملا تمیز و مرتب بود , پیره زن هم که چیزی ازش نمیشه گفت چون روش رو تقریبا با چادر پوشنده بود

من زیاد راقب به حرف زدن نبودم معمولا اینجور آدمها تا سر صحبت باز میشه از گذشته پر افتخارشون میگن که نمیدونم روغن چی بجای روغن نباتی میخرون و گذشته ال بوده الان بل و ... من هم اصلا حوصله نداشتم

اما در چشمان پیرمرد میشد دید میل به حرف زدن رو , نمیدنم چی شد که شروع کرد به حرف زدن !

از گذشته گفت اما نه از گذشته ای که همه ما شنیدیم از اینکه چقدر بی دلیل و برای بیماریهای که الان الاج میشن چندتا از خواهر برارهاشو از دست داده و از پسر همسایه که سر کوچه گم شود و دیگر نیامد و اون اولین همبازی (خاک بازی ) دوران کودکیش را از دست داد. از کوچه های که همش خاک بود و دیوارهایش کاه گل بود !!از کنه های تو سر که تقریبا همه مردم کوچه و بازار داشتن و کچلی که تقریبا همه دوستاش تو مکتب خونه داشتن , از وضعیت بد درس خوندن و اینکه رستم میخواست تا کلاس 12 رو تموم کنی ! از اینکه مسافرت ها چقدر کم بود و نیمی از عمر که برای یک زیارت باید می گذاشتی و ...

من همینطور حاج و واج از اون پیش داوریم مانده بودم و بهت زده نگاهش میکردم و سر تکان میدادم !

او از غیرت مردم گفت از تعصبات بی جا و اینکه اگر الان دو تا دختر و پسر به راحتی و بدون شرم با هم حرف میزنن مقصر جامعه و فرهنگ فرنگی می دونست و البته دانشگاه که باعث شده روابط عمومی و سطح مردم برابر تر بشه . البته گفت اگر تازه اینو اشکال بدونیم

پیرمرد خوب حرف میزد و واقع بینانه و من که کاملا در حد بنز کیف کرده بودم برای اینکه چیزی گفته باشم گفتم اما بجاش شما جوون روغن نباتی نبودی ... و پیر مرد در حالی که می خندید گفت ولی اون زمان کسی کسی رو نمی شناخت اما الان همین حسین رضا زاده هم روغن نباتی می خوره و قوی ترین مرد هم هست ! پیرمرد گفت خوب نیست انسان اینقدر نا شکر باشه که کی بوده و کجا بوده الان به کجا رسیده , و من گفتم اما با این تمدنی که ما داشتیم جائی که هستیم شایسته نیست و او با مکثی جواب داد تو ما ملت رو با خودمون مقایسه کن نه با فرنگیها !نا شکری خوب نیست اینکه در کجا بودیم و الان چگونه در رفاه زندگی میکنیم ! تا کی می خوایند به گذشته فکر کنید و بهش افتخار کنید گذشته ای که هر قرنش یه شاعر و یه دانشمند گیرم دو تا  داشته و البته که زیاد هم نبوده !!!

پیر زن که کنارش نشسته بود و دیگر رویش باز شده بود و البته خسته خواست که پاهایش را دراز کند وپیرمرد بلند شدتا راحت تر باشد و من هرچه اسرار کردم که بجای من بنشیند قبول نکرد من همچنان در فکر حرفهایش بود و چیزهای که گفته بود و یاد این جمله افتادم : آرزوهایتان را که از خدا می خواهید در جائی یادداشت کنید بعدها خواهید دانست چیزی که الان دارید همان آرزوهایست که قبلا از خدا خواسته اید...                                      

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:2  توسط ایمان  | 

~ ~ ~
چهارشنبه هشتم خرداد 1387

همش نشستی داری فکر میکنی. به اینکه چی میشه. به اینکه به کجا میخوای برسی. میخوای کی باشی. می خوای چی باشی. ولی هر چی بیشتر فکر میکنی کمتر راه پیدا میکنی. هر چی فکر می کنی میبینی که راهی براش وجود نداره. از جات بلند میشی تا کاری انجام بدی. ولی فایده نداره.چون نمیدونی چه کاری. همش فکر فکر فکر فکر...

به یه جایی میرسی که میبینی ، نه، نمیشه. می بینی که هیچ چیزی وجود نداره که بخوای به خاطرش تلاش کنی. تمام روزای گذشته و آینده جلوت رژه میرن. دیگه فکر میکنی....

ولی همین که میای نا امید بشی ، یه اتفاقی میفته. یه اتفاق که باعث میشه تمام زندگیت تغییر کنه و تمام برنامه های زندگیت یه نظمی پیدا کنن. تمام کارایی که میکنی برای رسیدن به یک هدف باشه. هدفی که قبلا توی زندگیت نبوده. تازه میفهمی که چقدر تا حالا اشتباه فکر میکردی. چقدر دنبال چیزای بزرگ و اتفاقات نادر بودی. همش فکر میکردی که از جماعت جدایی. فکر میکردی اتفاقاتی که برای اونا میفته و براشون جالبه و به خاطرش تلاش میکنن ، برای تو به وجود نمیان یا اگرم بیان برات مهم نیستن.

ولی میبینی که نه. این اتفاق، حتی از بقیه آدما و اتفاقا برات مهمتر میشه. یه هدف. یه مسیری که باید بگذرونی. و تمام تلاشت رو میکنی تا مسیر رو هر چه بهتر و سریعتر پشت سر بذاری و امیدواری که هدفت درست بوده باشه و تلاشت بی ثمر نمونه.

اونوقته که حس میکنی اطرافت چقدر چیزای جالب و قشنگ بوده و تو تا حالا بهشون نگاه نکردی. دقیق نگاه میکنی میبینی که همه چیز دست به دست هم میدن تا تو بتونی به راهت ادامه بدی.همه راه ها سخته. ولی وقتی سختی بیشتر باشه ، شیرینی رسیدن به هدف هم بیشتر میشه. حس میکنی که انرژی انجامشو داری و میتونی. اون وقت تازه یادت میفته که برای این همه اتفاق خوب و حتی بد(به نظر خودت) باید از یکی تشکر کنی. یکی که می دونستی همیشه داشته نگاهت میکرده ولی تو فراموش کرده بودی. خدایا، ممنونتم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:13  توسط فرشته  | 

~ ~ ~
دوشنبه ششم خرداد 1387
سلام

 

می خوام از حماسه ای واقعی بگم نه از حماسه های که فقط به دلیل تبلیغات وسیع تلویزیون بزرگ میشه , و از مردی حماسی که بعد از مرگش تازه در رسانه ها به یاد بزرگیش می افتن یادی ازش میکنن ( که این صفت مرده پرستان است ) !!؟؟

 

 

می خوام به یادتون بیارم 2 خرداد رو , روزی که مردم ایران در یک حرکت از پیش طراحی نشده و خود جوش و حماسی رای دادن به مردی بزرگ از سلاله فاطمه الزهرا مردی خوش رو , دانشمند و مردی برای تمام فصول...

 

وقتی به اون روزها فکر می کنم هنوز بعد از این همه مدت بیاد شبهای میفتم که زیر نور ماه به مقابله با رقیب چه بیخوابی که نکشیدیم و برای متقاعد کردن دوستان مدرسه چقدر جدل که نکردیم و چقدر از درس ها عقب نیفتادیم روزها و شبهای که به ما امید می داد , امید به زندگی زیر سقفی که پدران ما برای آن انقلاب کردن و به آن نرسیدن که هیچ از آن دور هم شدن ! امید به رسیدن , رسیدن به همان جامعهء آرمانی , رسیدن به حق ...

 

به قول چگوارا : انقلاب , آرمانی است که به مرور از یاد میرود !

 

اون روزها رو کی فراموش میکنه روزای که تمام وزرای کابینه رو از حفظ بودیم نه برای تفریح که این تکلیف بود , میخوام به یادتون بیارم دفاعیه دکتر مهاجرانی رو از سمت وزارت ارشاد و آن سخنرانی 37 دقیقه ای بی نظیر که یادی کرد از حاج آخوند که هیچ گاه پاک شدنی نیست از مغزم ! که چه افتخاری داشت رای اعتماد وزارا از آن مجلس با تمام آن همه حجمه انتقادات هر چند که تا چند وقت همه جناح رقیب گیج بودن و در حال تفسیر شکست سنگین ...

 

می خوام به یادتون بیارم که اگر اشکهای این سید والا مقام نبود دور دوم به هیچ کس رای نمی دادم و بقول خودش امد تا دینش را ادا کند و ما ملت شریف ایران با رای دوباره به او باز هم اعتماد کردیم و چه خوش بود آن زمان !!! روزهای امید روزهای که دیگر در تلویزیون یادی از آن نمیکنن مبادا مردم به یاد بیارن که چه قدرتی دارد این دمکراسی و خیلی خودشان را بالا نبرند که این به مصلحت نیست

 

 

 

الان که این مطالب رو مینویسم دیگر به انتخابات و انتخاب شدن فکر نمی کنم شاید بار آخر همون باری بود که برای اشکهای آقا سید رای دادم چون منو یاد اشکهای بی بی فاطمه انداخت از اون سالها خیلی نمی گذره و به یاد بیارید که چه کردن تا بگویند که مملکت رو به تباهی میرود حال من از شما سوالی دارم مملکتی با 7 دلار پول نفت بهتر بود ؟ یا مملکتی با 100دلار پول نفت و هزاران وعده و صندوق ذخیره ارزی ...!!!!!!!!!!!!!!

 

(یه پیشنهاد براتون دارم" قلعه حیوانات "نویسندش "جورج اورل" هستش اگر نخوندین حتما بخونین جالبه و بدرد میخوره... )

 

کاش یاد می گرفتیم درست محکوم کنیم و به جا حرف بزنیم و به جا فریاد برای گرفتن حقمون این بهترین راه برای یاد گرفتن خوب زیستن و با افتخار زندگی کردن و مُردن

                                                    

 

ناگهان چه زود دیر میشود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:25  توسط ایمان  | 

~ ~ ~